کد مطلب:235973 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:166

گنجشك و مار
گنجشك، نوك به زمين مي زد، جيك جيك مي كرد و دايم پرهاي ظريفش را باز و بسته مي كرد و راه مي رفت. نگاه متفكرانه امام به او بود. پرنده چه مي خواست؟

سليمان، چانه ي خود را خاراند و خنديد. فكر كرد برخيزد و با يك جست زدن پرنده را بگيرد. گنجشك دوباره جست و خيز كرد و جيك جيك بلندي سرداد.

امام فوري برخاست، به اطراف خود نگريست، عصايش را از كنار بوته اي برداشت و به طرف سليمان گرفت و گفت: «مي داني اين گنجشك چه مي گويد سليمان؟»

سليمان گفت: «نه، چه مي گويد؟»

امام پاسخ داد: «مي گويد: «ماري آمده و مي خواهد جوجه هاي مرا بخورد.» اين عصا را بگير و مار را در كنار لانه اش بكش!»

سليمان تعجيل كرد و عصا را گرفت. گنجشك بالاي سر او جستي زد و پرواز كرد. سليمان به سرعت دنبالش دويد. امام ايستاد و با نگراني خيره شد به آنها. گنجشك به طرف انتهاي باغ رفت. نزديك لانه اش كه در سوراخ ديواري گلي و بلند بود بال زنان در هوا ماند و دوباره جيك جيك كرد. سليمان هن و هن كنان به پاي ديوار رسيد. خوب چشم گرداند. مار سياهي آرام از ديوار بالا مي خزيد و فش فش كنان زبانش را بيرون مي داد.

سليمان پشت درختي پنهان شد. گنجشك هنوز در اضطراب بود و بالاي ديوار بال مي زد. سليمان عصا را جلو برد و طرف لانه كله كشيد. صداي ضعيف جوجه گنجشكها از درون لانه شنيده مي شد. سليمان درنگ نكرد. قد كشيد و عصا را محكم بر سر مار زد. مار از ديوار كنده شد و افتاد پايين. سليمان معطل نشد. عصا را آن قدر بر سر مار كوفت تا حيوان جان داد. بعد نشست كنار مار و نفس راحتي كشيد.

امام به آن جا آمد. گنجشك با آرامشي عجيب بيرون لانه اش نشسته بود و زير پرهايش باد انداخته بود. وقتي امام را ديد بالهايش را باز كرد و جيك جيك شادي سرداد.



[ صفحه 44]