کد مطلب:235962 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:200

تكتم
حميده مهربان بود. مثل ستاره مي درخشيد. جنس دلش از آينه بود؛ زلال و بي كينه. از ميان دو لبش مرواريد عاطفه مي ريخت. قلب حميده پر از كبوتر دعا بود او آن قدر در نماز مي ايستاد تا دستهايش به خدا مي رسيد. نجمه به حميده حسرت مي خورد. فكر مي كرد حميده بيشتر از او غرق در ياد خداست.

حميده - مادر مهربان موسي (ع) - براي چندمين بار بود كه به نجمه مي گفت: «وقتي كه تو به خانه ي ما آمدي شب هنگام پيامبر (ص) را به خواب ديدم. مثل هميشه مي خنديد و هاله اي از نور خدا در پيرامونش بود. گويي حضرت مي خواست خبري مهم به من بگويد. خوب گوش تيز كردم. گفت: «اي حميده! نجمه را به پسرت موسي ببخش!» در جاي خود لرزيدم. احساس ناشناخته و عجيبي در رگهايم ريخته شد. پيامبر با همان لحن خوش خود ادامه داد: «همانا به زودي شايسته ترين انسان روي زمين از او به دنيا خواهد آمد!» و من از خواب پريدم. مثل بيماران، عرق كرده و مثل بيدها، لرزان. تو را مي گفت!»

و باز نجمه را بوسيد و شانه هايش را فشرد.

- من فقط به دستور پيامبر (ص) كه فرمان خداوند بود عمل كردم. تو گزينه ي خوب خدايي نجمه! او باز هم سخن گفت. «وقتي به پسرم موسي گفتم: «پسرم! تكتم [1] جاريه اي است كه من در زيركي و اخلاق نيك، بهتر از او نديده ام. مي دانم كه هر نسلي از او به وجود آيد پاكيزه و پاكدامن خواهد بود. او براي تو است. از تو به التماس مي خواهم كه حرمتش را پاس داري!» نمي داني كه چقدر موسي شكر خدا به جاي آورد و به من، به خاطر تو احترام كرد و عزتم داشت.... شاد باش نجمه؛ شاد و سعادتمند دخترم!»



[ صفحه 18]




[1] يكي از اسمهاي حضرت نجمه. به او اروي، سمانه و ام البنين هم مي گفتند.