کد مطلب:235725 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

بي زحمت و بي منت
ناقل: آقاي غلام حسين حيدري، مديركلّ سابق آموزش و پرورش

استان خراسان روكردم به دوستم وگفتم: - راست گفتي ها. درست است كه ما هر روز نماز ظهر و عصرمان را در اداره كلّ آموزش و پرورش به جماعت مي خوانيم، امّا نماز جماعت خواندن در حرم مطهّرآقا امام رضا عليه السلام چيز ديگري است. صفاي ديگري دارد و ثوابش هم صد البته قابل مقايسه با بقيّه ي نمازهاي جماعت شهر مشهد نيست. حيف كه نمي توانيم هر روز نماز ظهر و عصرمان را در حرم به جماعت بخوانيم. سرگرم همين حرف ها بوديم كه وارد يكي از شبستان هاي مسجد گوهرشاد شديم. گر چه هنوز اذان ظهر را نگفته بودند ولي باز هم در بين صفوف نمازگزاران جايي پيدا نمي شد. خوب كه چشم گردانديم



[ صفحه 34]



ديديم دركنار يك آقاي روحاني، تنها به اندازه ي يك نفر جاي خالي هست. قرار شد من در آنجا بنشينم و دوست همكارم جاي ديگري براي خود پيدا كند. نمازكه تمام شد،آقاي روحاني كنار دستي ام روكرد به من و گفت: - من و همسرم از شهر ساوه به زيارت آقا امام رضا عليه السلام مشرّف شده ايم. خيلي دوست داريم كه از باب تبرّك و تيمّن، دو پرس غذا در ميهمانسراي حضرت ميل كنيم. اين بود كه قبل از نماز، به حضرت عرض كردم؟ «آقا! ما ميهمان شماييم و دو پرس غذاي بي زحمت و بي منّت ازشما مي خواهيم.» حالا ببينيم آقا ما را قابل مي داند يا نه! با شنيدن اين ماجرا، من برگه اي از جيبم در آوردم و روي آن يادداشتي نوشتم و دادم به دست آقاي روحاني وگفتم: - اين يادداشت را به اداره كلّ آموزش و پرورش ببريد و دو بليط از سهميّه ي ويژه ميهمانان ما دريافت كنيد و تشريف ببريد به ميهمانسراي حضرت و از غذاي حضرت ميل بفرماييد. آقاي روحاني تشكّركرد و يادداشت را گرفت و رفت. فرداي آن روز باز هم با هيان دوستم براي نماز جماعت ظهر و عصر به همان شبستان از شبستان هاي مسجد گوهرشاد حرم مطهّر مراجعه كرديم. اين بار شلوغ تر بود و همان يك جا هم پيدا نمي شد. ناگاه ديدم همان آقاي روحاني از بين جمعيّت با دست به من اشاره مي كندكه بيا پيش من. كمي جابجا شد و دركنارخود جايي براي من بازكرد. وقتي نشستم گفت:



[ صفحه 35]



-آقا از لطف ديروز شما خيلي متشكّرم. ولي راستش، غذاهاي ديروز، هم زحمت داشت و هم منّت. به اداره كلّ آموزش و پرورش رفتن و برگشتن و اين را ديدن و آن را ديدن و هزار دَنگ و فنگ ديگر. امروز دوباره خدمت آقا رسيدم و عرض كردم، «آقا اگر لطف بفرماييد من امروز دو پرس غذا از شما مي خواهم كه واقعاً بي زحمت و بي منّت باشد...». با شنيدن اين حرف ها، من هم فوراً دست كردم در جيب و از بين 18 بليطي كه براي ميهمانان همان روز در جيب داشتم، دو تا درآوردم و به آن آقا دادم وگفتم: - بفرماييد؛ اين هم نه زحمت است و نه منّت.



[ صفحه 37]