کد مطلب:235722 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:147

حمايت از ميهمان
ناقل: آيه اللّه مجتهد شبستري (نماينده ي ولي فقيه درآذربايجان شرقي و امام جمعه ي تبريز) از اتوبوس كه پياده مي شوند يكراست با تاكسي مي روند به سمت حرم امام رضا عليه السلام. يك مرد، يك زن و يك پسر بچّه ي خوشگل و خوش زبانِ چهار- پنج ساله. مرد كه كنار راننده نشسته است رو مي كند به او و مي گويد: - آقاي راننده، قربونت، بي زحمت ما را ببر به يك هُتل كه هم خوب باشد و هم نزديك حرم. مي خواهم يك اتاق اجاره كنم كه پنجره اش رو به گنبد وگلدسته هاي طلايي امام رضا عليه السلام باز شود. راننده، همانطوركه دارد دنده ي ماشين را عوض مي كند، زير چشمي نگاهي به مرد مسافر مي اندازد و مي پرسد: - دفعه اوّلتان است كه به مشهدآمده ايد؟



[ صفحه 22]



مرد مسافر، آهي از تَهِ دل مي كشد و مي گويد: - اگر خدا قبول كند، بله. يعني از بچّگي عشق زيارت آقا را توي دلمان داشته ايم امّا تا حالا آقا ما را نطلبيده بود. ولي انگار حالا ديگر ما را طلبيده است. اگر همه ي دنيا جمع شوند، تا آقا خودش نطلبد فايده اي ندارد. - خب، حالا كه اينطور است و شما ميهيان آقا امام رضا عليه السلام هستيد، مي برمتان به يك هُتل با حالِ رو به حرم. در هيمن حال، پسر بچّه مسافر، شروع مي كند به شيرين زباني كردن و پرسيدن سئوالهاي جورواجور: - بابا! آنجا را نگاه كن، چه اسباب بازي هاي قشنگي! مامان! آن پسر بچه را ببين، درست قد من است و دوچرخه سوار شده است. براي من هم مثل آن دوچرخه كوچولو مي خريد؟... راننده از داخل آينه نگاهي به پسر بچّه مي اندازد، بعد هم رو مي كند به مرد مسافر و مي پرسد: - ماشاء اللّه همين يك آقازاده را داريد؟ - ماشاء اللّه به جانتان. بله همين يك غلام زاده را داريم. خدا برايتان ببخشد. خيلي خوش زبان و دوست داشتني است. اگر به پابوس آقا مشرّف شديد، يك دعايي هم براي ما بكنيد، شايد آقا مشكلِ ما را هم حل كند. - مگر شما بچّه نداريد؟ - راستش الاَن 12 سال است كه ازدواج كرده ام ولي هنوزكه هنوز



[ صفحه 23]



است اين آرزو به دل من مانده است كه يكي به من بگويد؛ بابا! - اميدوارم كه خدا به بركت وجود اين آقاي بزرگوار، دل شما را هم شادكند. - انشاء اللّه. انشاء اللّه. بفرماييد اين هم هتل ملائكه... ساك كوچك در دست خانم و ساك بزرگ در دست آقا. آخرين پلّه ها را كه زير پا مي گذارند، خيسِ عَرَق شده و نَفَس هايشان به شماره افتاده است. پسر بچّه هم كه دارد به زحمت خود را از چند پلّه پايين تر به بالا مي كشد غُرغركنان مي گويد: - اي بابا! جا قحطي بود؟! من كه نمي توانم اينهمه پلّه را بالا بيايم و پايين بروم. چرا همان طبقه اوّل اتاق نگرفتيد؟ خانم درحالي كه ساكش را بر روي زمين مي گذارد، نَفَس نَفَس زنان و با كلماتي متقاطع جواب مي دهد: -آخر مامان جان! ازآن طبقه ي اوّل كه جايي ديده نمي شود. از اين طبقه همه جا ديده مي شود؛ حرم، خيابان ها، پارك ها، ماشين ها، مغازه ها. اين هم اتاق شماره ي هشت. بَه بَه، چه اتاق دلباز و راحتي. از همه بهترآن پنجره ي رو به حضرتش!



[ صفحه 24]



با گفتن اين كلمات ساكش را بر مي دارد و وارد اتاق مي شود. شوهر و فرزندش هم پشت سرش وارد مي شوند. همين كه ساك ها را در گوشه ي اتاق بر روي زمين مي گذارند، زن به سوي پنجره رفته،آن را باز مي كند و همين كه چشمش به گنبد طلايي امام رضا عليه السلام مي افتد، خبردار ايستاده و با چشماني پر از اشك، تعظيم كنان مي گويد: -السَّلام عَلَيْكَ يا عَليّ بن مُوسَي الرِّضا. وقتي بر مي گردد مي بيند شوهرش هم تعظيم كنان، دارد به امام رضا عليه السلام سلام مي دهد. چادرش را از روي سرش بر مي دارد و به روي تخت پرت مي كند و همراه با شوهرش به بازكردن ساك ها و جابجا نمودن وسايل مشغول مي شود. در همين لحظه، صداي گوشخراش ترمز دو اتومبيل و برخورد آنها با يكديگر از خيابان به گوش مي رسد. پسرك چهار- پنج ساله با سرعت به سوي پنجره مي دود و خود را تا كمر از لبه آن بالا مي كشد. پدر و مادر كودك تا مي آيند بگويند؟ «مواظب باش» كودك از پنجره به پايين پرت مي شود و جيغ كِشداري مي كشد. و زن با تمام وجود فرياد مي زند: - يا امام رضا، ما ميهمان توايم به دادمان بِرَس... و بدون چادر وكفش از پلّه ها به سوي پايين مي دود. شوهرش هم همراه با او، ناله كنان و بر سر زنان، به سمت پايين مي دَوَد و هر چهار- پنج پلّه را يكي مي كند. به خيابان كه مي رسند جمعيّت زيادي را مي بينندكه زير پنجره ي اتاق آنها جمع شده اند. با قدرتي عجيب، مردم را كنار مي زنند و خود را به وسط جمعيّت مي رسانند. با كمال تعجّب



[ صفحه 25]



فرزند خود را مي بينند كه بر روي پاهاي خود ايستاده و هاج و واج به مردم نگاه مي كند و همينكه چشمش به پدر و مادر خود مي افتد خويش را در آغوش مادر مي اندازد و مي زند زيرگريه. مادر سراپاي او را انداز وراَنداز مي كند و هنگامي كه از سلامتش مطمئن مي شود او را چون جان شيرين در آغوش مي كشد و مي پرسد: - مادر جان! چطور شد كه ازآن بالا افتادي و طوريت نشد؟! و كودك همچنان كه گريه مي كند پاسخ مي دهد: - وقتي به پايين پرت شدم، جيغ كشيدم. يكدفعه يك آقاي خوشگل و خوشبو، مرا بين زمين وآسمان گرفت وآهسته بر زمين گذاشت. بعدش هم غيب شد!



[ صفحه 27]