کد مطلب:235966 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:182

نامه اي براي رضا
عبدالله به پشت اسب سياه زد. اسب گوش هايش را با خشم لرزاند. عبدالله افسار حيوان را به طرف بيرون اصطبل كشيد. گويي خيال بيرون آمدن نداشت. عبدالله بيشتر زور زد.

- هي حيوان! مگر از اين سياه اصطبل خيري ديده اي؟ بيا بيرون نادان!

اسب به زور بازوي عبدالله به بيرون كشيده شد. او افسار را به ميخ بزرگي بست و خواست پا در كومه ي خود بگذارد كه چيز عجيبي ميخكوبش كرد. ايستاد به تماشا. در دور دست بيابان دو اسب سوار با شتاب به سمت كومه اش مي تاختند. جا خورد. دست خود را بالاي ابروانش سايبان كرد. آنها غريبه بودند.

به خودش گفت: «به مأموران حاكم نمي مانند، پس كه هستند؟ دوباره دقت كرد. «به آدمهاي باديه هاي اطراف هم شبيه نيستند!»

غبار زير پاي اسبان، تپه هايي كوچك از خاك غربال شده پشت سرشان درست كرده بود.

عبدالله ترسيد. دويد درون كومه. همسرش گفت: «مگر به سمت مدينه حركت نكردي؟ دارد دير مي شود.»

عبدالله بر سر همسر و فرزندانش داد كشيد: «از جايتان تكان نخوريد! شايد راهزنها به اين سو بيايند. پشت در كومه منتظر بمانيد تا خبرتان كنم.... كجاست شمشيرم؟ كجاست؟»



[ صفحه 26]



شمشير خود را به سرعت از صندوق بيرون آورد. آن را از غلاف بيرون كشيد و جلو كومه منتظر ايستاد.

اسبها رسيدند. سوارها به راهزن نمي مانستند. عبدالله با احتياط شمشير در غلاف كرد و جلو رفت. دو مرد سفيد پوش سلام گويان پياده شدند. عبدالله بي آن كه پاسخي بگويد خيره نگاهشان كرد.

يكي از آن دو مرد گفت: «از سوي موسي بن جعفر صادق مي آييم!» و آن ديگري ادامه داد: «آن جاست؛ آن سوي تپه هاي كوتاه؛ سر راه بصره. فرمود كه «عبدالله بن مرحوم را بگوييد به نزد من بيايد. فوري!»

دهان عبدالله به خنده باز شد. شمشير به درون كومه انداخت و گفت: «مي آيم همين الآن!»

افسار اسب را باز كرد و سوار بر حيوان شد و همراه آنان به سوي جايگاه امام (ع) تاخت.

امام كاظم (ع) به استقبالش آمد. عبدالله دست حضرت را بوسيد. امام نامه ي مهر شده اي به دست او داد و گفت: «اين نامه را به مدينه برسان!»

عبدالله پرسيد: «مدينه؟ به چه كسي؟»

سپس تا آمد فكر كند كه او از كجا مي داند عبدالله عازم مدينه است، امام (ع) پاسخ داد: «به پسرم رضا برسان. چرا كه او وصي و سرپرست امور من است و برترين پسرانم مي باشد.»

عبدالله نامه را بوسيد و با چهره اي متعجب به امام گفت: «همين الآن عازم مدينه بودم. به ديده منت... اما شما از كجا...؟»

تبسم معني دار امام او را از ادامه ي حرف بازداشت.



[ صفحه 27]