کد مطلب:235730 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

كبوتران نامه بر
ناقل: آقاي سهراب نظيري [1] .

خادم حرم مطهّر امام رضا عليه السلام مشغول خواندن قرآن است كه صداي شخصي را مي شنودكه به او سلام مي كند. سرش را كه بالا مي آورد، چشمش به تاجر بزرگ و دوست قديمي و صميميِ تهراني اش مي افتد. شوق كنان و بي اختيار از جاي خود بلند مي شود و درحالي كه او را درآغوش مي كشد و با وي مصافحه مي كند مي گويد: - و عليكم السّلام، بَه بَه چشم ما به جمال دل آراي دوست عزيز و قديمي، جناب حاج قادر [2] روشن! چه عجب از اين طرفها؟!



[ صفحه 68]



بعد از خوش و بِش اوّليّه، هنگامي كه خادم، استكان چايي را به حاج قادر تعارف مي كند، مي پرسد: - خب حاجي، چطور شد از اين طرفها، آنهم در اين فصل سال كه مي دانم وقت سرخاراندن هم نداري؟! و حاجي در حالي كه استكان خالي را به نعلبكي برمي گرداند،آهي كشيده و مي گويد: - راستش مجبور شدم، يعني حال و حوصله ي كسب و تجارت را ندارم. مي داني كه من با اينهمه ثروت و دارايي، تنها يك پسر دارم كه توي دانشگاه درس مي خواند. حالا مدتي است كه ليسانسش را گرفته و پايش را كرده است توي يك كفش كه اِلاّ و بِلّا مي خواهم بروم خارج! هر چه من و مادرش نصيحتش كرديم فايده نكرد كه نكرد! با اينكه من و مادرش عزا گرفتيم و تَهِ دلمان سخت مخالف بوديم، مجبور شديم موافقت كنيم. هر چه توي گوشش خواندم كه همينجا بمان، من برايت خانه مي خرم، ماشين مي خرم، كاسبي راه مي اندازم و هر چقدر هم دلت بخواهد پول و سرمايه در اختيارت قرار مي دهم، يا اگر هم مي خواهي ادامه ي تحصيل بدهي در همين ايران ادامه ي تحصيل بده، توي گوشش نرفت كه نرفت! دست آخرگفتم؛ پس بيا براي خداحافظي، خدمت آقا امام رضا عليه السّلام برسيم، بعد از زيارت آقا، به هر جايي كه مي خواهي بروي برو. او هم قبول كرد و الان با مادرش در هتل است. راستش قصد من اين بود كه به اين بهانه خدمتِ آقا برسم و از او بخواهم يك جوري پسرم را از رفتن به خارج منصرف



[ صفحه 69]



كند... خادم كه تا اين لحظه با دقّت به حرف هاي حاجي گوش مي دهد يكدفعه مي پرد توي حرف هاي او و با لحني اميدوارانه مي گويد: - اتّفاقاً، فردا صبح زود مي خواهند ضريح آقا را غبار روبي كنند. اگر دوست داشته باشي مي توانم تو را ببرم داخل ضريح تا با خيال راحت، حسابي باآقا دردِ دل كني؟ ها؟ چطور است؟ و حاجي با بي حوصلگي جواب مي دهد: - خيلي ممنون. گمان نمي كنم احتياجي به اين كارها باشد. اگر آقا بخواهد كار ما را درست كند، همينطوري هم درست مي كند، لازم نيست برويم داخل ضريح. امّا اگر ممكن است وقتي داخل ضريح رفتي، كمي از غبار ضريح آقا را براي تبرّك و تيمّن برايم بياور. - اي به چشم. اين كه كاري ندارد... بعد از اين گفتگو، حاجي از دوست خادمش خداحافظي مي كند و مي رود. كبوتران حرم، درآسمان آبي و شفّاف شهر مشهد پرواز مي كنند، اوج مي گيرند، چند دوري اطراف گنبد طلايي وگلدسته هاي آن



[ صفحه 70]



مي چرخند و در داخل صحن عتيق، كمي آن طرفتر از سقّاخانه، درست همانجايي كه مقدار زيادي گندم بر روي زمين ريخته شده است فرود مي آيند. باخيال راحت و در امنيّت كامل بر زمين نوك مي زنند، دانه بر مي چينند و بي آن كه از جمعيت انبوهي كه آنها را محاصره كرده اند هراسي به دل راه دهند، «بَقْ بقو» كنان، سرودهاي عاشقانه سر مي دهند. زن حاجي و پسر جوانش «جواد» هم در بين جمعيت اطراف كبوترها ايستاده اند و هر كدام غرق در حال و هواي خودشان مي باشند. جواد براي كبوتران، دانه مي پاشد و مادرش در فكر كبوترِ جوان خودش نَم نَمَكْ اشك مي ريزد و زير لب با امام رضا عليه السّلام مناجات مي كند: «آقا جون! الهي قربونت بشم. توكه اين همه كبوتر بي كس وكار را زير بال و پرِ خودت گرفتي و پناهشان دادي، سر و سامانشان دادي، تأمينشان كردي و نگذاشتي كه به غريبه ها پناهنده بشوند، زير بال و پرِ اين كبوتر جوان من «جواد» را هم بگير و همينجا پيش خودمان نگاهش بدار و نگذاركه برود روي بام غريبه ها بنشيند. انگار كن اين «جواد» همان «جوادِ» خودت است. من هم مثل خودت همين يك «جواد» را دارم. تو كه درد دوري از تنها پسرت «جواد» را چشيده اي، نگذار اين پسر از ما دور شود...» حاج خانم غرق مناجات است كه ناگهان رشته ي افكار مناجاتي اش با صداي حاج قادر، پاره مي شود: - اين هم غبار!



[ صفحه 71]



وقتي رويش را بر مي گرداند چشمش به شوهرش مي افتد كه دارد يك پاكت نامه ي چهارتا شده را به او نشان مي دهد. با پَرِ چادرش اشك هايش را مي چيند و مي گويد: - اين كه يك پاكتِ نامه است! و حاجي درحالي كه لبخندي بر لب دارد جواب مي دهد: - بله يك پاكت نامه است، امّا تويش غبار متبرّك داخل ضريح مطهّر است. حاج خادم مي گفت؟ «وقتي كه رفتم توي ضريح، يادم از سفارش شما آمد، امّا متأسفانه فراموش كرده بودم كه يك پاكت پلاستيكي براي غباري كه خواسته بوديد با خودم ببرم. اين بود كه همان داخل ضريح به دُوْر و بَرَم نگاه كردم، چشمم افتاد به اين پاكتِ نامه. آن را برداشتم و مقداري غبار ريختم داخلش و آوردم خدمت شما.» حالا ببينم چقدر غبار متبرّك داخلش هست؟... و با گفتن اين جمله، با احتياط و به آهستگي، تاهاي پاكت را باز مي كند و دَرِآن را مي گشايد. جواد و مادرش هم از روي كنجكاوي به سوي پاكت نامه سَرَك مي كشند. وقتي حاجي با دقت بيشتري به درون پاكت نگاه مي كند، متوجّه مي شود كه يك برگ نامه درون آن است. آن را در مي آورد و مطالعه مي كند. وقتي نامه به پايان مي رسد اشك هاي حاجي از ديدگانش دور شده و از روي گونه هايش سُر خورده در درون ريش هاي جو گندمي اش گم مي شوند. جواد و مادرش، نگاهي به يكديگر انداخته و وقتي نگاهشان را به سوي حاجي بر مي گردانند همزمان مي پرسند:



[ صفحه 72]



- مگر توي اين نامه چه نوشته است؟! و حاجي بي آن كه كلمه اي حرف بزند، نامه را به دست جواد مي دهد. جواد هم با صداي بلند شروع مي كند به خواندن: «به نام خداوند حكيمي كه همه چيز به دست او است. امام رضا جان سلام! من مريم تهراني، 19 ساله، اهل تهران هستم. با پدر و مادرم در محلّه اي فقير نشين زندگي مي كنم. البته چند تا خواهر و برادر ريز و دُرشت هم دارم. پدرم مدّتي است كه بدجوري مريض است و خانه نشين! البتّه شكرِ خدا بيماري اش لاعلاج نيست، ولي متأسفانه ما به دليل فقرِ مالي و تنگدستي، قادر به معالجه اش نيستيم. همين باعث شده كه مادر مجبور شود روزها برود توي اين خانه و آن خانه كلفتي كند، و طبيعي است كه كسي به خواستگاري دختري كه پدرش مريض و مادرش كُلفَت است و وضع مالي دشواري هم دارند نمي آيد. آقاجان دستم به دامنت، يك كاري براي ما بكن...». نامه كه به اينجا مي رسد، اشكِ گرم، ميهمان خانه ي چشمان جواد هم مي شود. جواد رو مي كند به پدرش و مي پرسد: - بابا. اگر من تصميم بگيرم كه در ايران بمانم، آنهم در تهران و پيش شما، حاضري برايم چه كار كني؟ حاجي و همسرش نگاهي به يكديگر مي اندازند. برق شادي به وضوح در چشمانِ هر دويِ آنها ديده مي شود و گلِ لبخند ميهمان لبانشان مي گردد و حاجي رو به سوي جواد برمي گرداند و با دستپاچگي جواب مي دهد:



[ صفحه 73]



- هركاري كه دلت بخواهد عزيزم. من كه جز تو كسي را ندارم، حاضرم تمامي ثروت و دار و ندارم را به پاي تو بريزم به شرطي كه به خارج نروي و همينجا پيشِ ما بماني. - من به يك شرط پيش شما مي مانم. - چه شرطي عزيزم؟! هر چه باشد قبول مي كنم. - اين كه همين دختر را براي من بگيري، هزينه ي معالجه ي پدرش را بپردازي و سر و ساماني هم به وضع زندگي شان بدهي. - همين؟! - بله همين. حاجي با شنيدن اين جملات جلو مي آيد. با دو دست سر پسرش را مي گيرد، پيشاني اش را غرق بوسه مي كند و سرش را به سينه مي چسباند و مي گويد: - با كمال ميل قبول مي كنم عزيزم. با كمال ميل. آنگاه نگاهش را به گنبد طلايي امام رضا عليه السّلام مي دوزد و مي گويد: -آقا جان ممنونتم، خيلي آقايي! به خدا خيلي كارت درسته!... اتومبيل بنز، كوچه هاي خاكي، تنگ و پر از كودكان ژوليده اي را كه



[ صفحه 74]



با يك توپ پلاستيكي، فوتبال مي زنند، يكي پس از ديگري پُشت سر مي گذارد و بالاخره در برابر يك كوچه ي يك متري مي ايستد. حاج قادر، به همراهِ همسر و پسرش از آن پياده مي شوند. جواد كه يك دسته گل و يك جعبه ي شيريني در دست راست دارد به زحمت با دست چپ يك بار ديگر آدرس روي پاكت نامه را چك مي كند و مي گويد: - درست است. بايد توي همين كوچه باشد. سه نفري وارد كوچه مي شوند. درب اوّل و دوّم را پشت سر مي گذارند. به درب سوّم كه مي رسند مي ايستند. حاج خانم جلو مي رود وكوبه ي در را دو بارِ پي در پي مي كوبد: - كيه؟ صداي دختركي جوان است كه از درون دالانِ منزل به گوش مي رسد. حاج خانم جواب مي دهد: - منزل آقاي تهراني؟ - بله همين جا است. الان خدمت مي رسم. و لحظه اي بعد در باز مي شود. تا چشم حاج خانم به دختركِ جوان و زيبا، امّا ساده پوش و متين، مي افتد لبخند زنان مي پرسد: - شما مريم خانم هستي؟ و دخترك با تعجب نگاهي به حاج خانم، حاج آقا و جواد مي اندازد و پاسخ مي دهد: - بله... شُ... شما؟!



[ صفحه 75]



- ما آمده ايم حال بابا را بپرسيم. ايشان در منزل تشريف دارند؟ مريم، دستپاچه شده و جواب مي دهد: - بَ.. بله... خيلي خوش آمديد. بفرماييد داخل... آقاي تهراني كمي خودش را داخل بسترش جابجا مي كند و مي گويد: - خيلي ببخشيد! شما بدون اطلاع قبلي تشريف آورديد و ما هم متأسفانه غير از چايي، چيزي در منزل نداشتيم تا از شما پذيرايي كنيم. حالا بفرماييد چايي تان را ميل كنيد تا سرد نشده... در همين موقع، صداي بر هم خوردنِ در حياط به گوش مي رسد. مريم به سرعت به طرف در حياط مي دود. در وسطِ دالان به مادرش مي رسد و پيش ازآن كه او چيزي بپرسد مي گويد: - مامان... مامان...! سه نفر غريبه به منزل ما آمده اندكه از همه چيزِ زندگي ما خبر دارند؛ يك حاج آقا، يك حاج خانم و يك جوان شيك و پيك و محترم! نمي دانم چكار دارند. مي گويند مي خواهند احوال بابا را بپرسند. يك جعبه شيريني و يك دسته گل هم با خودشان آورده اند...



[ صفحه 76]



وقتي احوالپرسي مادر مريم با ميهمانان ناشناس به پايان مي رسد، آقاي تهراني سر صحبت را باز مي كند كه: - خيلي معذرت مي خواهم. من شما را به جا نياوردم، فرموديد از كجا تشريف آورده ايد و از كجا ما را مي شناسيد؟! حاج قادر دست دراز مي كند و نامه را از جواد مي گيرد و در حالي كه آن را به دست مريم مي دهد مي پرسد: - اين دستخط شما نيست؟ و مريم با ديدن نامه غش مي كند. مادر مريم دستپاچه مي شود و در حالي كه با دو دست محكم بر سر خود مي كوبد گريه كنان مي گويد: - اي واي خدا مرگم! چه بلايي بر سر دختر نازنينم آمد؟ پدرمريم هم مات و مبهوت، صحنه را مشاهده مي كند و نمي تواند كلمه اي بر زبان جاري كند. حاج خانم، بلافاصله مقداري از آب پارچ بر روي دست خود ريخته و بر سر و صورت مريم مي پاشد. مريم نَفَسِ عميقي مي كشد و به هوش مي آيد و فوراً دست و پاي خود را جمع كرده، مؤدّبانه مي نشيند و مي گويد: - به خدا قسم، كسي جز خدا و امام رضا و من از اين نامه خبر نداشت. اين نامه در دست شما چه مي كند؟ پدر و مادر مريم، سرزنش كنان مي گويند: - ديگر همين را كم داشتيم! دختر اين نامه ديگر چيست كه تو نوشتي؟! ما آبرو داريم، ما تو را با نان حلال بزرگ كرده ايم، ديگر فكر



[ صفحه 77]



نمي كرديم تو هم اهل اين برنامه ها باشي و به اين وآن نامه بنويسي. آخر مگر... حاجي مي دَوَد وسط كه: - فكر بد نكنيد. اين نامه، نامه ي خيلي خوبي است. نامه اي است كه مريم جان به آقا امام رضا عليه السلام نوشته، حالا آقا هم ما را مأموركرده كه خدمت شما برسيم و با دل و جان به مشكلات شما رسيدگي كنيم... پدر و مادر مريم نگاهي به يكديگر انداخته و نَفَسِ راحتي مي كشند. حاجي ادامه مي دهد: - من يك تاجر هستم و پسرم «جواد» هم كه تازه ليسانسش را گرفته، هيچ چيز توي زندگي كم وكسر ندارد و از اين جهت خدا را شكر مي كنيم. حالا خدمت رسيده ايم تا از شما خواهش كنيم جوادِ ما را به غلامي قبول كنيد. هر شرطي هم كه بگذاريد ما قبول مي كنيم. در ضمن يك منزل خوب هم براي شما در يك محلّه مناسب مي خريم و تمامي مخارج درمان شما را هم مي پردازيم. براي عروس و داماد هم، يك خانه مناسب و ماشين و وسايل كامل منزل را فراهم مي كنيم. البته، مراسم عروسي زماني برگزار خواهد شد كه شما از بيمارستان مرخص شده و سلامتي كامل خودتان را به دست آورده باشيد. حالا چه مي گوييد؟ آقاي تهراني كه سخت متعجّب شده است، ابتدا كمي مِنّ و مِنّ مي كند و از ترس اين كه مبادا منّتي بر او يا دخترش از طرف خانواده ي داماد باشد قبول نمي كند، امّا هنگامي كه مطمئن مي شود اين كبوتران



[ صفحه 78]



نامه بر را امام رضا عليه السّلام فرستاده است، مي گويد: - باشد، قبول مي كنم. من كه باشم كه دست رد به سينه ي فرستاده هاي امام رضا عليه السّلام بزنم؟!...



[ صفحه 79]




[1] ايشان پدر شهيد عبّاس نظيري و جانباز محمّد كاظم نظيري، كارمند مركز بهداشت استان فارس و مسؤول روابط عمومي شوراي عاليِ هيآت مذهبي شيراز مي باشد.

[2] تمامي اسامي به كارگرفته شده در اين كرامت، مستعار مي باشند.