کد مطلب:235734 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:147

ضامن آيه، ضامن ايران
ناقل: آيه اللّه ميرزا مهدي آشتياني قدّس سرُّه [1] .

بدجوري دلم گرفته بود. مريضي از يك طرف، قرض داري و بدهكاري هم از طرفي ديگر. و از همه بدتر جوشي كه براي از بين رفتن دين دركشور ايران مي زدم. حوالي عصر بود و نسيم خنكي توي حياط مي وزيد و آب هاي زلال داخل حوض را موج دار مي كرد. قرآن را برداشتم و رو به قبله ايستادم. چند تا صلوات فرستادم وآيه ي «وَعِنْدَهُ مَفاتِِحُ الْغَيْب» را خواندم و لايِ قرآن را باز كردم. «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» سوره ي «محمّد عليه السّلام» آمد. جواب استخاره، بسيار عالي بود. با 1-



[ صفحه 98]



اين كه وضو داشتم به سمت حوض رفتم و دوباره وضوگرفتم. همه ي ماهي طلايي هاي داخل حوض جمع شده بودند آنجايي كه آب وضو مي ريخت روي آب ها! خانه خلوت بود و كسي در منزل نبود. جانماز حصيري ام را آوردم و انداختم رويِ گليمي كه گوشه ي حياط، توي سايه پهن بود. و قامت بستم. دو ركعت نماز حاجت خواندم و ثوابش را اهداءكردم به روح پاك رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلّم. مي خواستم بگويم؛ «يا رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلّم»، ولي نمي توانستم. غلتيدن دو قطره اشك گرم بر روي گونه هايم را كه به سوي انبوه ريش هايم در حركت بود حس كردم. بعدش هم بغضم تركيد و هاي هاي زدم زيرگريه. پرده اي از اشك جلوي چشمانم را پوشانده بود و به خوبي، پيش رويم را نمي ديدم. ناگاه از لابلاي همان پرده، چشمم افتاد به آقاي بلند بالايي كه مقابلم ايستاده بود؛ «خدايا! چه مي بينم؟ نكند خيالاني شده ام؟! بله، حتماً خيالاتي شده ام.» با پشت دست هايم، چشمانم را ماليدم، اشك هايم را پس زدم و با دقّت نگاه كردم. نه! خيالاتي نشده بودم. آقايي بلند بالا در برابرم ايستاده بود كه مثل خورشيد مي درخشيد و بوي خوشي كه از وجودش بر مي خواست، فضا را پُركرده و هوش از سَرَم برده بود. بي اختيار از جا جستم و مؤدّبانه در برابرش ايستادم و عرض كردم: «إلسّلامُ عَلَيْكَ يا رَسولَ اللّهِ صلي اللّه عليه و آله و سلّم» نمي دانم از كجا فهميدم كه رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلّم است! آقا با مهرباني جواب سلامم را داد و پرسيد:



[ صفحه 99]



- تو را چه شده است ميرزا مهدي؟ من هم كه د ل پُري داشتم، از خدا خواسته، سفره ي دلم را باز كردم كه: - آقاجان! اين روزها بدجوري دلم گرفته وگيج و منگ شده ام. بي پولي و بدهكاري از يك طرف و بيماري و ناخوشي هم از طرف ديگر، چنگ به گلويم انداخته اند و دارند خفه ام مي كنند. حالا اينها به كنار، هر طوري شده تحمّل مي كنم. امّا چيزي كه برايم قابل تحمّل نيست اين است كه شاهد از بين رفتن دين و ايمان در اين مملكت باشم. اين روزها، دينداري و خداپرستي دارد جايش را به بي ديني و مادّه پرستي مي دهد. جوان هاي ما دارند كمونيست مي شوند و اين «تقي اراني» هم كه شده بلندگوي شيطان. مي ترسم آخر اين مرد، ايران را هم مثل روسيه، بي دين كند... حرف هايم كه به اينجا رسيد، آقا لبخندي زد و فرمود: - ما امورِ ايران را به فر زندمان رضا واگذاركرده ايم. تا خواستم چيزي بگويم ديدم از آقا خبري نيست. امّا آن بوي خوش، مدّت ها در فضاي منزل باقي ماند. بويي كه هرگز همانندش را حسّ نكرده بودم و تا كنون نيز حسّ نكرده ام. مدّتي به اين طرف و آن طرف دويدم. به مطبخ و اتاق ها و حتي كوچه هم سر زدم ولي از آقا خبري نبود كه نبود! اين بود كه بار سفر را بستم و راه مشهد الرّضا عليه السّلام را در پيش گرفتم...



[ صفحه 100]



پيش روي مبارك حضرت ايستاده بودم و در حالي كه اشك مي ريختم، با توجهِ كامل، زيارتنامه امام رضا عليه السّلام را مي خواندم: «اَشْهَدُ انكَ تشْهَدُ مَقامي، وَ تسْمَعُ كَلامي، وَ تَرُدُّ سَلامي، وَ انتَ حَيٌّ عِنْدَ رَبِّكَ مَرزوقٌ..» «شهادت مي دهم كه تو مرا مي بيني، و سُخَنَم را مي شنوي، و جواب سلامم را مي دهي، و زنده اي و نزد پررردگارت روزي مي خوري...» به اينجاي زيارتنامه كه رسيدم ديدم آقايي نوراني و ماهرخسار، بر روي تختي از نور، بر فراز ضريح نشسته است و از جمعيّت زائرين خبري نيست! آقا در جواب سلام من، فرمود: - و عليك السّلام اي ميرزا مهدي. از ما چه مي خواهي؟ و من از سير تا پياز حرف هايي را كه به رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلّم عرض كرده بودم، خدمت آقا امام رضا عليه السّلام هم عرض كردم. آقا در جوابم فرمود: - امّا قرض هايت، ادا خواهد شد. و امّا بيماري ات جزوِ قضا و قَدَرِ حتمي الهي است كه در نهايت به نفع شما مي باشد ولي در عين حال عمري طولاني خواهي داشت. و امّا از بابت تقي اراني نگران نباش. زيرا من ضامنِ كشور ايران هستم و اين كشور زير نظر من مي باشد! با شنيدن اين سخنان، آرامش و اطمينان، سرزمين وجودم را تسخيركرد و گذشتِ زمان صحّتِ اين دو مكاشفه را به اثبات رسانيد.



[ صفحه 101]




[1] ناقل اين كرامت «حجه الاسلام بيات» مي باشد ولي از آنجا كه اين كرامت، برايآيه اللّه ميرزا مهدي آشتياني از علماي عهد مشروطيّت، اتفاق افتاده، ما آن را از زبان ايشان نگاشته ايم.