کد مطلب:235737 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

آقايي از جنس نور
ناقل: حجّه الاسلام حسين صبوري (نويسنده همين كتاب)

شب 21 ماه مبارك رمضان و مصادف با شب شهادت حضرت علي عليه السّلام و شب قدر است. اهالي شهرك نويدكوي اميرالمومنين عليه السّلام كه در حاشيه ي شهر مشهد قرار دارد، هنوز موفّق نشده اند كه مسجد يا حسينيه اي بسازند و مراسم شب هاي احياء را در آنجا برگزار كنند، آخر هشتِ همه شان درگِرُوِ نهِشان است. آقاي تميزي هم وضع مالي اش از بقيّه بهتر نيست ولي با هر جان كندني هم كه شده موفق گشته است تا يك زيرزميني يكسره و نسبتاً بزرگي بسازد. همين هفته ي پيش بود كه به ديدن من آمد و گفت: - دوره ي قرائت قرآن و مراسم شب هاي احياء امسال در منزل ما برگزار مي شود. آيا براي اجراي مراسم به خانه ما مي آيي؟ من هم كه نمي توانستم به شوهر خاله ام جواب منفي بدهم، فوري



[ صفحه 112]



پاسخ دادم: - البته كه مي آيم. با كمال ميل. راستش را بخواهيد خودم هم خيلي دوست داشتم كه در يك چنين شب هاي پُرفضيلتي مجري يك جلسه ي ديني باشم و به اين بهانه با خدا، راز و نيازي بكنم و ثوابي هم ببرم. بالاخره هر چه نباشد ما آخونديم و وظيفه ي آخوند هم همين چيزهاست. امشب هم مثل شب نوزدهم، يك جزء قرآن قرائت شده و من هم چند قصّه قرآني براي اهل دوره تعريف كرده ام و حالا دارند قرآن ها را دست به دست مي كنند و آقاي قاري هم كه آخرين نفر است، قرآن ها را مي گيرد و با نظم خاصي در داخل صندوق مي چيند. كم كم سرو كلّه ي تعداد زيادي از زن ها و ساير اهالي محل پيدا مي شود و چيزي نمانده كه زير زميني پُر شود از جمعيّت. من ميكروفنِ بلندگو را به دست مي گيرم و اعلام مي كنم: - خواهران و برادران رو به قبله بنشينند و براي قرآن بر سرگرفتن آماده باشند... جُنب و جوشي پيدا مي شود و كم كم صف هاي به هم فشرده اي در پُشت صندوق قرآن ها تشكيل مي گردد. من و قاري پشت صندوق نشسته ايم. پيش از آن كه من دستور خاموش كردن لامپ ها را به منظور ايجاد تمركز حواس بيشتر بدهم، مرد جواني كه لباس هاي كارگري بر تن دارد، پيش مي آيد و التماس كنان چيزي را درِگوش من مي گويد: - حاج آقا، تو را خدا امشب براي دختر من دُعا كن. دركلاس دوّم



[ صفحه 113]



دبستان درس مي خواند اما الان دو ماه است كه به مدرسه نرفته است! آخر يكباره سر تا پا فلج شده! ما هم دار و ندارمان را فروخته ايم و خرج اين بچّه كرده ايم. به دكتري نيست كه سر نزده باشيم. امّا همه دست رد به سينه ي ما زده اند و آب پاكي را ريخته اند روي دستمان! حاج آقا، حال دخترم خيلي بد است، الان دو ماه است كه حمام نكرده، چون به آب، حسّاسيّت دارد، چه آب سرد، و چه آب گرم! همين كه اوّلين قطره ي آب به بدنش برسد دچار تشنّج مي شود. الان هم آورده امش و پشت پرده ي قسمت زن ها خوابانيده ام. تو را خدا امشب يك دعايي براي... و من ضمن اين كه با چندكلمه ي «چَشم، چشم» به توضيحاتش پايان مي دهم، اعلام مي كنم كه لامپ ها را خاموش و قرآن هايي را كه به همراه دارند بازكنند و پيش رو بگيرند. و دعا را شروع مي كنم. طبق معمول، خدا را به حق قرآن و اسماء حُسناي الهيِ موجود در قرآن قسم مي دهيم كه امشب ما را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد. بعدش هم قرآن ها را روي سرهايمان مي گذاريم و در پناه قرآن به سوي درگاه خدا مي رويم و او را به حق خودش و چهارده معصوم پاك عليهما السّلام- هركدام 10 مرتبه- قسم مي دهيم تا ما را ببخشد و حاجاتمان را برآورده سازد. حالِ خوبي در جلسه پيدا شده و صداي ضجّه و ناله و دعا و تضرّع، فضا را پركرده است. خدا را 10 مرتبه به حق حضرت موسي بن جعفر عليه السّلام قسم داده ايم و اكنون نوبت رسيده است به امام رضا عليه السّلام.



[ صفحه 114]



طبق رسم مشهدي ها، به احترام آقا امام رضا عليه السّلام كه در زير سايه اش زندگي مي كنيم، از جا بر مي خيزيم و من در همين حال مي گويم: همه با هم 10 مرتبه؛ بِعَلِيّ بنِ مُوسي بِعَلِيّ بْنِ مُوسي... ناگهان مردي از بين جمعيّت نعره مي زند، نعره اي با تمام قوا و غير طبيعي! فكر مي كنم يك آدم ناجور است كه مي خواهد با اين ادا و اطوارها، نظم جلسه را بر هم بريزد و جلسه را خراب كند. اهميت نداده و دعا را ادامه مي دهم تا اين كه به نام مقدّس امام زمان (عج) مي رسم: - همه با هم 10 مرتبه؛ بِالحُجَّهِ، بِالحجَّهِ، بالحُجَّهِ.. امّا آن مرد، همچنان نعره مي زند. دعا به پايان مي رسد و لامپ ها را روشن مي كنند، ولي باز هم صداي نعره ي همراه با گريه ي آن مرد به گوش مي رسد. همه با هم روبوسي كرده و به يكديگر «قبول باشد» مي گويند و به نوشيدن چاي مشغول مي شوند. كم كم صداي گريه و نعره، فروكش مي كند. مردم متفرّق مي شوند. وقتي مجلس كاملاً خلوت مي شود، مردي كه در ابتداي مجلس براي دخترش به من «التماس دعا» گفته بود، در حالي كه چشمانش حسابي سرخ شده و اثر خيسي اشك بر روي گونه هايش هنوز ديده مي شود، مي آيد در كنار من مي نشيند و مي پُرسد: - حاج آقا! اگر كسي در اين جلسات چيزي ديده باشد،آيا حق دارد آن را براي ديگران تعريف كند يا نه؟ - بله حق دارد. مگر اتّفاقي افتاده است؟



[ صفحه 115]



- راستش،آن مردي كه نعره مي زد من بودم و... من حرفش را قطع مي كنم كه: - آخر مرد حسابي! اين چه كاري بود كه كردي؟! نمي توانستي مثل بقيّه ي مردم گريه كني؟ چرا نظم مجلس را بر هم زدي؟! و مرد با لحني غذر خواهانه جواب مي دهد: - اگر شما هم به جاي من بوديد همين كار را مي كرديد. وقتي كه همه به احترام آقا امام رضا عليه السّلام از جا بلند شديم، همين كه شماگفتيد؛ بعليّ بن موسي، من آقايي را از جنس نور ديدم كه تمام قد، پشت صندوق قرآن ها ايستاده بود. با ديدن آن آقا، من از خود، بيخود شدم و شروع كردم به گريه كردن و نعره زدن. تا آخر دعا هم آن آقا در مجلس حضور داشت و من كه يكسره او را مي ديدم نمي توانستم جلوي گريه و ناله ي خودم را بگيرم. حالا مي خواهم بدانم كه معناي اين قضيه چيست؟ كمي توي فكر مي روم و بي آن كه مسأله را خيلي جدّي بگيرم، مي گويم: - انشاءاللّه كه خير است. اميدوارم كه آقا امام رضا عليه السّلام نظري به دُختر شما بفرمايد و حالش بهتر شود. مرد جوان، تشكّر مي كند و به سوي پرده مي رود تا دخترش را كه پُشتِ آن خوابانيده است كول كند و ببرد، امّا ناگهان فرياد مي زند: - اِ... پس دخترم كجاست؟! چه كسي او را برده است؟... و با نگراني به سمت بيرون مي دَوَد. همه نگران مي شده و به دنبال



[ صفحه 116]



مرد از منزل خارج مي شويم. هنوز به پشت درب حياط نرسيده ايم كه صداي زني را مي شنويم ذوق كنان كه به مرد جوان مي گويد: - نگران مباش! دخترمان با پاي خودش به خانه آمده وگرفته خوا بيده...



[ صفحه 117]