کد مطلب:235972 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:168

برق دشنه ها
غفاري سرش را ميان دو دست خود گرفت و به طيس فكر كرد. امروز قيافه ي طيس خشن تر از هميشه بود. چشمهاي زردش شده بود دو پياله ي خون. كسي دشنه به شكمش فرومي برد خونش در نمي آمد.

ساعتي پيش بود كه طيس يقه ي او را چسبيد و گفت: «آهاي! كجا غفاري؟» غفاري من من كرد و گفت: «به خدا ندارم... بيش از اين شرمنده ي مردم و خانواده ام مكن! صبر داشته باش مرد!»

طيس خشمگين ناگهان پقي زد زير خنده. آن قدر خنديد كه داشت روده بر مي شد. اما همه اش ساختگي بود چون فوري چهره عوض كرد و گوشه ي سبيلش را گزيد و با نگاهي تند و اخم آلود گفت: «همين امروز مي خواهم! چند بار مهلت خواستي تو را بخشيدم. يا پولم را بده يا جانت را!»

بعد نيم نگاهي انداخت به چند مرد در شت هيكلي كه زير سايه ي بيدي دراز ايستاده بودند و به او با تمسخر نگاه مي كردند.

مردها دست بر دشنه هاي زير قبايشان داشتند. برق دسته ي يكي از دشنه ها غفاري را خشكاند. زبان در دهان گس خود چرخاند و گفت: «باشد... امروز مي دهم... حالا رهايم كن!»

غفاري زود دور شد و آنها قاه قاه خنديدند و چند مرد و زني كه از آن جا مي گذشتند دلشان به حال او سوخت.

حالا سر غفاري در ميان دستهايش سنگيني مي كرد؛ مثل پتكي سنگين كه بر گردنش آويزان باشد و به سمتي بغلتد. ناي نگه داشتنش را نداشت. نبض برآمده ي زير گلويش تند تند مي زد.

مسجد خلوت بود. او نماز صبح را خوانده بود و قصد حركت داشت.



[ صفحه 40]



- به كجا غفاري؟

برگشت و با بي حالي به خادم مهربان مسجد جواب داد: «موفق گفت به عريض رفته اند. مي روم آن جا.»

بر پشت الاغ فرتوت خود نشست. تا روستاي عريض در بيرون شهر مدينه را بايد آرام آرام مي رفت. دمغ بود و پر آشوب. به هيچ كس نگاه نكرد و دايم در فكر و خيال بود كه به عريض رسيد.

كلبه ي كوچك امام رضا (ع) را مي شناخت. با چند مرد دهاتي احوال پرسي كرد تا نزديك كلبه رسيد. از الاغ خود پايين آمد. ناگهان سلام گرم مردي او را ميخكوب كرد.

- سلام بر شما مولاي من!

امام رضا (ع) با خوش رويي حالش را پرسيد. غفاري خجالت مي كشيد خواسته ي خود را بگويد اما تبسم پرمهر امام پرده ي شرم از دل او كنار زد.

- فدايت شوم! طيس از من طلبي دارد و در دريافت آن پافشاري مي كند آن قدر كه مرا رسواي مردم كرده!

چهره ي امام (ع) غمگين شد. لحظاتي را به سكوت گذراند و بعد گفت: «بنشين تا



[ صفحه 41]



برگردم!» و رفت.

غفاري فكر كرد: «حتما به زودي به طيس خواهد گفت تا به من مهلت بدهد. طيس از او حساب مي برد و كوتاه مي آيد.»

كنار كلبه نشست تا مغرب شد. هنوز از امام خبري نبود. وقت افطار بود. غفاري به نماز ايستاد. نمازش كه تمام شد ديد دير شده. خواست برخيزد و برگردد كه امام (ع) صدايش زد. برگشت طرف جايي كه امام آن جا ايستاده بود.

- به اين جا بيا!

فوري به طرف كلبه رفت و وارد شد. دلش در آشوب بود. يعني امام چه جوابي مي داد؟ اگر طيس چند روز ديگر مهلت مي داد بالاخره او پول نداشت و دوباره همين دردسر بود.

به اشاره ي امام وارد اتاقي كوچك شد و كنارش نشست. امام با مهرباني گفت: «گمان ندارم كه هنوز افطار كرده باشي؟»

- نه مولاي من!

امام به غلامش گفت غذا بياورد. غفاري به خاطر فكر كردن به طيس گرسنگي را از ياد برده بود.

غلام سيني بزرگي جلو او و امام گذاشت. معلوم شد امام هم افطار نكرده است. غلام هم كنار آنها نشست و هر سه مشغول شدند.

بعد از غذا وقتي غلام سيني را برداشت و به مطبخ رفت امام گفت: «آن تشك را بلند كن و هرچه هست براي خودت بردار.»

غفاري تعجب كرد. نگاهي به تشكي كه رويش نشسته بود انداخت. فوري لبه ي آن را بالا زد. چشمهايش روشن شد. همياني سياه زير آن بود! با خوشحالي آن را برداشت و تكان داد. هميان پر از سكه ي طلا بود!



[ صفحه 42]



تشكر كنان آن را زير قباي خود پنهان كرد. امام دستور داد چهار نفر از غلامانش او را تا مدينه همراهي كنند.

غفاري برخاست و گفت: «نه مولاي من! مي ترسم شبگردهاي ابن مسيب مرا با غلامان شما ببينند آن وقت باز خواستم مي كنند!»

امام گفت: «راست گفتي، خدا تو را هدايت كند!» سپس دستور داد غلامها تا جايي كه غفاري خواست، همراهش بروند.

غفاري دست امام را بوسيد، دوباره تشكر كرد و از كلبه بيرون زد. سوار بر الاغ شد و همراه آنها به نزديكي محله شان در مدينه رسيد. سپس اشاره كرد كه برگردند. غلامها بازگشتند. غفاري با شوق زياد به خانه رفت. همسر و فرزندانش در خواب بودند. شمع كوچكي را روشن نمود. هميان را روي گليم اتاق خالي كرد. درست چهل و هشت دينار طلا بود! ذوق زده شد. بدهكاري او به طيس بيست و هشت دينار بود و حالا بيست دينار هم براي خودش مي ماند. چشمهاي پراشكش را به طرف آسمان گرداند و گفت: «خدايا شكر!»

خواست سكه ها را جمع كند كه يكي از آنها او را به تعجب واداشت. خوب به آن خيره شد. گويي روي آن چيزي نوشته شده بود. نوشته ها را با دقت خواند: «بيست و هشت دينار طلب آن مرد است و بقيه ي آن براي خودت!» گريه اش گرفت.

- خدايا چه مولاي بزرگواري! از همه چيز زندگي دوستانش آگاه است.

همسرش كه از صداي گريه ي او بيدار شده بود به اتاق آمد. تا سكه ها را ديد دست به دهانش گرفت و گفت: «واي! از كجا آوردي مرد؟»

غفاري صورت گريانش را بالا گرفت و سكه ها را به همسرش نشان داد و با هق هق آرامش جواب داد: «نگاه كن! مولايم امام رضا (ع) داده. سوگند به خدا كه نگفته بودم طلب طيس چقدر است اما او همه چيز را مي داند! نگاه كن!»

زن زانو زد و به سكه نگريست. چشمهايش با ديدن نوشته ي امام برق زد.



[ صفحه 43]