کد مطلب:235975 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:159

نياز مرد خراساني
ابن حمزه به سليمان گفت: «خوب فكر كن كه يادت مي آيد؟»

سليمان پاسخ داد: «يادم آمد، درست است. انگار همين چند روز پيش بود.»

ابن حمزه تركه ي اناري برداشت و درون جوي آب كشيد.

ربيع كه داشت راه آب را دور يكي از نخلها باز مي كرد دست از كار كشيد و نفس نفس زنان گفت: «خوب، به من هم بگوييد ماجرا چيست؟» بعد دوباره بيلش را زير پا گرفت.

سليمان دستار از روي سرش برداشت، مشتي آب بر موهاي مجعدش پاشيد و تا آمد حرف بزند ابن حمزه پيش دستي كرد و به حرف آمد. «روز دلپذيري بود! اتاق بيروني خانه ي امام از انبوه مردم پر بود. هر كس به نوبت سؤالي مي پرسيد. يكي از قرآن پرسش داشت، يكي از آخرت، يكي از جن و ملك و يكي از حلال و حرام. امام شمرده و نيكو به مردم پاسخ مي داد و جانشان را پر از حلاوت مي كرد. ناگاه...».

سليمان وسط حرفش پريد و گفت: «مرد خراساني وارد شد!»

سليمان ايستاد. ازجويي پر آب بيرون آمد. دستار خود را محكم كرد و ادامه داد: «مردي بود متين و خوش سخن. سر و وضعي مرتب داشت و به اربابان مي مانست. از لباسهايش پيدا بود كه از اهالي مدينه نيست.»

ربيع كه دست از كار كشيده بود چشم تيز كرد و كنار نخل نشست. آواز چند بلبل بياباني با صحبتهاي آنان درآميخت.

ابن حمزه ادامه داد: «شايد هم با خدم و حشم بود. ما كه نفهميديم. هر كه بود از بزرگان ديار خود بود.»

ربيع پرسيد: «خوب چه مي خواست؟»

سليمان گفت: «ناگهان پايين دست اتاق ايستاد و سلام كرد و گفت: «اي فرزند رسول خدا! من مردي از دوستان تو و پدران و نياكانت هستم و از زيارت خانه ي خدا بازگشته ام.



[ صفحه 49]



اكنون در راه سفر به ديارم خراسان خرجي خود را از دست داده ام و هيچ پولي ندارم تا خود را به منزل خويش برسانم. من در ديار خود صاحب مال و نعمت فراواني هستم و مستحق هيچ صدقه اي نمي باشم. اگر موافقت فرمايي و مرا به ديار خود فرستي آنچه را كه داده اي از طرف تو صدقه خواهم داد.»

من، ابن حمزه، خثيمه و ديگران به او خيره مانديم. سكوت لبهايمان را به هم چسبانده بود.

امام به احترام او از جاي برخاست و فرمود: «بنشين برادر! خدا تو را رحمت كند!»

سپس نشست و سخن كوتاه كرد و مردم متفرق شدند. اما من و ابن حمزه و خثيمه مانديم. مگر نه ابن حمزه؟»

- درست است. خانه از همه ي آدمها خالي شد. ما سه نفر هنوز در بالا دست اتاق نشسته بوديم و با امام كار داشتيم. مرد غريبه هم نشسته بود.

امام رو به ما گفت: «اجازه مي دهيد به اندرون خانه بروم؟»

هر سه با نگاهي شرم آلود گفتيم: «خداوند كار شما را آسان كند! امر، امر شماست.»

امام به اندرون رفت و دقايقي بعد صدايش گوشنوازمان شد.

ربيع جلوتر آمد. لذت حرفهاي ابن حمزه و سليمان قرار از چشمهايش گرفته بود. ابن حمزه مشتي آب به صورت خود زد و مشتي نوشيد و گفت: «آه... كجايي مولاي من؟» بغض كوچكي راه صدايش را گرفت. به سليمان نگريست و با نگاهش از او خواست كه ادامه بدهد. سليمان ادامه داد: «از بالاي يكي از درها مرد را به خود فراخواند.»

- مرد خراساني كجاست؟

هر سه نفرمان تعجب كرديم. مرد نزديك در رفت و گفت: «اين جا هستم.» كيسه اي در دستان او گذاشت و گفت: «اين دويست دينار را بگير و با آن هزينه و خرجي راه خود را تأمين كن. به اين پول تبرك جوي و از جانب من صدقه مده. اكنون بيرون شو تا تو را نبينم و تو مرا نبيني.»



[ صفحه 50]



مرد خراساني شكر گفت و خوشحال از اتاق بيرون رفت. وقتي امام به اتاق آمد من فوري از او پرسيدم: «فدايت شوم! به مرد خراساني مهرباني كردي و پول بسياري به او بخشيدي اما چرا صورت خود را از او پنهان داشتي؟» ابن حمزه و خثيمه هم گفتند: «آري، درست است.»

امام كنارمان نشست و با خوش رويي پاسخمان داد: «چون نياز آن مرد غريب را برآوردم نخواستم ذلت خواهش را در چهره اش ببينم. آيا اين حديث پيغمبر خدا (ص) را نشنيده اي كه فرمود: كار نيكي كه در پنهاني انجام شود برابر با هفتاد حج است و افشا كننده ي كار بد، خوار و پنهان كننده ي آن، آمرزيده است؟...» آن روز، ما هر سه از امام درسي تازه گرفته بوديم و دلمان دوباره جوان شده بود.

ابن حمزه و سليمان ناگاه به خود آمدند. صداي هق هق ربيع آنها را تكان داد.

سليمان خواست بپرسد: «چه شده ربيع؟» كه ابن حمزه با اشاره گفت: «هيس! چيزي نگو!»

ربيع - كارگر جوان و پركار - گريه كنان گفت: «دلم هوس ديدن امام را كرده. بياييد و همين الآن مرا به خانه ي او ببريد! من... تنهايي، روي آن را ندارم.... التماس مي كنم دوستان!»

سليمان و ابن حمزه خنديدند. سليمان با خوشحالي به شانه ي ربيع زد و گفت: «آماده شو كه برويم! ما هم دلمان براي ديدنش يك ذره شده....»

ربيع آن قدر شوق كرد كه گويي داشت براي رفتن، بال درمي آورد.



[ صفحه 51]