کد مطلب:235974 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:156

بزنطي، تو بمان
مهمانها برخاستند. وقت خداحافظي بود جدا شدن از امام، طعم خداحافظي را به ذائقه ها تلخ مي كرد. لذت ديدار با او به همه ي دنيا مي ارزيد.

امام دستهاي يكي يكي آنها را فشرد. شب روي شانه هاي شهر نشسته بود. همه راه افتادند طرف دالان تا از خانه خارج شوند كه ناگهان امام صدا زد: «احمد بزنطي! تو بمان!»

مهمانها همگي ايستادند. احمد دست بر سينه گذاشت.

- من...؟

- آري تو!

مهمانها با نگاهي مهرآميز به احمد گفتند: «چه سعادتي داري احمد!»

- چه شده؟ انگار هنوز هم بخت با تو است تا همنشين مولايمان باشي.

مهمانها رفتند. احمد با خوشحالي برگشت توي اتاق. اين بار خجالت زده و آرام به پشتي تكيه داد.

امام نشست كنارش. سر صحبت را باز كرد و بزنطي دوباره به حرف آمد. دلش كوزه ي پر از سؤالي بود كه تا فردا صبح هم خالي نمي شد.

امام برايش مثل درياي بي كران علم بود؛ دلش مثل باغ انگوري كه هر چه از خوشه هاي ياقوتي اش مي چيد كم نمي شد. بزنطي شام را با امام خورد و دوباره حرفهايشان ادامه يافت.

پاسي از شب گذشت و وقت خواب فرارسيد. بزنطي چند بار فكر كرد دير شده است و بايد برود اما دل كندن از امام برايش آسان نبود.

- مي خواهي بروي يا امشب پيش ما مي ماني؟

بزنطي دست بر موهاي خود كشيد. دلش مي خواست بماند اما زبان گفتنش سخت بود.



[ صفحه 46]



- من... من... هر چه شما بفرماييد. اگر بگوييد بمان مي مانم و اگر بگوييد برو مي روم!

- بهتر است بماني. امشب را همين جا بخواب!

بزنطي شوق كرد. دهانش به خنده باز و ابروانش پهن شد. دست بر گونه هاي سرخ خود گذاشت؛ داغ بودند. حس كرد قلبش آن قدر مي زند كه مي خواهد نفسش به شمارش بيفتد.

- اين هم رختخواب.

- چرا شما مولايم؟ من خودم پهنشان مي كنم!

امام براي او تشك انداخت. بالشي هم بر آن گذاشت و ملحفه و لباس خوابي هم در كنار آن قرار داد. سپس دعايش كرد و به اتاق خود رفت.

در كه بسته شد بزنطي، شادمان نيم خيز شد. دستهايش را بالا برد و آهسته گفت: «چه سعادت بزرگي! يك شب را مهمان امام بودن و در خانه اش به سر بردن بزرگترين آرزوي دوستان ايشان است.»

اشك زير چشمش را با كنار دست پاك كرد.

- بزنطي! تو به بهشت پا گذاشته اي! چه بهشت بزرگ و خوشبويي است اين جا! چه سعادتمندي تو!

رو به قبله نشست. دوباره شكر گفت. به سجده افتاد. بلند بلند خدا را صدا زد و يك نفس شكر گفت.

خواست سر از سجده بردارد كه در باز شد. برخاست امام كنارش بود. امام دست او را گرفت، آن را با مهرباني فشرد، كنارش نشست و گفت: اي احمد! يك بار اميرمؤمنان، علي (ع)، به عيادت صعصعه بن صوحان، كه يكي از ياران آن بزرگوار بود رفت و همين كه خواست برخيزد به او فرمود: «اي صعصعه! مبادا از اين كه من به عيادت تو آمده ام بر ديگران افتخار كني و



[ صفحه 47]



عيادت من از تو باعث شود كه خود را از آنان برتر بداني! از خدا بترس و پرهيزكار باش! براي خدا فروتني كن تا خداوند تو را بزرگي بخشد!»

امام با همان خوش رويي دست او را رها كرد. به اشاره ي او بزنطي در جاي خود دراز كشيد. امام ملحفه را روي او انداخت و از اتاق خارج شد.

بزنطي نفس آرامي كشيد و سر بر بالش گذاشت.



[ صفحه 48]