کد مطلب:235977 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:163

دو تصميم مهم
پرده ي نازك اشك، صورت ريان را پوشاند. گويي دستها و پاهايش نيز به گريه افتاده بود. آرام نداشت. در دلش طوفاني به پا بود بي آرام.

اما چند بار در آغوشش گرفت، برايش دعا خواند و دستانش را فشرد.

او دوست صميمي امام بود؛ مردي كه سالها مريدش بود و هرچه كه داشت به پايش مي ريخت.

غلامش ايستاده بود دم در و خيره نگاهش مي كرد. در دستش افسار اسب ريان بود. اسب هم بي قرار در جاي خود مي جنبيد.

ريان خداحافظي كرد و آخرين نگاه را از امام گرفت. به طرف غلام خود آمد و خواست راه بيفتد كه شنيد:

- ريان!

فوري برگشت. ديدن امام براي يك بار ديگر هم ارزشمند بود. امام سرش را از اتاق خود بيرون آورده بود.

- بازگرد ريان!

- بازگردم؟

از همان دور چاه برگشت؛ با عجله و غرق فكر. جلو اتاق امام كه ايستاد تبسم كنان گفت: «امري داريد؟»

در دست امام كيسه اي پول بود امام با خوش رويي تمام آن را به طرف او گرفت و گفت: «آيا خوش نمي داري كه چند درهمي به تو بدهم تا براي دختران خود انگشتر بسازي؟»

دل ريان لرزيد. امام چه مي گفت؟ داشت از شگفتي بال درمي آورد.

گويي سخن امام هنوز تمام نشده بود.

- آيا دوست نمي داري كه پيراهني از جامه هاي خود به تو بدهم تا تو را در آن كفن



[ صفحه 53]



كنند آن گاه كه عمرت به سر آمد؟

ريان با شگفتي دست جلو برد و گفت: «چرا... چرا مولاي من!»

كيسه ي پول و پيراهن خوشبو را گرفت. دو سه قطره اشك گرم و تازه از گوشه ي چشمانش بر روي پيراهنش غلتيد. برگشت و هديه ها را در خورجين اسب خود جا داد و همراه غلامش از خانه بيرون رفت.

غلام از پشت سر، سوار بر اسبي ديگر بود متفكرانه به مولاي گرفته و حزن آلود خود مي نگريست. مي خواست بپرسد چه شده اما روي آن را نداشت.

در كناره هاي يك نخلستان، ريان ايستاد. از اسب خود پايين آمد. غلام هم. ريان پيراهن امام را درآورد و بوييد و آهسته گريست. سپس آن را در جاي خود گذاشت. از غلام فاصله گرفت و دورتر از او در كنار چاه كوچكي رفت و هاي هاي گريه اش بلند شد.

دقايقي گذشت. غلام طاقت نياورد. كنار او رفت و با نگراني پرسيد: «چه شده ارباب؟ مولايمان چه فرموده كه اي چنين پريشان گشته ايد؟»

ريان گفت: «من امروز پيش از اين كه براي خداحافظي به ديدن امام بروم دو تصميم مهم داشتم. يكي آن كه پيراهني را از او به يادگار براي روز وفاتم بگيرم تا بازماندگانم مرا در آن كفن كنند و ديگر آن كه پولي را براي تبرك از ايشان بستانم و با آن براي دخترانم انگشتر بخرم. اما وقت خداحافظي آن قدر محزون بودم كه فراموش كردم. وقت آمدن، امام درست همان چيزهايي را كه مي خواستم و از ياد برده بودم به يادم آورد. شك ندارم كه او از همه ي خواسته ها و حال دل مريدانش به خوبي باخبر است.»

چهره ي غلام در هم شد. ريان با دست بر صورت خود زد و بلند گفت: «اي واي كه چقدر مظلومي و غريب مولاي من...!»



[ صفحه 54]