کد مطلب:235741 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:176

عهد شكني
ناقل: نصير الاسلام ابوالواعظين

سال ها بود كه با آن خانواده، سلام و عليك داشتم. از خانواده هاي اعيان و سرشناس تهران بودند. وقتي ديدمش كه از هر دو چشم، نابينا شده است سخت تعجّب كردم. پرسيدم: - چطورشدكه اين اتفاق افتاد؟! شما كه تا همين چند وقت پيش، صحيح و سالم بوديد! يكدفعه زد زيرگريه اي طولاني. گريه اش كه تمام شد، آه بلندي كشيد و سفره ي دلش را باز كرد: هر چه مي كشم از دستِ اين هَوويِ لعنتي است. يك روز آمد پيش من و گفت: - بيا دست از هَوُوگري برداريم و مثل دو تا خواهر دركنار هم زندگي كنيم. بالاخره، خواهي نخواهي ما بايد وضعيتِ موجود را



[ صفحه 144]



بپذيريم. قسمت ما اين بوده كه با هم هَوو باشيم. حالا دليلي ندارد كه با هم دشمن هم باشيم. چه دليلي دارد كه پشت سر يكديگر غيبت و بدگويي كنيم و به هم تهمت بزنيم؟! - مي گويي چكاركنيم؟! - بيا پيش خدا عهد كنيم كه «هَوُوگري» را كنار بگذاريم و هرگز براي يكديگر توطئه نكنيم و پيش شوهرمان از هم بد نگوييم. هر كس هم كه عهد شكني كرد امام رضا عليه السّلام كورَش كند. من هم اندكي فكر كردم. ديدم بد فكري نيست. اين بود كه با خوشحالي و رضايت كامل جواب دادم: - قبول است. و هر كس عهد شكني كرد امام رضا عليه السّلام كورش كند. مدتي به همين منوال گذشت و هيچكدام از ديگري بدگويي نكرديم. امّا اين وضع خيلي براي من دشوار بود. كلّي حرف و حديث بر ضد هَوُويم داشتم كه بايد به شوهرم مي گفتم. امّا عهد كرده بودم كه پيش شوهرم بر عليه هَؤويم حرفي نزنم.آن همه حرف هاي نا گفته بدجوري بر سرِ دلم سنگيني مي كرد. بالاخره كاسه ي صبرم لبريز شد. طاقت نياوردم و يك شب تمامِ آن حرف هايي را كه مدّت ها نگفته بودم، يكجا ريختم توي دايره و از سير تا پياز براي شوهرم تعريف كردم. شوهرم بدجوري از دست هَوُويم عصباني شده بود و من هم كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم احساس كردم حسابي سبك شده ام. آن شب، خواب راحتي كردم. امّا صبح كه شد با صداي شوهرم كه با دستپاچگي داد مي زد؟ «زود باش پاشوكه نماز قضا شد...»



[ صفحه 145]



از خواب بيدار شدم. چشمانم را كه باز كردم ديدم همه جا تاريك است و چيزي ديده نمي شود. قُر ولند كنان به شوهرم گفتم: - چه خبر است كه نصف شبي مرا براي نماز صبح بيدارمي كني؟ مگر نمي بيني همه جا تاريك است و هيچ چيز ديده نمي شود؟! - چي؟! نصف شبي؟! كدام نصف شبي؟! الان است كه آفتاب در اَيد. پاشوكه نماز قضا مي شود. پا شدم و همان توي رختخواب گرفتم نثسستم. با پشت دستانم، چشمانم را ماليدم و با دقّت به دور و بَرَم نگاه كردم، امّا هيچ چيزي نديدم. يكدفعه به خودم آمدم و جيغ زدم: - من هيچ جا را نمي بينم... من كور شده ام... من كور شده ام... شوهرم به طرفم دويد. بازوانم را گرفت و محكم تكانم داد وگفت: - به من نگاه كن، به من نگاه كن. مرا مي بيني يا نه؟ و من اشك ريزان و فرياد زنان جواب دادم: - من تو را نمي بينم... من تو را نمي بينم... من هيچ چيز را نمي بينم... من كور شده ام... كور... كور...! بله، من راستي، راستي، كور شده بودم، از هر دو چشم! بعدش هم به هر حكيم و دكتر و دعا نويسي كه فكرش را بكنيد سر زدم، ولي بي فايده بود. وقتي حرف هايش به اينجا رسيد ديگر پوشيه اش هم از اشك خيس شده بود. التماس كنان گفت: - حاج آقا! حالا من از شما خواهشي دارم.



[ صفحه 146]



- چه كمكي از من ساخته است؟ - من مي دانم كه امام رضا عليه السّلام مرا كوركرده و كسي هم جز خودش نمي تواند بينايي ام را به من برگرداند. من شفايم را از خود امام رضا عليه السّلام مي خواهم. قصد دارم بروم مشهد و چهل شب، بالا سر حضرت، روضه خواني و ختم و دعا داشته باشم و هر شب به يك عدّه از اهل علم و سادات و آدم هاي مومن شام بدهم تا شفايم را از دست آقا بگيرم. مي خواهم خواندن ختوم و ادعيه و روضه ها را شما به عهده بگيريد. مخارجش هم هر چقدر باشد مسأله اي نيست. بله، اين جوري شد كه ما چهل شبِ پي درپي تويِ حرم امام رضا عليه السّلام، دُرُست بالاي سرِ آن حضرت، روضه خواني كرديم و هر چه دُعا و ختم كه سراغ داشتيم خوانديم و آن زن هم خواند و اشك ريخت و التماس كرد و خيرات نمود. امّا باز هم از شفا خبري نشدكه نشد! ديگر نا اميد شده بوديم. شايد هم كم كم توي دلمان داشتيم به قدرت امام عليه السلام شك مي كرديم. شبِ چهل و يكم براي زيارت وداع رفتيم حرم و در همان بالا سر نشستيم و شروع كرديم به زيارتنامه خواندن و متوسل شدن. زيارتمان خيلي طول كشيد و حال خيلي خوبي هم پيدا كرده بوديم. موقع طلوع فجر شد وكم كم عدّه زيادي هم براي خواندنِ نماز صبح به حرم آمده و حرم شلوغ تر شد. مؤذن داشت پيش خواني مي كردكه ناگاه نوري از درون ضريح خارج شد و به آهستگي به سمت خانم نابينا حركت كرد. نوري كه همه مردم آن را مي ديدند. صداي صلوات هاي پي در پي در و ديوار حرم را به لرزه در



[ صفحه 147]



آورده بود و همه منتظر بودند تا آن نور به آن خانم برسد و چشمانش را شفا دهد. نور همچنان به سوي آن خانم حركت كرد و از روي سرِ وي رد شد. صداي صلوات هاي پياپي، جايِ خود را به سكوتي جانكاه داد. نَفَس ها در سينه ها حبس شده بود. نور از پنجره ي مقابل ضريح عبوركرد و ناگاه صداي انفجارگونه صلوات و كف زدن زنان پشت پنجره، سكوت حاكم بر فضاي حرم را در هم شكست. نور بر سر زني كابلي كه سال ها كور بود و هم به عالم تاريك كوري عادت كرده بود و هم اصلاً در آن شب براي شفاي چشمانش به آقا امام رضا عليه السّلام متوسّل نشده بود نشسته بود و زن كابلي ناگاه جيغ زده بود كه: - چشمان من خوب شد... من شفا يافتم... من همه جا را مي بينم... جمعيّت زائرين به سوي زن كابلي روان شدند و اطراف زني كه چهل شب متوسّل شده بود خالي و خلوت گشت. او هم در حالي كه سخت اشك مي ريخت روكرد به من كه: - حاج آقا نصير الاسلام! من اين همه پول خرج كردم. از تهران پا گشتم و آمدم اينجا و چهل شب متوسل شدم. حالا چرا به جاي اين كه چشمان من شفا پيداكند، چشمان آن زن افغاني شفا پيدا كرد؟! و من رفتم توي فكر، و بعد از اندكي تأمل، نفسِ عميقي كشيدم و پاسخ دادم: - شايد به خاطر اين باشد كه تو واقعاً توبه نكرده اي. تو از كاري كه كرده اي پشيمان نيستي. تو هنوز هم كينه اي بزرگ از هَوُويَت در دل داري. تو علاوه بر اين كه عهد شكني كردي و امام رضا عليه السّلام را كه در ما



[ صفحه 148]



بين خودتان، حَكَم قرار داده بوديد دست كم گرفتي، حتّي نرفتي از هَؤويَت عذر خواهي كني و به شوهرت بگويي كه آن حرف هايي كه پشت سرِ هَوويت گفته اي، دروغ و به نا حق بوده است. بله، امام رضا عليه السّلام خواست به تو و همه مردمي كه در جريانِ كارِ تو بودند بفهماند كه توانايي انجام هركاري را دارد و شفاي چشمان نابينا برايش كاري بس آسان است، امّا تو هنوز آمادگي و شايستگيِ شفا يافتن را به دست نياورده اي. [1] .



[ صفحه 149]




[1] مرحرم آيه اللّه شهيد؛ سيّد عبدالحسين دستغيب، اين كرامت را دركتاب «داستان هاي شگفت»، داستان 141، به نحو اختصار بيان كرده است.