کد مطلب:235731 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:150

اسمش را رضا بگذار
ناقل: حجه الاسلام محمّد محمّدي ري شهري [1] .

كسي دورتر از ضريح، در سمت بالاسر، در ميان جمعيت انبوه زائران ايستاده و با صدايي كه چندان بلند و واضح نيست با امام رضا عليه السّلام راز و نياز مي كند. اين چندمين قطره ي اشكي است كه خانه ي چشمانش را ترك نموده، از روي گونه هايِ چروكيده اش، غلتان پايين مي آيد تا به زير چانه اش مي رسد و فرو مي افتد. صداي زمزمه هاي عاشقانه و عارفانه ي زائراني كه از سراسر جهان، با سنين، رنگ ها، زبان ها و جنسيّت هاي مختلف، گردِ ضريح مقدّس آقا جمع شده اند فضا را پُركرده و به روحانيّت آن افزوده است. كسي به كسي كاري ندارد و هر كس توي عالَمِ خودش است و حرفِ خودش را مي زند، امّا



[ صفحه 80]



مخاطب همه يكي است، "امام رضا عليه السّلام". او هم بي آن كه به فكر پاك گردن اشك هايش باشد، با صدايي كه تنها خودشآن را مي شنود وآقايش، ميگويد: "اَقا جان! ديگر دارد دير مي شود. من كه پير شده ام، همسرم هم ديگر جوان نيست! از بركت وجود شما، هيه چيز دارم؟ خانه، زندگي، ثروت، همسر و چند دختر خوب! امّا... امّاآرزو دارم يك پسر هم داشته باشم، يك پسرِ خوب و مؤمن!آن وقت ديگر هيچ چيز در زندگي، كم وكسر ندارم. فاميل هم ديگر نمي توانند سركوفتم بزنند و پسرداريشان را به رخَم بِكِشَند و بگويند؛ بچّه دُختركه بچه خودِ آدم نيست، بچّه ي مردم است، اين بچّه ي پسر است كه بچّه ي خود آدم حساب مي شود... نسل هر كسي از طرف پسرش ادامه پيدا مي كند...، و از اين حرف ها. مي داني كه من از ترس زخم زبان هاي مردم، بخصوص فاميل همسرم، يواشكي تهران را ترك كرده و به بهانه ي يك سفرِكاري و تجاري به مشهد آمده ام تا همين را از شما بخواهم، حتّي همسرم هم خبر ندارد كه من به اينجا آمده ام. خواهش مي كنم نگذار از اينجا دست خالي برگردم. تو پيشِ خدا آبرو و اعتبار داري، خدا حرف تو را زمين نمي زند، لطغ كن و از خدا بخواه تا اين حاجتِ مرا برآورده سا زد...».



[ صفحه 81]



تازه از راه رسيده و هنوز احوالپرسي اش به آخر نرسيده كه صدايِ كوبه ي درِ حياط به گوش مي رسد: - تَقْ تَقْ تَقْ... احوالپرسي را ناتمام گذاشته و به سمت دربِ حياط حركت مي كند. از كنار حوضي كه آب زلالي دارد و چند ماهي قرمز و طلايي درآن عاشقانه يكديگر را تعقيب مي كنند عبور مي كند و پيش از آن كه از دو پلّه آجري بالا برود با صداي بلند مي پرسد: - كيست؟ و صداي ضعيفي را مي شنود كه جواب مي دهد: - منم، شيخ. گر چه صدا آشنا است ولي هر چه فكر مي كند يادش نمي آيد كه اين شيخ كيست! در را كه باز مي كند يكباره گل ازگُلَش شكفته مي شود و در حالي كه براي معانقه آعوش مي گشايد مي گويد: - بَه بَه! سرور عزيزم جناب آقاي شيخ رجبعلي خيّاط [2] چه

عجب از اين طرف ها؟! هر مطلبي كه بود، خبر مي داديد بنده خدمت مي رسيدم، شما چرا زحمت كشيديد و بنده را شرمنده فرموديد؟! بعد سرش را داخل حياط مي كند و با صداي بلند مي گويد: - يا اللّه يا اللّه،آقا شيخ رجبعلي خياط تشريف آورده اند، چايي را 1-.



[ صفحه 82]



حاضركنيد... امّا شيخ مي گويد: - زحمت نكشيد، مزاحم نمي شوم، كار دارم و بايد خيلي زود رفع زحمت كنم. خدمت رسيدم تا زيارت قبول بگويم و... تا اين را مي شنود، جا مي خورد و در حالي كه چشمانش گرد شده اند مي پرسد: - كدام زيارت آقا؟! مگر شما به زيارت آقا امام رضا عليه السّلام مشرف نشده بوديد؟ و او در حالي كه نگاهي محتاطانه به اطراف و داخل حياط مي اندازد، تنِ صدايش را پايين مي آورد و مي گويد: - چرا، ولي هيچكس از اين مطلب خبر نداشت، حتي همسر و دخترانم! حالا نمي دانم شما چگونه باخبر شده ايد و... و شيخ حرف هاي او را قطع مي كند و با لحني ملايم و مطمئن مي گويد: - تو از طريق امام رضا عليه السّلام از خدا پسري خواسته بودي. حضرت فرمودند؛ «خداوند متعال به او پسري عطا خواهد فرمود، بگوييد اسمش را رضا بگذارد.» با شنيدن اين كلمات، زانوانش سست مي شوند و همانجا روي زمين مي نشيند، دست هايش را به سوي آسمان بلند مي كند و در حالي كه اشكِ گرمي بر چشمانش حلقه مي زند رو به آسمان كرده و عرضه مي دارد:



[ صفحه 83]



«خدايا متشكّرم.» بعد هم به سمت مشهد مي چرخد و مي گويد: «آقا جان! خيلي آقايي، ممنونتم.» وقتي رو برمي گرداند مي بيند شيخ دور شده است و صداي همسرش را از دور مي شنود كه با صداي بلند مي پُرسد: - چه شده است؟ نكند اتّفاق بدي افتاده باشد؟...



[ صفحه 85]




[1] ايشان اين كرامت را دركتاب «تنديس اخلاص» آورده اند.

[2] مرحوم شيخ رجبعلي خيّاط (نكوگويان) از زُهّاد و عرفاي معاصر بوده كه در اثركفِّ نفس وترك گناه، خداوند به او چشم بصيرت، عنايت فرموده بود و داراي كراماتي مي باشد.