کد مطلب:235960 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:173

به خانه ي نور
نجمه گفت: «من بيمار بودم. تب، توان از جسم بي رمقم گرفته بود. ناي ايستادنم نبود. قلبم به كندي مي زد و دستهاي زردم ضعف مي رفت.

اربابم با نگراني در فكرم بود. به من به ديده ي احترام مي نگريست و هر چه دارو داشت به من مي خوراند. كنيزكان ديگر، به چشم غم، دور تا دورم دايره زده بودند. من به آن سوي پنجره نگاه مي كردم. آسمان مي گفت: كسي در راه است؛ مردي كه دستهايش را به گونه هاي تب دارم خواهد كشيد؛ مردي كه از ستاره ها برايم گردن بندي نقره اي درست خواهد كرد... من غرق در ذكر بودم. اسم خدا مثل جويبار كوچكي بر لبهاي خشكيده ام مي لغزيد و طراوتشان مي داد.

كوبه ي در به صدا درآمد. غلامي دويد و با صدايي بلند اربابم را گفت: «دو مرد غريبه براي ديدن شما آمده اند. يك نفر بلند قامت است و خوش سيما و آن ديگري هشام بن احمر نامي است؛ از ريش سفيدان مدينه.»

ته دلم داشت خالي مي شد. گويي چشمه اي شده بودم كه قل قلم مي خواست بخشكد.

اربابم پرسيد: «اسمش چه بود؟ آن مردي كه گفتي سيمايش....»

غلام بي معطلي گفت: «نمي دانم. از بزرگان مدينه است. او براي خريدن يكي از كنيزكان آمده!»

كنيزكان، پشت پنجره دويدند و براي ديدن مرد غريبه كله كشيدند. ارباب برگشت و به آنها گفت: «يكي از شما بياييد!»

هر نه تايشان گفتند: «اول من....»

و ارباب خشم كرد و دور چشمهايش سرخ شد. «هر كدام كه جوانتريد!»

كنيزكان يك به يك به حياط رفتند و خيلي زود بازگشتند. لحظه اي به خود آمدم. گرماي تب، داشت از تنم مثل چركي زايد فرومي ريخت.

آن نهمي هم بازگشت. هر نه نفر، غمگين و گريان، دور من چمباتمه زدند. من هنوز



[ صفحه 12]



هاج و واج بودم بر لبهاي همه مان قفل سكوت، سنگيني كرد.

اربابم با صداي درشت گفت: «ديگر كنيزي در خانه نداريم!»

مرد غريبه ندا در داد: «داري، يك نفر ديگر مانده!»

همه با تعجب به من نگريستند و من با شگفتي به آسمان كه آبي لاجوردي شده بود و مي خنديد نگاه كردم.

ارباب كه گويي حوصله اش داشت سر مي رفت پاسخ داد: «به خدا سوگند كه ندارم مگر يك جاريه ي [1] بيمار!»

- او را بياور!

- نه، او بيمار است و توان حركتش نيست. از او درگذر.

در باز شد و ارباب و غلام به داخل آمدند و غلام كلون پشت در را بست. ديگر صدايي نشنيدم. ارباب نشست رو به رويم. عجيب بود. به احترام نگاهم كرد و مهربانتر از هميشه گفت: «نگران نباش! به زودي خوب مي شوي!»

فردا روز، دوباره غلام، سراسيمه اربابم را صدا زد و گفت: «ارباب! ارباب! اين بار هشام آمده و نه آن مرد!»

كنيزكان، دوباره پشت پنجره از شانه هاي هم بالا رفتند. از مرد غريبه خبري نبود، چرا؟

ديگر همه ي هرم تنم فروكش كرده بود. اما به خاطر ضعف، رغبت برخاستن نداشتم. اين بار قلبم مي خواست از جا كنده شود. چه اتفاقي مي خواست بيفتد كه من نمي دانستم؟

صداي درشت ارباب، مرا به بيرون فراخواند. جامه بر خود پيچيدم و بيرون رفتم. هشام سوار بر اسب بود. ارباب گفت: «به بيشترين قيمت، بيشتر از همه ي كنيزها!»

و هشام بي درنگ و خوشحال پاسخ داد: «هر چه بگويي خريدارم.»



[ صفحه 13]



معامله تمام شد صداي گريه ي كنيزكان از پشت پنجره، دلم را آزرد. ارباب سر جلو برد و از هشام پرسيد: «راستي، او كه بود؟ آن مهربان ديروزي!»

هشام با تبسم مليحي پاسخ داد: «مردي است از بني هاشم.»

ارباب با تعجب پرسيد: «از كدام تيره ي بني هاشمي؟»

هشام كمي سكوت كرد و سپس گفت: «بيش از اين نمي دانم!»

ارباب خنديد و گفت: «اما من مي دانم. به اربابت بگو اين كنيزك داستان عجيبي دارد. من او را از دورترين نقطه ي مغرب خريده ام. روزي در راه، زني از اهل كتاب به قافله ي ما برخورد. وقتي اين كنيزك را ديد از حالش پرسيد. گفتم: «او را براي خود خريده ام.» گفت: «سزاوار نيست كه اين كنيز در نزد تو باشد. مي بايد به خانه ي بهترين مردم از اهل زمين برود و صاحب پسري شود كه مانندش در شرق و غرب به دنيا نيامده است....» و من به اين معامله راضي ام!»

ارباب به من خنديد. هشام آماده ي حركت شد. من غرق در همان صداي هميشگي شدم؛ صداي فرشتگاني كه روي سرم به پرواز درمي آمدند و به آوازي كوتاه زمزمه مي كردند: «خدا... خدا...»



[ صفحه 14]




[1] كنيز.