کد مطلب:235733 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

دختر عمو را نمي خواهم
ناقل: آقاي سيّد محمّدِ اميد بخدا [1] .

هركدام ازكارگران نجّاريِ آقا عمو چيزي مي گفتند و مي خنديدند. من هم همانطور كه آخرين ميخ هاي پنجره دولَت را مي كوبيدم، به حرفهايشان با لبخند و رضايت گوش مي دادم. حاج ميرزا مي گفت: -... تو واقعاً بايد خدا را شكركني كه يك همچين موقعيتي داري. اوّلاً برادرزاده اوستايي و اوستا تو را خيلي دوست دارد. ثانياً سركارگري و دستمزدت از همه بيشتر است. و از همه مهمتر اين كه داماد اوستايي و اوستا تنها دخترش را نامزدِ تو كرده است و گوش شيطان كر، همين روزها است كه پلوي عروسي ات را بخوريم... من با دلخوري حرفهاي حاج ميرزا را قطع كردم كه: 1-.



[ صفحه 90]



- چه فايده؟! الان دو سال است كه من و دختر عمو با هم نامزديم ولي هنوز آقا عمو، اجازه نمي دهد كه همسرم را به خانه ام بياورم. من ديگر دارم پير مي شوم، الان بيست و دو سالَمه. رفقاي هم سن و سال من الان دو، سه تا بچه هم دارند... حاج ميرزا در حالي كه ارّه را روي خطّي كه بر چوب كشيده بود ميزان مي كرد، رو به من كرد و با لحني صميمانه و مطمئن گفت: - مگر حاج ميرزا مرده؟! خودم نوكرت هم هستم. با اُوستا صحبت مي كنم و ترتيبي مي دهم كه همين روزها سور و سات عروسي را راه بيندازد. هر چي نباشد من اين چند تار مو را توي همين كارگاه سفيد كرده ام و پيش اويستا يك ذرّه آبرو و اعتبار دارم... هنوز حرف هاي حاج ميرزا به آخر نرسيده بود كه سر و صداي يكي ديگر از كارگران از آن طرف بلند شد: - آتش!...آتش!... كارگاه آتش گرفته... كمك كنيد... با شنيدن اين كلمات، همه مان را هوْل برداشت. ارّه و چكش را به سويي پرت كرديم و رفتيم كه آتش را خاموش كنيم... سر و صورت و رخت و لباس همه مان سياه شده بود و فضاي



[ صفحه 91]



كارگاه پُر بود از دود. سُرفه كنان و عرق ريزان بر روي آلوارهاي جلوي دكّان نشستيم تا نَفَسي تازه كنيم. حاج ميرزا رو كرد به من وگفت: - برو منزل اُوستا و طوري كه هوْل نكند بهش بگو كه كارگاه آتش گرفته ولي خسارت چنداني وارد نشده است. آقا عمو، همانطوركه مجمعه ي پر از قاچ هاي خونرگ هندوانه را در مقابل من بر زمين مي گذاشت گفت: - خدا را شكر كه به خيرگذشت. امّا بايد بچّه ها از اين به بعد خيلي مواظب باشند، خب چوب است و خوراكِ آتش. يادمان باشدكه يك گوسفندي، برّه اي، چيزي قرباني كنيم. حالا ديگر بي خيالش! هندوانه را بزن توي رگ... هنوز دوّمين قاچ هندوانه را تمام نكرده بودم كه لرزش شديدي افتاد توي تنم. تمام بدنم مي لرزيد و دندان هايم مي خوردند به هم. تعادلم بر هم خورد و وِلُوْ شدم روي زمين. با ديدن اين صحنه، عمو و زن عمو بدجوري دست و پاي خودشان را گم كردند و دختر عمو كه از همه نگران تر بود بر سر زنان و اشك ريزان به اين سو وآن سو مي دويد و نمي دانست چكار كند. وقتي انواع داروهاي گياهي و سنّتي



[ صفحه 92]



را امتحان كردند و نتيجه اي نگرفتند،آقا عمو دويد به طرف كوچه و يك دُرشكه آورد و مرا به بيمارستان «شاهرضا» رساند. دو، سه ساعتِ بعد از بيمارستان مرخص شده و براي استراحت به منزل منتقل شدم. چند روز بعد احساس كردم دست هايم بي حس شده اند. دكتر، پس از معاينه گفت: چيز مهمي نيست. نگران مباشيد. امّا كم كم دست هايم فلج شده و از كار افتاده اند. بعدش هم نوبت رسيد به پاها وگردن و ساير اعضاي بدنم. به جز مغز و زبان و چشمان، ساير اعضاي بدنم فلج شدند و من مانند تكّه اي گوشت، افتادم گوشه ي اتاق! به نحوي كه براي تيمم نيز قدرت نداشتم و مادرم دست هايم را بر خاك مي زد و بر صورت و پُشت دست هايم مي كشيد. شش ماه بيدن منوال گذشت و همه ي پزشكان از معالجه ي من عاجز ماندند... دو، سه نفر ازكارگرهاي نجّاري به عيادتم آمده بودند و يكي از آنها 1- همان بيمارستان «امام رضا»ي فعلي مي باشد.



[ صفحه 93]



داشت با قاشق،آش شوربا به دهانم مي داد و بقيّه هم سعي مي كردند با شوخي كردن و لطيفه گفتن به من روحيه بدهند كه كوبه ي در به صدا درآمد: - تَق، تَق، تَق. مادرم به سمت درب حياط دويد و چند لحظه بعد،آقا عمو، يا اللّه، يا اللّه گويان وارد اتاقِ من شد. ابتدا دستمال ابريشمي قرمز رنگي را كه پُر بود از انارگذاشت گوشه ي تاقچه و بعد آمد روي سرِ من. كارگرها در حالي كه مي گفتند؛ «سلام اوستا،... سلام اوستا» كمي كنار رفتند و براي آقا عمو جا باز كردند.آقا عمو تا نشست بر بالينم، شروع كرد به هاي، هاي گريه كردن! - چه شده آقا عمو؟! نكنه دوباره مغازه آتش گرفته باشد؟ و آقا عمو، همچنان كه داشت بلند بلند گريه مي كرد، دستمال ديگري از جيب كتش بيرون آورد و فينِ محكمي درآن نمود وگفت: - كاش مغازه آتش گرفته بود! كاش همه ي زندگي ام در آتش سوخته بود و اين جور نمي شد... كاش... و يكسره و پي درپي دست بر پشت دست مي كوبيد و مي ناليد. همه را هوْل برداشته بود و مادرم بيش از همه اشك مي ريخت و بر سر مي زد و مي گفت: - ديگر چه خاكي بر سَرِمان شده است؟ خدايا مگر ما چه گناهي مرتكب شده بوديم كه مستحق اينهمه بدبختي و بلا شديم؟!... اَقا عمو همچنان كه رو به سوي من داشت گفت:



[ صفحه 94]



- محمّد آقا جان! همه دكترها تو را جواب كرده اند وگفته اندكه تو براي هميشه فلج خواهي بود! به همين جهت، زن عمويت با ازدواج تو و دخترم مخالف است. خواهش مي كنم از اين ازدواج صرفنظر كن... با شنيدن اين جملات، دنيا دُوْرِ سرم چرخيد، مغزم سوت كشيد و اعصابم به هم ريخت. مي خواستم هر چيزي را كه در اطرافم بود خورد و خمير كنم، امّا افسوس كه نمي توانستم از جايم جنْب بخورم. تنها كاري كه توانستم انجام بدهم اين بود كه فرياد زدم: - يك درشكه خبر كنيد تا مرا به حرم ببرد... يك درشكه... مادرم گفت: -آخر عزيزم! درشكه هم از «بازار سنگ تراش ها» آن طرف تر نمي تواند برود. - اشكالي ندارد. بقيه اش را خودم خواهم رفت. فقط كفش هاي مرا هم به همراهم بفرستيد. كفش هايت؟! آخركفش هايت به چه دردت مي خورد؟! و من بي توجّه به حرف ها و استدلال هاي مادر و سايرين فرياد مي زدم: - همان كه گفتم. يك درشكه خبركنيد و كفش هايم را هم همراهم بفرستيد... وقتي كارگرهاي آقا عمو، بدن بي حس مرا روي صندلي درشكه خوابانيدند وكفش هايم را هم گذاشتند روي شكمم، درشكه چي



[ صفحه 95]



شلاّقي برگرده اسب كوبيد و درشكه از جا كنده شد و من هم ديگر چيزي نفهميدم. با شنيدن صداي بر هم خوردن بال چندكبوتر و زيارتنامه اي كه با سوز وگداز خوانده مي شد، پلك هايم را از هم دور نمودم. ديدم داخل صحن عتيقم و بر سقّاخانه ي حضرت تكيه كرده ام. احساس كردم كه بدجوري عصباني هستم ولي علّتِ آن را نمي دانستم. كمي كه فكر كردم به ياد حرفهاي آقا عمو افتادم. عصبانيتم بيشتر شد و با همان عصبانيت، كفش هايم را كه جلويم بر زمين افتاده بود برداشتم و پوشيدم وبه سوي كارگاه نجّاري به راه افتادم. قدم هاي تند و سنگيني بر مي داشتم و دندان هايم را بر هم مي فشردم. به مغازه ي نجّاري كه رسيدم ديدم آقا عمو وكارگرانش مشغول كارند. جلو رفتم و چكش را از دست حاج ميرزا قاپيدم و دو تا ميخ برداشتم و با تمام قوا و با عصبانيت به دري كه روي دو خَرَك بود كوبيدم و فرياد زدم: - اين دختر عمو، اگر شاهزاده هم باشد ديگر من او را نمي خواهم. آقا عمو وكارگرانش با ديدن اين صحنه، شادان و خندان به سوي من دويدند و در حالي كه با صداي بلند، صلوات مي فرستادند، مرا در



[ صفحه 96]



آغوش كشيدند و غرق بوسه نمودند و از من خواهش كردندكه از اين تصميم صرف نظر كراده و با دختر عمويم ازدواج كنم. تازه متوجه شدم كه شفا يافته ام. [2] .

اكنون از دختر عمويم 9 فرزند دارم كه يكي ازآنها به نام «سيّد محمودِ اميد بخدا» در راه خدا، در شلمچه شهيد شده است.



[ صفحه 97]




[1] پدر شهيد «سيّد محمود اميد بخدا» كه در شلمچه به شهادت رسيده است.

[2] اين كرامت، در سال 1334 ه ش اتّفاق افتاده است.