کد مطلب:235744 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:138

برگرد به اصفهان
ناقل: حاج شيخ محمّد جواد بيد آبادي قدّس سرُّه

وقتي خواهرم از من خواهش كرد كه به همراهم به زيارتِ آقا امام رضا عليه السّلام بيايد به او گفتم: - من حرفي ندارم ولي مي خواهم چهل روز در مشهد بمانم. مي ترسم برايت سخت باشد. قبل از چهل روز اقامت در مشهد نمي توانم برگردم... - باشد، قبول مي كنم. قول مي دهم تا قبل از پايان چهل روز زيارت، درخواست بازگشت نكنم... اين جوري شد كه خواهرم به همراهم آمد مشهد. طفلكي همانطوري كه قول داده بود هرگز از من نخواست كه به اصفهان برگرديم. هجده روز از ورودمان به مشهد مقدّس گذشته بود كه در خواب ديدم؛



[ صفحه 156]



«محضر آقا امام رضا عليه السّلام هستم. از شدّت شادي در پوست خود نمي گنجيدم. آقا روكرد به من و فرمود: - آقا شيخ محمّد جواد، همين فردا برگرد به اصفهان. - آقا جان! من قصد كرده ام كه چهل روز در مشهد بمانم و هر روز بيايم به پابوست. مگر از من خطايي سر زده كه داريد عُذرم را مي خواهيد؟! - خير، از شما خطايي سر نزده، ولي خواهرتان خيلي دِلَش برايِ مادرش تنگ شده و از ما خواسته است كه او را به اصفهان برگردانيم. ما دوست نداريم كه ناراحتي زوّارمان را ببينيم. مگر نمي داني كه ما زوّارمان را دوست داريم؟!» يكدفعه از خواب بيدار شدم. ديدم صداي پيش خوانيِ اذان صبح مي آيد. به حرم مشرّف شدم. نماز صبحَم را در حرم به جماعت خواندم و پس از زيارتِ وداع به منزل برگشتم. آفتاب بالا آمده بود و خواهرم سفره ي صبحانه را تويِ صحن حياط پهن كرده بود. بوي نان داغ و چايي تازه دَم، اشتهاي آدم را تحريك مي كرد. سرِ سفره كه نشستم خواهرم يك استكان چايي خوش رنگ و خوش عطرگذاشت جلويم. بُخاري كه از روي چايي برمي خاست، خرامان، خرامان به سوي آسمان بالا مي رفت وكم كم محو مي شد. نگاهم را در نگاهِ خواهرم دوختم و پرسيدم: - اي بلا! ديروز از آقا امام رضا عليه السّلام چه خواسته بودي؟ و خواهرم با دستپاچگي جواب داد:



[ صفحه 157]



- هي... هيچّي، هيچّي. يعني چيز مهمّي نبود، يك مسأله ي خصوصي بود... يك مسأله ي خصوصي بود ها؟! ولي من فكر مي كنم كه خيلي هم خصوصي نبوده چون به من هم مربوط مي شود. ما بايد همين امروز برگرديم اصفهان. و خواهرم كه سخت متعجّب شده بود گفت: - ولي من كه به شما چيزي نگفتم. من سرِ قولَم هستم. من فقط توي حرم، كنار ضريح، خيلي يواشكي، درِ گوشي به آقا امام رضا عليه السّلام عرض كردم؟ «آقا، خيلي دلم براي مادرم تنگ شده، دوست دارم زودتر برگردم اصفهان»، همين! - خيلي خوب. پس آماده باش تا بعد از صبحانه راه بيفتيم، چون آقا به من دستور دادند تا همين امروز تو را به اصفهان برگردانم. [1] .


[1] اين كرامت را شهيد محراب، آيه اللّه دستغيب در كتاب «داستان هاي شگفت»داستان 50 به اختصار آورده است.