کد مطلب:235743 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:143

آقا تشريف آوردند
ناقل: آيه اللّه سيد صالحي استاد حوزه علميّه مشهد مقدّس)

شيخ محمّد شريفي را بسياري از اهل علم مشهد، به تقوا و فضل و درس خواني مي شناختند. سال ها بودكه در مدرسه ي علميّه عباسقلي خان حجره داشت و تمام توان و وقت خود را صرف عبادت و كسب علم مي كرد. وقتي كه مبتلا به كسالت شد وظيفه ي خود دانستم كه از او پرستاري كنم. دكتر به رويِ سرش مي آوردم و داروهايش را به حلقش مي ريختم. رختخواب و حجره اش را تميز مي كردم و غذا برايش مهيّا مي نمودم. طلبه هاي ديگر هم هوايش را داشتند. با اين وجود، روز به روز حالش بدتر و وخيم تر مي شد. چشمانش حسابي به گودي نشسته بود و نمازش را خوابيده مي خواند. رنگِ چهره اش شده بود عينهو زرد چوبه و قامتش همچون نِي! جز پوست و استخوان، چيزي برايش



[ صفحه 152]



نمانده بود و اگر چيزي ازش مي پرسيدي به زحمت مي توانست پاسخ دهد. آن روز كه پيغام داد؟ «من رفتني ام، بَر و بچّه ها را جمع كنيد»، بد جوري همه نگران شدند. از هر طرف صحن مدرسه چند طلبه را مي ديدي كه عبا بر دوش درحركتند. مسيرِ همه به سمت حجره ي شيخ محمّد بود. حجره پر شده بود از طلبه ها و حتّي چند طلبه با نگراني و اضطراب، پشت در ايستاده بودند. پايِ چشمِ همه خيس بود امّا كسي بلند، بلند گريه نمي كرد. من از همه به او نزديكتر بودم و دستش را در دست داشتم. گاه نبضش تند مي زد وگاه كُند! اِنگار نكران و ناراحت بود. همان طور كه رو به قبله دراز كشيده بود با چشماني گِرد شده، به اطراف نگاه مي كرد و هِي مي گفت: «يا علي بن موسي إلرّضا عليه السّلام، سال هاست كه از وطن و فاميل، دل كنده و به درِ خانه ات آمده ام و عتبه ات را بوسيده ام. امّا حالا اين شيطانِ خبيث دارد مرا اذيّت مي كند، تو را به حقّ مادرت زهرا عليها السّلام كُمَكَم كن». با شنيدن اين جملات، ديگر، طلبه ها نتوانستند صداي گريه هايشان را درگلو حبس كنند. وقتي صداي گريه و ناله ي طلبه ها به اوج خود رسيد كه شيخ محمّد در حالي كه سعي مي كرد سرش را از روي بالش بلندكند با چهره اي برافروخته و لبي خندان فرياد زد: «آقا تشريف آوردند. خبيث رفت، آقا تشريف



[ صفحه 153]



آوردند، شيطانِ خبيث رفت. آقا تشريف...». هنوز داشت حرف مي زد كه ناگاه گردنش سست شد و صورتش به سمت حرم مطهّر امام رضا عليه السّلام برگشت و غوغايي در داخل حجره بپاشد... [1] .



[ صفحه 155]




[1] اين داستان با لطف خدا، در سالروز شهادت حضرت موسي بن جعفر عليه السّلام و درداخل حرم مطهر حضرت معصومه عليها السّلام به رشته تحرير درآمد. 21 / 7 / 1380 هجري. شمسي، 25 رجب 1422 هجري. قمري.