کد مطلب:235728 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:155

لباس متبرك
ناقل: آيه اللّه خزعلي

روز بيست و يكم ماه ذي الحجّه بود.آن روز هم مثل همه ي روزهاي جمعه ديگر، از قم به سويِ شهر ري به راه افتادم و در مجاورت حضرت عبدالعظيم حسني عليه السّلام به قصد منبر و سخنراني و ارشاد جوانان وارد منزل دوستم شدم. هنوز چايي اوّلم را تمام نكرده بودم كه يكي از جوان ها پيش آمد. دست داد و احوالپرسي كرد. گفتم: - شما كه به اين مجلس خيلي علاقمند بوديد، چطور شدكه مدّتي خدمتتان نرسيديم؟ جوان كه لبخند پرمعنايي بر لب داشت، آهي كشيد و گفت: - خدمتتان رسيدم تا همين مطلب را عرض كنم. راستش الآن چند روز است كه لحظه شماري مي كنم كي روز جمعه بشود و شما را زيارت كنم و مطلب مهمّي را به عرضتان برسانم. خيلي وقت است كه



[ صفحه 54]



من از ناراحتي قلبي رنج مي برم. اما تازگي حالم بدتر شده بود. به طوري كه در بيمارستان قلب بستري شدم. چند روزي تحت مراقبت هاي ويژه بودم. گفتند «دهليز قلب شما گشاد شده است. اين خيلي خطرناك است.» امّاآن روز بدجوري دلم شكست. همان روزي كه چند دكتر بر روي سرم جمع شدند و بعد از بحث هاي مفصّل بر روي عكس ها و نوارهاي قلبي و چيزهاي ديگري كه در پرونده ام بود به من گفتند: - متأسفانه از دست ما در ايران كاري براي شما ساخته نيست. قلب شما هم با وضعي كه دارد، چند روزي بيشتر نمي تواند كار كند. اگر ظرف همين سه- چهار روز، خودتان را به لندن نرسانيد، قلبتان از كار خواهد افتاد. با شنيدن اين خبر ناگوار و صريح، درد شديدي در قلبم احساس كردم و عرق سردي پيشاني ام را پوشاند. رنگم پريد و منِّ و منِّ كنان گفتم: -آ...آخر...آخر چه جوري من خودم را به لندن برسانم، آن هم با اين سرعت! چه جوري ويزا بگيرم، بليط هواپيما را چكاركنم، هيچ پروازي جاي خالي ندارد... از همه مهمتر اين كه پول اين سفر و مخارج درمان را ازكجا فراهم كنم؟... يكي از دكترها حرف مرا قطع كرد كه: - اين چيزها به ما مربوط نيست. شما دو راه بيشتر نداريد، يا خودتان را خيلي زود به لندن مي رسانيد و يا وصيّت نامه تان را



[ صفحه 55]



مي نويسيد. با شنيدن اين مطالب، اشك چشمانم را درآغوش كشيد و سرم سنگين شد. نفهميدم دكترها كِي رفتند. شام كه برايم آوردند نتوانستم بچشم. بعد از شام، چندين پرستار دوْرَم را گرفتند و هر كس چيزي مي گفت: - شما نبايد از جايتان تكان بخوريد. - نمازتان را هم بايد همينطور خوابيده بخوانيد. - براي وضو هم حركت نكنيد، ما را خبركنيد تا كمكتان كنيم تا خوابيده تيمّم كنيد. - دواها و قرص هايتان را هم فراموش... من كه ديگر حوصله اي نداشتم، حرفهايشان را قطع كردم كه: - لطفاً مرا تنها بگذاريد. مي خواهم امشب تنها باشم و استراحت كنم. درب اتاق كه بسته شد، صورتم را به سوي قبله برگرداندم و در حالي كه زار، زارگريه مي كردم، عرض كردم: - يا امام زمان! دستم به دامانت. به دادم برس. من كسي را ندارم و كاري هم از دستم ساخته نيست. راستش، درست است كه كسي خبر مرگ خودش را بشنود خيلي سخت است، ولي من خيلي براي خودم ناراحت نيستم. بيشتر ناراحتي من براي خانواده و پدرم است. خيلي ها در سن جواني مرده اند و يا مي ميرند، حالا من هم يكي از آنها! امّا اگر من بميرم، با اين وضع مالي بدي كه دارم براي زن و بچّه ام



[ صفحه 56]



خيلي بد مي شود. هر روزي كه من كار كنم زن و بچّه ام نان دارند و روزي كه بيكار باشم آنها هم بي نان خواهند بود. پدرم هم بعد از يك عمر زندگي با عزّت، مجبور مي شود دستش را به طرف ديگران دراز كند. اينها از مرگ براي من سخت تر است. خواهش مي كنم يك عنايتي به من بفرماييد... همينطور درد دل مي كردم و اشك مي ريختم.آخرين باركه چشمم به عقربه هاي ساعت داخل اتاق افتاد تا يازده چيزي نمانده بود. بس كه گريه و زاري كرده بودم خسته شدم و پلك هايم سنگيني كرد. نفهميدم كِي خوابم برد. ديدم اتاقم پر از نور است وآقايي ماهرخسار وآسماني با عطرهايي بهشتي و سرمست كننده دركنار تختم بر روي يك صندلي نشسته است. تا نگاهش كردم با لحني سرشاراز محبّت فرمود: - پاشو! بلندشو! - چي؟ بلند شوم؟! الآن مدّتها است كه از جايم تكان نخورده ام. حتي نمازهايم را خوابيده مي خوانم. حركت براي من خيلي خطرناك است. دكترها مرا ازكوچكترين حركت منع كرده اند. - مگر فراموش كردي كه همين چند دقيقه پيش به چه كسي متوسّل شده بودي؟ با شنيدن اين كلمات تكاني خوردم و با خوشحالي پرسيدم: - شما... شما آقا ولي عصر عليه السّلام هستيد؟ - خير! من رضا هستم.



[ صفحه 57]



و ناگهان از شدّت شادي از خواب پريدم. از آن آقا و صندلي اش خبري نبود امّا صداي زيبايش هنوز هم شنيده مي شد: - بلند شو راه برو. تو خوب شده اي. با احتياط بلند شده و بر روي همان تختم نشستم. احساس هيچگونه ناراحتي نكردم. از تختم پايين پريدم و به سمت در دويدم. در را با شدّت بازكردم و خارج شدم و با شدّت هم بر هم زدم: - تَرَق!!! چندين پرستار همزمان به سوي من دويدند. عصبانيّت و دستپاچگي از سر و رويشان مي باريد: - چرا از جايت حركت كردي؟ - ممكن است كه همين الآن قلبت از كار بيفتد، آن وقت چه كسي مسؤوليت مرگ تو را بر عهده مي گيرد؟ - حالا از جايت بلند شده اي، ديگر چرا مي دَوي؟!... و من كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم هر لحظه به يكي از آنها روكرده و مي گفتم: - من خوب شده ام! خوبِ خوب! حال من از حال شما هم بهتر است. من مي خواهم مرخص شوم. لطفاً مرا مرخص كنيد، همين الآن. همين الآن... پرستارها نگاهي به يكديگر انداخته، شانه هايشان را بالا كشيدند و با حركات سر و صورت به يكديگر فهماندندكه: - يارو خل شده و از وقتي كه فهميده است كه به زودي خواهد مرد،



[ صفحه 58]



عقلش را از دست داده است. آنگاه دو نفر ازآنها زير بغل هاي مرا گرفتند و خيلي آرام مرا به سوي تختم راهنمايي كردند. من هم در همان حال گفتم: - من خُل نشده ام! به خدا راست مي گويم. امام رضا عليه السّلام مرا شفا داده است. او همين الآن اينجا بود، توي بيمارستان، دركنارِ من... امّا آنها به حرف هاي من توجّه نكرده و مرا به آهستگي بر روي تختم خوابانيدند. ولي وقتي كه با اِصرارِ من مواجه شدند براي دلخوشي ام يك گوشي بر روي قلبم گذاشتند. اوّلين پرستار، همين كه گوشي بر روي قلبم گذاشت، به سرعت گوشي را از سينه ام دوركرد و در حالي كه رنگش پريده بود به بقيّه پرستاران نگاهي انداخته و بلافاصله براي بار دوّم گوشي را بر قلبم گذاشت و اين بار مدت بيشتري به صداي قلبم گوش كرد. وقتي گوشي را از گوش خود در آورد فريا د زد: - ضربان قلبش كاملاً نرمال است... هنوز حرفش به آخر نرسيده بود كه پرستار دوّم گوشي را از او چنگ زده و بر قلبم گذاشت. وقتي او هم همان حرف را تكراركرد، نفر سوّم و چهارم هم امتحان كردند. كم كم اتاقم پر شده بود از پرستار و بيمار. همه با هم حرف مي زدند و هركسي چيزي مي گفت: - او راست مي گويد. - او خوب شده است. - امام رضا عليه السّلام او را شفا داده است.



[ صفحه 59]



- اين يك معجزه ي مسلّم است. وقتي كه من اين حرف ها را شنيدم و بوي خوش شادي و رضايت را در فضاي بيمارستان استشمام نمودم، از فرصت استفاده كرده و گفتم: - پس مرا مرخص كنيد تا بروم. امّا پرستاران گفتند: - ما كه نمي توانيم شما را مرخص كنيم، بايد تا ساعت هشت صبح صبركنيد تا دكترها بيايند و شما را معاينه كنند، چنانچه آنها هم تشخيص دادند كه خوب شده ايد مرخصتان خواهند كرد. از ساعت هفت صبح، پرستارها جلوي درب بخش در انتظار ورود پزشكان ايستاده بودند تا هر چه زودتر خبر شفاي مرا به آنها بدهند. امّا چند نفر ازآنها كه تحصيل كرده خارج بودند شروع كردند به خنديدن و مسخره كردن: - خب، پس معلوم شدكه يكي از راههاي درمان بيماري هاي قلبي، خواب ديدن است!! امّا پرستارها اصراركردند كه: - خب بياييد و خودتان معاينه كنيد. ناگهان چندين پزشك ريختند دورِ من و شروع كردند به معاينه كردن. هركس معاينه مي كرد حالت چهره اش عوض مي شد. چند دقيقه بيشتر نگذشته بودكه همان پزشكان با قيچي افتادند به جان من



[ صفحه 60]



و شروع كردن به تكّه تكّه كردن لباس هاي من براي تبرّك و تيمّن!! [1] .



[ صفحه 61]




[1] به لطف خدا اين داستان واقعي را در شهر مقدّس مدينه الرسول صلي الله عليه و آله و سلم به رشته ي تحرير درآوردم، بدان اميد كه اين كتاب شريف را متيمّن و متبرّك سازد.