کد مطلب:235978 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:166

مزد كارگر
سليمان بود و امام. ديگر هيچ كس نبود. هر دو در كوچه اي پر درخت گرم صحبت بودند. سر پيچ كوچه، سليمان ايستاد و با احترام به امام نگريست. امام هم ايستاده بود.

سليمان گفت: «ديگر دير شده. بايد بروم و بيشتر از اين اذيتتان نكنم!»

خورشيد به غروب نزديك مي شد. باد ملايمي از نوك برگ نخلها به پايين مي لغزيد. امام با گشاده رويي گفت: «با من بيا و امشب را ميهمان من باش...!» صورت سليمان مثل گل باز شد. بي آن كه سخني بگويد با خوشحالي پذيرفت. هر دو راه افتادند تا به خانه رسيدند. امام سليمان را به درون خانه برد.

از اصطبل صداهايي مي آمد. امام پا به آن جا گذاشت. سليمان هم پشت سرش رفت. غلامهاي امام دست از كار كشيدند و سلام كردند. سر و روي آنها عرق كرده بود و نفس نفس مي زدند. آنها مشغول بنايي بودند. امام تبسم كرد. غلامها دوباره مشغول كار شدند. چشم امام به يكي از كارگرها افتاد؛ مردي غريبه بود. بي صبرانه پرسيد: «اين مرد كيست؟»

غلامها گفتند: «به ما كمك مي كند. مزدش را هم مي دهيم.»

امام پرسيد: «مزدش را معين كرده ايد؟»

گفتند: «خير، هر چه به او بدهيم راضي است!»

امام برآشفت. رنگ رخساره اش به سرخي زد. سليمان جاخورد. امام برگشت طرف حياط. سليمان جلو ايشان رفت و با اضطراب گفت: «فدايت شوم! چرا خشمگين مي شويد؟»

امام با صدايي كه مي لرزيد گفت: «من بارها آنها را نهي كرده ام و گفته ام كسي را براي كار نياوريد مگر آن كه مزدش را معين كرده باشيد. كسي كه بدون قرارداد كار كند اگر سه برابر مزدش هم بگيرد باز فكر مي كند مزدش را كم داده اند اما اگر با قرارداد باشد و همان مزد خودش را بگيرد خوشحال خواهد شد و تو را به خاطر وفاي به عهد خواهد ستود و اگر اندكي زيادتر از مزدش به او بدهي آن را بخششي از تو مي داند!»



[ صفحه 55]