کد مطلب:235971 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:164

ماجراي شمع
مرد ميان سال خوشحال بود؛ غرق در شور و شعف! حس مي كرد در رگ دستانش خون تازه اي دويده است. اگر همه ي دنيا را در كف يك دست او مي گذاشتند و در كف دست ديگرش عشق امام را بعد مي پرسيدند كدام را مي خواهي؟ پاسخ مي داد: «عشق امام را!»

چهره ي دوست داشتني امام رضا (ع) در پشت نور شمع، زيباتر به نظر مي آمد. در چشمانش شعله هاي مهرباني مي درخشيد.

مرد در خود احساس غرور كرد. آن شب حرفهاي امام رضا (ع) نه يك بار كه بارها در دلش جوانه ي اميد كاشت، به او بال پرواز داد و او را به خدا رساند.

مهمان شدن در خانه ي امام برايش سعادت بزرگي بود. امام دايم در ميان حرفهايش تبسم مي كرد و هر بار سخني تازه به ميان مي آورد و مرد غرق در لبهايش مي شد؛ لبهايي كه از آنها گويي جويباري از نور جاري بود.

ناگاه سوسوي شمع لرزيد و شعله ي آن كوتاه شد. امام ساكت ماند و خيره شد به آن. مرد، ناخواسته دست جلو برد تا با نوك انگشت خود خاكستر نخ آن را كوتاه كند. امام پش دستي كرد، شمع را كنار كشيد و گفت: «شما نه!»

دانه هاي ريز عرق، پيشاني مرد را تا زير دستارش خيس كرد. امام كه داشت نخ شمع را اصلاح مي كرد ادامه داد: «ما كساني هستيم كه اجازه نمي دهيم مهمانانمان دست به كاري بزنند!»

مرد، سر به زير افكند. امام اقيانوسي از محبت بود و تمامي نداشت.



[ صفحه 39]