کد مطلب:235738 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:171

ياقوت احمر
ناقل: حاج آقا حسن پورسينا (زرگر و قلع زنِ ضريح جديدِ امام رضا عليه السّلام) [1] .

كارِ زرگري را از يازده سالگي نزد دايي ام حاج سيد مصطفي خدايي و برادرم حاج حسين شروع كردم.آنها شريك هاي خوبي براي خودشان و استادان دلسوزي براي من بودند. من هم سعي مي كردم شاگرد خوب و حرف شنوئي براي آنها باشم و حسابي دل به كار بدهم. به سنّ هفده سالگي كه رسيدم همه اساتيد و پيش كسوتانِ فن زرگري و قلم زني، تأييدكردند كه من به مقام استادي رسيده ام. از بچّگي آرزوي ديدن گنبد وگلدسته هاي طلايي حرم امام رضا عليه السّلام را در دل داشتم. درباره ي كبوترهاي امام رضا عليه السّلام و نغمه هايِ عاشقانه اي



[ صفحه 118]



كه زير سايه ي لطف آن آقا براي يكديگر مي خواندند خيلي چيزها شنيده بودم. دوست داشتم من هم مثل آن كبوترهاي عاشق، هر روز آقا را زيارت كنم و به پرواز در بيايم و دورِ سرش بچرخم و قربان- صدقه اش بشوم. وقتي ديدم سه تا شاگرد دايي و برادرم هم ميل زيارت آقا امام رضا عليه السّلام را دارند از خدا خواستم. مسأله را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم، آنها هم دليلي برايِ مخالفت پيدا نكردند. قرار سفر كه گذاشته شد نفري سيصد تومان از دستمزدهايمان را كه اين چند ساله اندوخته بوديم گذاشتيم رويِ هم و داديم دستِ سيف اللّه. آخر مسووليّت ها را بين خودمان تقسيم كرده بوديم و مسؤوليّت سيف الله اين بود كه مادر خرج باشد. يك اتاق چهارتخته تويِ مسافرخانه اي كه مقابل غسّالخانه ي خيابانِ طبرسي بود اجاره كرديم به شبي 35 ريال. روز سوّم، قبل از اذان صبح از خواب بيدار شدم. خواستم رفقايم را هم از خواب بيداركنم تا با يكديگر براي زيارت و شركت در نماز جماعتِ صبح حرم عازم شويم، امّا وقتي ديدم كه صداي خرّ و پوفشان تا وَسط صحن اسماعيل صلا مي رسد، با خود گفتم:



[ صفحه 119]



- نه بابا! تا جايي كه من اينها را مي شناسم، اهلش نيستندكه اين موقع شب، خواب به اين شيريني رو وِل كنند و بيايند حرم براي نماز و زيارت. اين بود كه وضوگرفتم و تنهايي راهيِ حرم شدم. هم نمازش به دلم نشست و هم زيارتش. وقتي از حرم خارج شدم و راه مسافر خانه را در پيش گرفتم احساس سَبُكي و راحتي مي كردم. هواي تميز صبحگاهي، صداي گوش نواز و روحاني نقّاره خانه ي حضرت و طلوع طلايي خورشيد از سمت مشرق، بهترين و شاعرانه ترين حالاتِ روحي را براي من فراهم كرده بودند. ولي افسوس كه اين حال و هوا، زياد دوام پيدا نكرد. از جلوي مسافرخانه چي كه رد مي شدم صدايم كرد: - آهاي جوون اصفهوني! به طرفش برگشتم و سلام كردم. جواب سلامم را كه داد، پرسيدم: - اتّفاقي افتاده؟! - اتّفاقي كه نه، ولي رفيقات ساكهاشونو وَرْداشتند و شناسنامه هاشونو هم تحويل گرفتند و رفتند. گفتند تو دوست داري چند روزي بيشتر تويِ مشهد بموني و دست آخر هم اجاره اتاق رو از تو بگيرم... مسافرخانه چي همچنان داشت يك ريز حرف مي زد كه سرم گيج رفت و بقيّه حرفهايش را نشنيدم. زانوهايم سُست شدند و نزديك بود تا بخورند. عرق سردي روي پيشاني ام نشست. مسافرخانه چي



[ صفحه 120]



پرسيد: - چي شده پسر؟! اتّفاقِ بدي افتاده؟ چرا رنگت شده مثل زعفرون؟! بي آن كه جوابش را بدهم از همانجا برگشتم به سمتِ حرم. توي بازارچه كه راه مي رفتم هوش و حواس نداشتم و گاهي تنه ام مي خورد به اين و آن. دست كردم توي جيب هايم، همه ي پول هايم را كه چند تا سكّه بودند در آوردم و شمردم، هفت يا هشت ريال بيشتر نبود: «خدايا! حالا من توي اين شهر غريب چيكار كنم؟» يكدفعه چشمم افتاد به ساعت وستندواچ نووي كه پشت دستم بود. به راحتي صد تومان مي ارزيد. كمي دلَم آرام گرفت.آن را از دستم باز كردم و به چند نفر كاسب مغازه دار نشان دادم: «آقا! اگه ممكنه اين ساعتو از من گرو بگيرين و يه چهل پنجاه تومني به من قرض بدين. به خدا اين ساعت صد تومان مي ارز ه...» امّا طوري به من نگاه مي كردندكه انگار دارند به يك دزدِ حرفه اي نگاه مي كنند! حالم بيشترگرفته شد و اشك داغ به ميهماني نگاههاي سردم آمد و در خانه ي چشمانم سُكني گزيد. نفهميدم كِي رسيدم وسط صحن اسماعيل طلا، كنار سقّاخانه ي حضرت! ديگر جلوتر نرفتم و از همانجا روكردم به امام رضا عليه السّلام و گفتم: آقاجون! اوّلين باريه كه به پابوست اومدم. جوونايِ توي سنّ و سالِ من، همين كه دوزار و دهشايي دستشون مياد، ميرن دنبال هرزگي! امّا من از بچگي تا حالا كاركردم و پولامو جمع كردم و اومدم زيارتت. سيصد تومن پس



[ صفحه 121]



اندازمو دادم دستِ اين سيف اللّهِ بي معرفت تا با خيال راحت بتونم ضريحتو توي بغل بگيرم و باهات دردِ دل كنم. اون هم كه اين جوري شد. حالام رويِ اينو ندارم كه دست گدايي پيش اين و اون دراز كنم. كسي رو هم كه توي اين شهر ندارم، مثل خودت غريبم! يا امام رضاي غريب! تو رو به جان مادرت زهرا عليها السّلام دردمو دوا و مُشْكِلَمُو چار ه كن. تا وقتي مُشْكِلَمُو حل نكني، از اينجا يه قدم هم جلوتر نميام و ديگه هم پامو توي حرمت نمي ذارم. حرف هايم را كه زدم، اشك هايم را باآستين كُتِ گشادي كه بر تن داشتم پاك كردم و از همان راه بازارچه ي باريك سمتِ بَسْتِ طبرسي برگشتم به طرفِ مسافرخانه. توي راه بدجوري شكمم قارّ و قورّ مي كرد. چشمم افتاد به مردي كه روي گاري دستي هويج مي فروخت. دو ريال هويج خريدم و شستم و همانجور كه به راهم ادامه مي دادم شروع كردم به گاز زدن به آنها. تويِ عالم خود بودم كه ناگاه يك نفر مرا به اسم صدا زد: - حسن آقا! حسن آقا! رويم را كه بر گرداندم پيرمردِ تسبيح فروشي را داخل مغازه اش ديدم كه پيراهن عربي بر تن، چفيّه اي بر سر و شال سبزِ رنگ سيّدي خوش رنگي بركمر داشت. هرگز او را نديده بودم. به طرفش كه مي رفتم با انگشت اشاره، خودم را نشان دادم و پرسيدم: - با من بوديدآقا؟! - بله با شما بودم. مگه شما، حسن آقا، برادرحاج حسين آقا زرگر



[ صفحه 122]



كه شريك حاج سيد مصطفئ خدايي اصفهانيه نيستي؟ - بله درُسته. - همين چند ماه پيش، حاج سيد مصطفي، اينجا پيش من بود. من هم دويست تومن به او بدهكارم. حالا هم كه اگه خدا قبول كنه، عازم زيارت خانه اش هستم. خواستم پيش از سفرِ مكّه، همه ي بدهكاريهامو تسويه كرده باشم. خوب شدكه امروز شما رو اينجا ديدم. اگه زحمت نيست اين پول رو برسونين به حاج سيد مصطفي. بعدش هم يك دسته اسكناس بيست توماني تا نخورده ي نوگذاشت روي شيشه ي پيشخوان. اسكناس ها را كه شمردم دَه تا بودند. چند قدمي كه رفتم برگشتم و پرسيدم: - مي بخشيدآقا سيد. من الان به اين پول ها احتياج دارم، اجازه دارم در اونها تصرّف كنم، بعداً توي اصفهان دويست تومان به دايي ام تحويل بدم؟ وقتي با لبخند جواب داد: - شما صاحب اختياريد... از خوشحالي توي پوستم نمي گنجيدم. دو شب ديگر هم در مسافرخانه ماندم. بعد هم اجاره ي پنج شب مسافرخانه را پرداختم و يك بليط اتوبوس دوازده توماني هم گرفتم و برگشتم به اصفهان.



[ صفحه 123]



وقتي دويست تومان را گذاشتم جلوي دايي ام، با تعجّب پرسيد: - اين ديگه چي چي است پسر؟! وقتي داستان پيرمرد تسبيح فروش داخل بازارچه ي بستِ طبرسي مشهد را برايش تعريف كردم، رفت توي فكر وگفت: - نخير! من يه همچي آدمي رو نمي شناسم. از كسي هم تو مشهد پولي طلب ندارم. اصلاً چهار پنچ ساله كه من به مشهد نرفته ام! حتماً اون پيرمرد تو رو با كس ديگه اي اشتباه گرفته. بايد هر طوري شده اين پول رو بِهِش برگردوني. وقتي به محضرآيه اللّه ارباب رسيدم و قصّه را برايش تعريف كردم، او هم همان حرفي را گفت كه دايي ام گفته بود. چند ماه بعدكه به همراه مادرم مشرّف شدم به مشهد، پيش از آن كه امام رضا عليه السّلام را زيارت كنم، رفتم توي همان بازارچه تا پول پيرمرد تسبيح فروش را به خودش برگردانم، ولي هر چه گشتم پيدايش نكردم. از كاسب ها و مغازه دارهاي اطراف، سراغش را گرفتم، ولي جواب همه اين بود: - ما الان چندين و چند ساله كه اينجا كاسبي مي كنيم، ولي



[ صفحه 124]



هيچوقت نه يه همچين مغازه اي اينجا ديده ايم و نه يك همچين پيرمرد تسبيح فروشي! وقتي آيه اللّه ارباب، گزارش مرا شنيد، برق شادي از چشمانش جهيد و در صفحه ي آينه ي دل من منعكس گشت. از جايش بلند شد، جلو آمد، با دو دست، سرِ مرا گرفت وگلبوسه اي بر پيشاني ام كاشت و گفت: «خوشا به سعادتت حسن! اين پول رو امام رضا عليه السّلام براي تو فرستاده و براي تو طيّب و طاهره. در عين حال من اونو براي تو دستگردون مي كنم تا خيالت راحتِ راحت باشه. حالا مي توني با اين سرمايه ي مبارك، كسب وكار مستقلّي براي خودت راه بيندازي. انشاءاللّه كه بركت خواهدكرد.» صلاتِ ظهر بود كه پاي درخت جلوي مغازه اي كه اجاره كرده بودم، باآستين هاي بالازده نشسته بودم و داشتم دست هايم را



[ صفحه 125]



مي شستم تا وضو بگيرم.آفتابه ي مسي در دست شاگردم بود و داشت اَب مي ريخت روي دست هام. يكدفعه اي سايه اي افتاد روي سرم و ايستاد. سرم را كه بالا آوردم پيره زني خميده را ديدم كه چين و چروك هاي توي صورتش از عمري طولاني و پُر از درد و رنج حكايت داشت. در نگاهش مهرباني و محبّت موج مي زد. وقتي نگاهم در نگاهش گِرِه خورد گفت: - درد و بلاي تو بخوره تويِ سرِ دو تا پسر من كه نجسي [2] مي خورن و نماز هم نمي خونن. نه نه جون! دست نمازِتو [3] كه گرفتي چند تا نگين قديمي دارم كه از مادر بزرگم رسيده به مادرم و از اونهم رسيده به من. دوست ندارم بيفته دست اين پسراي بي سر و پا و برن با پولش نجسي بخورن و قمار بزنن. ببين اگه به دردت مي خوره ازَم وَرِشون دار و پولِشونو بِهِم بده. وقتي گِرِهِ گوشه ي چهار قدش [4] را باز كرد و نگين ها را ريخت روي ترازو، سه تا نگين بيشتر نبود، يك فيروزه و يك عقيق و يك نگين درشت قرمز ديگر كه من آن را نمي شناختم. با خود گفتم؛ «لابد اين هم يك جورعقيق است ديگر. مي توانم آن را هم به قيمت عقيق از او بخرم. حالا اگر كمتر هم مي ارزيد اشكالي ندارد، جاي دوري



[ صفحه 126]



نمي رود.» رو كردم به پيره زن و گفتم: - ببين نه نه! من اين نگين بزرگه رو نمي شناسم ولي حاضرم اونو هم به قيمت عقيق آزَت بخرم. جمعاً مي شه شونزده تومن. چي مي گي؟ وقتي شانزده تومان را گرفت، كُلّي دعايم كرد و رفت. هنوز پيرزن از پيچِ كوچه نپيچيده بود كه سر و كلّه ي آقاي هيمي پيدا شد. او يك تاجر معروف جواهرات و مردي يهودي بود كه در خيابانِ چهارباغ مغازه داشت و اجناس ما را مي خريد. چشمش كه به نگين ها افتاد يكراست رفت سراغ نگين درشت قرمز. آن را برداشت و با دقّت و وسواس شروع كرد به بررسي اطراف و جوانبش! محوِ تماشاي آن شد و بي آن كه چشمش را از آن برگيرد به من گفت: - پسر! تو رو چي به اين جور جواهرا؟! تو هنوز اوّلِ كارته، بهتره كه از اين معامله هاي بزرگ نكني، خطرناكه ها. با شنيدن اين حرف ها، شستم خبر دار شد كه انگار يك خبرهايي هست. خودم را جمع و جور كردم و گفتم: - مالِ خودم كه نيست،آمونتيه. - حالا من مي تونم اينو امشب ببرم خونه و فردا پس بيارم؟ - گفتم كه،آ مونتيه. - حاضرم يك برگ چك صد هزار تومني پيشت گرو بذارم. با شنيدن رقم صد هزار توماني، هوش از سرم رفت و بيشتر حواسم را جمع كردم و قاطعانه تر جواب دادم: - خيلي متأسّفم.آمونتيه، اجازه ندارم.



[ صفحه 127]



همين كه آقاي هيمي پايش را از مغازه گذاشت بيرون، نگين ها را محكم بستم توي يك دستمال و گذاشتم توي جيب كتم و پريدم روي دوچرخه هركولسم و به سرعت خودم را رساندم به درب منزل استاد قديمي ام حاج محمّد صادق زرگر. وقتي حاج محمّد صادق، استكان چايي را گذاشت جلوام، با لبخند پرسيد: - چته حسن؟! خيلي هوْل بَرِت داشته، چطور شد اين موقعِ روز ياد ما كردي؟! به جايِ آن كه جوابش را بدهم دستمال را از جيبم درآوردم، گره اش را باز كردم و گذاشتم مقابلش. يكراست رفت سراغ نگين درشت قرمز رنگ و گفت: - ياقوت! ياقوت نابِ سي و دو تراش! پسر اين دست تو چيكار مي كنه؟! وقتي ماجرا را برايش تعريف كردم گفت: - من خودم حاضرم اينو به شصت هزار تومن از تو بخرم. نقدِ نقد! سرم را انداختم پايين و حسابي رفتم توي فكر. همانطور كه به استكان چايي سرد شده خيره شده بودم جواب دادم: - اگه اون پيرزن مي دونست كه اين نگين اينهمه ارزش داره هرگز حاضر نمي شد اينجوري مفت بدهدش به من. من بايد او رو پيدا كنم و نگين ها رو بِهِش برگردونم... اين را گفتم و دستمال نگين ها را گِرِه زدم و گذاشتم توي جيبم و از



[ صفحه 128]



منزل حاج محمّد صادق زرگر خارج شدم. مدّت ها كارم شده بود گشتن به دنبال آن پيرزن. هر چه بيشتر مي گشتم كمتر پيدايش مي كردم. قبل از اين ماجرا هر روز او را مي ديدم كه از جلوي مغازه ام رد مي شد امّا از آن روز به بعد، انگار يك قطره آب شده بود و رفته بود توي زمين! بالاخره براي سوّمين بار به زيارت آقا امام رضا عليه السّلام مشرّف شدم. از مشهد كه برگشتم، هنوز ساك مسافرت توي دستم بود كه ديدم بر سر در يكي از خانه هاي قديميِ محلّ، پارچه ي سياهي زده اند و آدم هاي سياه پوش زيادي به آن خانه رفت و آمد مي كنند. پرسيدم اينجا چه خبر شده است؟ گفتند: - يه پيرزن مؤمن و مهربون كه اينجا زندگي مي كرده مرده. خدا رحمتش كنه، خودش زن خيلي خوبي بود ولي دو تا پسراش خيلي بي دين و هرزه ان. نمي دوني از دست اونا چي مي كشيد. بالاخره مُرد و از دست پسراش راحت شد... بالاخره گمشده ام را پيدا كردم ولي انگار كمي دير شده بود. وقتي آيه اللّه ارباب ماجرا را شنيد فرمود: - لطف خدا هم شامل حال اون پيرزن شده و هم شامل حال تو. بگو ببينم داماد شده اي يا نه؟ - نه آقا! تا حالا كه امكاناتش فراهم نبوده. - خب، حالا مي توني اون ياقوت رو بفروشي و با پولش هم بساطِ عروسي رو راه بندازي و هم سرمايه ي كارت را تكميل كني. بدون شكّ



[ صفحه 129]



روح اون پيرزن هم از اين بابت شاد مي شه. پول اون ياقوت مي تونه ردّ مظالمي هم براي اون مرحومه باشه. چندي بعد، از بركت امام رضا عليه السّلام، هم زن داشتم و هم مغازه ي ملكي و هم سرمايه اي كلان!



[ صفحه 131]




[1] اين واقعه مربوط به سالهاي 1337 و 1338 هـ. ش مي باشد.

[2] نجسي كنايه است از مشروبات الكلي و سايرمُسكراتِ حرام.

[3] وضويت را.

[4] چهار قد يعني روسري.