کد مطلب:235732 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:138

همه چيز از ماست
ناقل: حجه الاسلام صفائي

به خودم اجازه نمي دادم از بالاسر، خدمت آقا امام رضا عليه السّلام مشرّف شوم. آن روز هم مثل هميشه از پايين پاي مبارك، خدمت آقا مشرف شدم. چون اطراف ضريح شلوغ بود، يك كنار ايستادم و با همان سادگي آذري، سفره ي دلم را براي آقا باز كردم و گفتم: -آقا جان! ميداني كه من يك طلبه ي آذري هستم كه با هزار اميد از تبريز به راه افتاده ام و با دور شدن از همه ي فاميل و آشنايان، اينهمه راه را تا به اينجا آمده ام تا بلكه بتوانم زير سايه ي شما درسي بخوانم و به اسلام خدمتي بكنم. اينجا هم كه به غير از شما كسي را ندارم. پول هايي كه داشتم ته كشيده وحالاحتي يك دهشايي [1] هم توي



[ صفحه 86]



تمام جيبهايم يافت نمي شود. اگر باور نمي كني مي توانم آستر جيبهايم را در آورم و نشانت بدهم. امّا نه! گمان نمي كنم كه نيازي به اين كار باشد. مطمئنّم كه همين جوري هم حرف هايم را باور مي كني.آخر من غريبم، تو هم غريبي و درد غربت را مي داني، هر چند كه گمان نمي كنم درد بي پولي را چشيده باشي! خواهش مي كنم توي اين شهر غريب، دست مرا بگير و... بعد هم، عقب عقب از محوطه كنار ضريح خارج شدم و در همان حال گفتم: - من مي روم داخل صحن و دوري مي زنم و برمي گردم. تا آن وقت هر فكري كه مي خواهي بكني، بكن. توي ايوانِ طلاي صحن آزادي كه رسيدم، نعلين هايم را انداختم روي زمين كه بپوشم. يك پايم را كه كردم توي نعلين، صداي مردي را شنيدم: -آقا، اين مال شماست. اين را كه گفت، كتابي را كه با كاغذگراف، بسته بندي شده و نخي اطرافش بسته شده بود به دستم داد. پيش از آنكه لنگه ي ديگر نعلينم را به پايم كنم، مشغول بازكردن بسته شدم. كتاب را كه بازكردم، چشمم افتاد به چند اسكناس درشت تا نخورده! تا خواستم بگويم كه «اين كتاب و اين پول ها مال من نيست و شما مرا باكس ديگري اشتباه گرفته ايد» ديدم از آن مرد خبري نيست. تا غروب به دنبالش گشتم امّا از او خبري نبود كه نبود! با خودم گفتم:



[ صفحه 87]



- حتماً اين پول را آقا امام رضا عليه السّلام براي تو فرستاده، نگران مباش و خرجش كن، حالا اگر آن مرد را پيدا كردي و معلوم شدكه پول مال تو نبوده، خوب كم كم بِهِش پس مي دهي. و با اين فكر از حرم خارج شدم و پولها را خرج كردم. امّا هميشه تَهِ دلم ناراحت بودم كه نكند اين پول مال كس ديگري بوده است و... تا اين كه در روز سوّم تير ماه سال 1347، وقتي كه دوباره از همان پايين پا، خدمت آقا مشرّف شدم و مسأله را مطرح كردم، ناگهان ديدم از مردم و ضريح خبري نيست و آقا در جاي هميشگي ضريح با لباسهايي سبز و نوراني و چهره اي محو شده در هاله اي از نور ايستاده و خطاب به من فرمود: «همه جا، همه چيز از ماست!»



[ صفحه 89]




[1] دهشايي معادل است با نيم ريال كه اكنون ديگر رايج نيست.