کد مطلب:235740 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

ديد و بازديد
ناقل: آيه اللّه العظمي سيد شهاب الدين مرعشي نجفي قدّس سرُّه [1] .

شب اوّلِ قبر آيه الله شيخ مرتضي حائري قدّس سرُّه، برايش نماز ليله الدّفن خَواندم. همان نمازي كه در بين مردم به نماز وحشت معروف است. بعدش هم يك سوره ي ياسين قرائت كردم و ثوابش را به روح آن عالم هديه نمودم. چند شب بعد او را در عالَمِ خواب ديدم. حواسم بود كه از دنيا رفته است. كنجكاو شدم كه بدانم در آنطرف مرز زندگي دنيايي چه خبر است؟! پرسيدم: - آقاي حائري، اوضاعتان چطور است؟ اَقاي حائري كه راضي و خوشحال به نظر مي آمد، رفت توي فكر، 1-



[ صفحه 140]



و پس از چند لحظه، انگار كه از گذشته اي دور صحبت كند شروع كرد به تعريف نمودن: ـ... وقتي از خيلي مراحل گذشتيم، همين كه بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگي و سَبُكي از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت. دُرُست مثل اين كه لباسي را از تنت درآوري. كم كم ديگر بدن خودم را از بيرون و به طوركامل مي ديدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، اين بود كه رفتم و يك گوشه اي نشستم و زانوي غم و تنهايي در بغل گرفتم. ناگهان متوجه شدم كه از پايين پاهايم، صداهايي مي آيد. صداهايي رعب آور و وحشت افزا! صداهايي نا مأنوس كه موهايم را بر بدنم راست مي كرد. به زير پاهايم نگاهي انداختم. از مردمي كه مرا تشييع و تدفين كرده بودند خبري نبود. بياباني بود بَرَهوت با افقي بي انتها و فضايي سرد و سنگين. و دو نفر داشتند از دور دست به من نزديك مي شدند. تمام وجودشان ازآتش بود. آتشي كه زبانه مي كشيد و مانع از آن مي شد كه بتوانم چشمانشان را تشخيص دهم. انگار داشتند با هم حرف مي زدند و مرا به يكديگر نشان مي دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع كرد به لرزيدن. خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمي آمد. تنها دهانم باز و بسته مي شد و داشت نَفَسَم بند مي آمد. بد جوري احساس بي كسي و غربت كردم: - خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو كسي را ندارم...



[ صفحه 141]



همين كه اين افكار را از ذهنم گذرانيدم متوجّه صدايي از پشت سرم شدم. صدايي دلنواز، آرامش بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقي دلنشين! سرم را كه بالا كردم و به پشت سرم نگريستم، نوري را ديدم كه از آن بالا بالاهاي دور دست به سوي من مي آمد. هر چقدر آن نور به من نزديكتر مي شدآن دو نفرآتشين عقب تر و عقب تر مي رفتند تا اين كه بالاخره ناپديد گشتند. نَفَسِ راحتي كشيدم و نگاه ديگري به بالاي سرم انداختم.آقايي را ديدم از جنس نور. نوري چشم نواز و آرامش بخش. أبّهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمي توانستم حرفي بزنم و تشكّري بنمايم. امّا خودِآقا كه گل لبخند بر لبان زيبايش شكوفا بود سر حرف را باز كرد و پرسيد: -آقاي حائري! ترسيدي؟ من هم به حرف آمدم كه: - بله آقا ترسيدم،آن هم چه ترسي! هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم. اگر يك لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد حتماً زهره تَرَك مي شدم و خدا مي داند چه بلايي بر سر من مي آوردند. بعد به خودم جرأت بيشتر دادم و پرسيدم: - راستي، نفرموديد كه شما چه كسي هستيد. وآقا كه لبخند بر لب داشته و با نگاهي سرشار از عطوفت، مهرباني و قدرشناسي به من مي نگريستند فرمودند: - من علي بن موسي الرّضا هستم. آقاي حائري! شما 38 مرتبه به زيارت من آمديد، من هم 38 مرتبه به بازديدت خواهم آمد. اين اوّلين مرتبه اش بود.



[ صفحه 142]



37 بار ديگر هم خواهم آمد...



[ صفحه 143]




[1] اين كرامت را حجه الاسلام راشد يزدي از قول آيه اللّه مرعشي نجفي قدّس سرُّه نقل نمود ه است.