کد مطلب:235727 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:145

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
ناقل: آيه اللّه شيخ مجتبي قزويني قدّس سرُّه

اين سؤال را خيلي ها از من مي پرسند كه؛ «اينهمه دقّت و تبحّر علمي را ازكجا بدست آوردي؟! مگر تو چقدر مطالعه مي كني و گنجايش حافظه ات و دقت دَرْكَت چقدر است؟!» راستش را بخواهيد، من هم مثل بقيّه ي مردم هستم، مثل تو، مثل او، مثل اكثر مردم. نابغه نيستم و از فضا نيامده ام. در شبانه روز، پنجاه ساعت مطالعه هم ندارم. امّا اينهمه دقّت و بار علمي كه مي بينيد، همه مربوط است به يك نگاه! يك نگاه از يك كيمياگر آسماني! بدون شك آن روز بهترين روز عمر من بوده و هست. همان روزي كه وضوگرفتم و ذكرگويان راه خانه ي معشوق را پيمودم، راه حرم امام رضا عليه السلام را. حرم خيلي شلوغ نبود و من توانستم در مقابل ضريح، پيش روي مبارك آقا علي بن موسي الرضا عليه السّلام جايي گير بياورم و



[ صفحه 50]



بنشينم. مثل هميشه زيارتنامه ي حضرت را خواندم و با تمام وجود از آقا خوا هشي كردم. عرض كردم آقا؛ آنان كه خاك را به نظركيميا كنند آيا شودكه گوشه چشمي به ما كنند؟ آقا جان، من نوكرتم، غلامتم. لباس رسمي نوكري شما را به تن كرده ام و مي خواهم كه در راه شما، به دين اسلام و مذهب بر حقّ تشيّع خدمت كنم. حالا چه مي شود كه يك نگاه، يك نظر، يك گوشه ي چشمي به اين غلامت بكني،آخر از شما كه چيزي كم نمي شود... هنوز داشتم حرف مي زدم كه يكدفعه متوجّه شدم از ضريح مطّهرِ آقا خبري نيست. نه اين كه فكركني خواب مي ديدم ها، نه! بيدار بودم، بيدارِ بيدار! امّا ضريح غيب شده بود و يك تخت زيبا و مرَصَّع به جاي آن قرار داشت. تختي گه زيباترين و گرانبهاترين تختهاي پادشاهان در برابرش هيچ بود. تختي كه تخت سليمان در برابرش فروغي نداشت. و آقا روي آن خوابيده بود، به همان حالت نيمرخ. تمام وجودش از نور بود، نوري آسماني و خيره كننده! و من مات و مبهوت مانده بودم و زبانم بند آمده بود. يك عمرآرزوي چنين لحظه اي را داشتم امّا حالا كه آن لحظه فرا رسيده بود، شوكه شده بودم و ابّهت امام عليه السلام مرا گرفته بود. امّا آقا، حرف هاي مرا شنيده بود و نيازي به تكرار آن احساس نمي شد. براي همين سر مباركش را اندكي بالا آورد و بي آنكه حرفي بزند، فقط يك نگاهي به من كرد. نگاهي كه تا عمق وجود من نفوذ كرد و قلبم را از نور علم و معنويّت آكند. همين



[ صفحه 51]



كه آقا، سر مبارك را پايين آورد و بر بالش نهاد، متوجّه شدم كه از تخت خبري نيست و همان ضريح قبلي در مقابلم قرار دارد. امام عليه السّلام از نظرم غايب شده بود ولي سنگيني علمي را كه به سينه ام تزريق فرموده بود حس مي كردم. هيان علمي كه هنوز هم با من هست و همگان را به شگفتي واداشته است. من هر چه دارم ازآن يك نگاه است!



[ صفحه 53]