کد مطلب:235729 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:155

راز سر به مهر
ناقل: حجّه الاسلام جوادي (اهل فردوس)

با شنيدن خبر سكته ي آيه اللّه ميرزا مهدي اصفهاني، جمعيّت زيادي از اهالي مشهد در بالا خيابان، سرِكوچه زردي جمع شده اند و مي خواهند براي شركت در مراسم تغسيل و تكفين ايشان به منزلشان بروند، ولي سر راه كوچه را بسته اند و فقط علماء و طلّاب علوم ديني را به داخلِ كوچه راه مي دهند، چون خود ايشان چنين وصيّت كرده اند. در داخل منزل آيه اللّه ميرزا مهدي اصفهاني قلقله و غوغايي عظيم برپاست. صحن حياط پر است از اهل علم و جاي سوزن انداز نيست. جنازه را دارند بر روي تخت چوبيني كه در وسط حياط گذاشته شده است غسل مي دهند و بزرگاني همچون آيه اللّه شيخ مجتبي قزويني، آيه اللّه صدرزاده و آيه اللّه نهاوندي بر سر جنازه حضور دارند. آخرين بند كفن جنازه را كه مي بندند،آيه اللّه سيّد



[ صفحه 62]



يونس اردبيلي برفراز سكّويي رفته و چنان نداي جانسوزي در مي دهد كه همه ي حضّار، بي اختيار ساكت شده و به سخنانش گوش فرا مي دارند: - آقايان علماء و اساتيد! آقايان طلّاب! خواهش مي كنم چند دقيقه اي به درد دل من گوش كنيد تا بدانيد چه شخصيت بزرگ وكم نظيري را مي خواهيد بر دوش بكشيد و تشييع كنيد. رازي را در دل دارم كه سال ها بر وجودم سنگيني مي كرده و تا به امروز اجازه ي بازگو كردنش را نداشته ام، امّا حالا مي خواهم مهر از اين راز برگيرم و عقده ي دلم را باز كنم: مي دانيد كه من امام جماعت حرم مطهّر امام رضا عليه السّلام هستم. به همين خاطر مجبورم هر شب دقايقي پيش از اذان صبح خودم را به حرم برسانم.آن شب هوا خيلي سرد بود، يك شب يخبندان زِمستاني. در بالا خيابان، به سمت حرم كه حركت مي كردم، ديدم خيلي خلوت است، متوجه شدم كه اشتباهاً يك ساعت زودتر از منزل خارج شده ام. كمي نگران شدم؛ «خدايا! در اين هواي سرد و يخبندان، در اين موقع شب من چكار كنم؟آخر تا يك ساعت ديگر درهاي حرم را باز نمي كنند و من مي ترسم تا آن موقع ازسرما يخ بزنم...» توي همين افكار بودم كه متوجه شدم يك آقاي روحاني كه از شدّت سرما، عباي خود را به روي سرش كشيده است، چند قدمي از من جلوتر دارد به سوي حرم مي رود. من هم به دنبالش به راه خود



[ صفحه 63]



ادامه دادم. درب بست بالا [1] قفل بود. وقتي آن آقاي روحاني به

پشت در رسيد، در به آرامي به دو طرف باز شد و آقا داخل گشت. من هم به دنبالش وارد شدم. با تعجب به اطراف نگاهي انداختم امّا كسي را نديدم. در دوباره به آهستگي بسته و قفل شد. به حركت خود ادامه دادم. همين كه آن آقا به پشت دروازه ي بزرگ صحن عتيق رسيد قفل هاي آن در هم خود بخود باز شد و دو لَتِ سنگين در به آهستگي از يكديگر فاصله گرفتند.آقا وارد شد و من هم به دنبالش وارد شدم. دوباره نگاهي به پشت در انداختم. هيچ كس آنجا نبود ولي دو لَتِ در داشتند به آهستگي به يكديگر نزديك مي شدند تا اين كه بالاخره در بسته شد و صداي قفل شدن آن را هم به گوش شنيدم. آقا لحظاتي در مقابل گنبد و بارگاه امام رضا عليه السّلام مؤدّبانه ايستاد. سلام كرد. تعظيم نمود و به راه افتاد. وارد كفشداري شد. وقتي كفش هايش را داخل يكي از قفسه ها گذاشت، عبايش را از روي سرش پايين كشيد. ديدم اين مرد بزرگوار است كه اكنون جنازه اش پيش روي شماست. او هم در همين لحظه، ناگهان متوجّه حضور من در آنجا شد: - اِ؟! سيّد يونس! تو اينجا چكار مي كني؟ چطوري داخل شدي؟! -آقا، وقتي درها براي شما باز شد، من هم پشت سرتان داخل



[ صفحه 64]



شدم. - پس... پس من خواهشي از تو دارم. - چه خواهشي آقا؟ - تو را به همين امام رضا عليه السّلام قسم مي دهم كه تا من زنده ام اين ماجر ا را براي كسي تعريف نكني. من هم در عوض همين الآن تو را به زيارت ائمّه ي معصومين عليه السّلام مي برم. ناگهان ديدم درحرم حضرت امام حسين سيدالشهداء عليه السّلام هستيم. بعد هم به نجف وكاظمين و سامّرا و مدينه مشرّف شديم. همه را كه زيارت كرديم برگشتيم به داخل حرم امام حسين عليه السّلام. مي خواستم يك دوْرِ ديگر امام حسين عليه السّلام را زيارت كنم كه آقا ميرزا مهدي اصفهاني به من گفت: - اذان صبح تمام شده و مردم در حرم امام رضا عليه السّلام صف هاي نماز را بسته اند و منتظر شما هستند. ناگهان متوجه شدم كه هر دومان در قسمت بالاسر امام رضا 7 ايستاده ايم. او از من خداحافظي كرد و من هم به سوي جماعت نمازگزار رفتم... وقتي سخنان آيه اللّه سيّد يونس اردبيلي به اينجا مي رسد، قيامتي بر پا مي شود. همه بر سر و صورت مي زنند، شيوَن مي كنند، و جنازه را از زمين بلند مي نمايند و به سوي بالا خيابان به راه مي افتند. همين كه تابوت از مرز كوچه زردي عبور مي كند از دست علماء و طلّاب ربوده شده و همچون يك كشتي بزرگ بر فراز امواج خروشان دست هاي



[ صفحه 65]



مردم مشهد، شناور شده و به سوي ساحل نجات حرم مطهّر امام رضا عليه السّلام روان مي شود. [2] .



[ صفحه 67]




[1] قبل از انقلاب اسلامي، قبل از رسيدن به صحن عتيق، يك صحن ديگر در سمت پايين خيابان و يكي نيز در سمت بالا خيالان وجود داشت كه هركدام داراي يك درب نرده اي آهني بزرگ بودند. به آنجا بست مي گفتند.

[2] به لطف حضرت حق، اين داستان واقعي را در شهر خدا، مكّه مكّرمه نگاشتم، اميدآن كه موجب بركت اين كتاب شريف گردد. روز سوّم شعبان 1421 برابر با 9 / 8 / 1379 وسالروز ولادت امام حسين عليه السّلام.