کد مطلب:235979 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:181

همنشين
روزي، امام رضا (ع) شاگردش داوود بن قاسم را به خانه ي خود فراخواند. داوود بي صبرانه خود را به امام رساند و دست به زانو جلو امام نشست. امام با جديتي كه در لحنش بود رو به او پرسيد: «چرا با عبدالرحمن بن يعقوب همنشيني مي كني؟»

داوود متعجب شد. فكرش به هزار راه رفت. «منظور امام چيست؟ نكند كسي خبرچيني كرده باشد! شايد عبدالرحمن كاري كرده! پيش خود كمي انديشيد كه جواب بدهد. به زبانش آمد كه به پاسخ كوتاهي بسنده كند و بگويد: عبدالرحمن دايي من است.» اما امام بي درنگ گفت: «او درباره ي ذات پاك خداوند سخناني گفته كه از ساحت پاكش به دور است!»

چشمهاي داوود دو دو زد. چه مي شنيد؟ صداي دلش را شنيد كه مي گفت: «دايي من؟ عبدالرحمن؟»

- يا با او همنشين باش و ما را ترك كن يا با ما همنشين باش و از او دوري كن!

داوود دو دل شد. چه مي شنيد؟ هم تاب جدايي از پيشواي خود، امام را نداشت و هم در خودش نمي ديد كه دل از دايي بكند.

فكري به خاطرش رسيد. خودش را جمع كرد و گفت: «اما او هر عقيده اي كه دارد و هر چه كه مي گويد بر من چه آسيبي مي رساند؟ حال آن كه من بر عقيده ي خود استوارم و از عقيده ي او دوري خواهم جست.»

حالا لحن كلام امام جدي تر شد. گويي لازم بود كه درسي دوباره به شاگردش بدهد.

- آيا نمي ترسي كه بلايي به او برسد و تو نيز به آن بلا بسوزي؟ آبا از اين داستان آگاه نيستي كه مردي از ياران موسي (ع) بود امام پدرش از ياران فرعون به شمار مي آمد؟ هنگامي كه سپاه



[ صفحه 56]



فرعون به سپاه موسي رسيد آن مرد نزد پدرش رفت تا او را موعظه كند و به سپاه موسي بخواند. پدرش سخن او را رد كرد و آنان همچنان با هم ستيزه كردند. ناگاه بلاي غرق شدن فرعونيان فرارسيد و آن پسر همراه پدر خود غرق شد. وقتي اين خبر به موسي رسيد فرمود: «او در رحمت خداست ولي چون عذاب فرود آيد از آن كس كه نزديك گنه كار است دفاعي نخواهد شد.»

داوود مصمم شد كه به گفته ي امام عمل كند. خم شد و به مراد خويش احترام كرد و دست بر چشم خود نهاد و گفت: «به ديده ي منت. هر چه گفتيد پذيرفتم.»



[ صفحه 57]