کد مطلب:235969 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:157

آتش دوزخ
زيد، تندخو و نافرمان بود، زير بار حرف درست نمي رفت و پاسخ حرف خوب را با بد خلقي جواب مي داد.

حالا چند دقيقه اي مي شد كه آمده بود. دايم اين پا و آن پا مي كرد و يك جا آرام نمي ايستاد. مي خواست برود. دوست داشت باز هم پا به مسجد مي گذاشت و با يك فرياد مردم را به سوي خود فرامي خواند.

پدر تازه از دنيا رفته بود. و زيد خيلي زود همه ي سفارشهاي او را از ياد برده بود.

- چرا من امام نباشم؟ مگر من از رضا چه كم دارم؟ آيا قوي نيستم؟ كه هستم. آيا عالم نيستم؟ كه علمم خيلي زياد است. آيا زيبا نيستم؟ كه صورتم به قرص آفتاب پهلو مي زند. مگر نه مردم؟

جمعي پاسخ دادند: «آري، درست مي گويي زيد، شجاعت تو زبان زد است!» و عده اي از انتهاي مسجد فرياد برآوردند: «شرمنده باش و خجالت بكش زيد! بيا و استغفار كن....»

او خشمگين شده بود كه موفق [1] به تندي دستش را گرفت و گفت: «دست بردار زيد! ديگر بس است! با من بيا كه برادرت با تو كار دارد!»

- برادرم با من چه كار دارد؟

و به هر حيلتي بود او را به خانه كشانده بود....

امام رضا (ع) به او لبخند زد. زيد رويش را از او گرفت و خيره شد به خرماهاي نورس نخل. امام (ع) براي چندمين بار بود كه او را به خود فرامي خواند و نصيحتش مي كرد اما گوش زيد بدهكار نبود. بادي به پره هاي بيني اش انداخت، سينه جلو داد و گفت: «چرا تو؟ پس من چه؟»

- گفتار جاهلان كوفه تو را نفريبد كه گويند آتش دوزخ بر فرزندان فاطمه (س)



[ صفحه 33]



حرام است، زيد!

زيد پوزخند زد. امام ادامه داد: «بدان كه اين سخن درباره ي حسن (ع) و حسين (ع) است. اگر تو گمان مي كني كه با معصيت خدا وارد بهشت مي شوي و موسي بن جعفر (ع) نيز با اطاعت خدا به بهشت مي رود پس تو در پيشگاه خدا گرامي تر از پدر هستي... سوگند به خدا هيچ كس به پاداشي كه در پيشگاه خداست نمي رسد مگر به خاطر اطاعت از خدا. تو گمان مي كني كه با معصيت خدا به آن پاداش مي رسي اما تو گمان بد داري زيد!»

زيد رويش را هنوز برنگردانده بود. باز هم قرار ايستادن نداشت و مي خواست برود. حس مي كرد حجم هوا كم شده و همه ي سنگيني آسمان بر گردن و شانه هايش افتاده است. دايم در فكر مردم اندكي بود كه دور تا دور او بودند و به عشق مال و منالش دنبالش راه مي افتادند.

امام براي آخرين بار بر او اتمام حجت كرد. «تو مادام كه از خداوند اطاعت كني برادر من هستي. بدان كه حضرت نوح پيامبر درباره ي پسر ناخلفش گفت: «پروردگارا! پسرم از خاندان من است (پس او را از عذاب نجات بده!) و وعده ي تو (درباره ي نجات خاندانم) حق است و تو از همه ي حكم كنندگان برتري.» خداوند به او فرمود: «او از اهل تو نيست. او عملي است غير صالح [2] «پس خداوند، پسر نوح را به خاطر گناهش، از فرزند نوح بودن، خارج ساخت!»

امام خاموش ماند و نگاهش كرد. چشمهاي زيد برآمده و پرالتهاب بود؛ همچون دو آتشدان با زبانه هايي گريزان و سركش. ديگر ناي ايستادن نداشت. خواست پرخاش كند كه زبانش خشكيد. فوري پا تند كرد و گريخت [3] .



[ صفحه 34]




[1] موفق يكي از خادمان امام رضا (ع) است كه نام او را در فرازهاي مختلفي از تاريخ زندگي حضرت ذكر شده است.

[2] سوره ي هود، آيه هاي 45 و 46.

[3] زيد در ميان مردم به زيدالنار معروف شده بود، يعني زياد كننده ي آتش.