کد مطلب:235980 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:158

اندازه ي جوانمردي
مرد ايستاد. خوب خيره شد. گامي پيش گذاشت. دوباره به دقت نگاه كرد و باز چند قدم جلو رفت خودش بود. با ديدن امام، چشمانش برق زد.

حس كرد خون تازه اي در رگانش جريان يافته. وقت كار بود. بايد فكر هميشگي اش را عملي مي كرد. امام تنها بود. كمي آن طرفتر غلامش هم همراهش بود. آرام قدم مي زد و پيش مي رفت.

مرد پا تند كرد. نزديك شد. مردمي كه در رفت و آمد بودند با ديدن امام فوري مي ايستادند و سلام مي كردند. امام هم با خوش رويي پاسخ سلامشان را مي داد. با بعضي حال و احوال مي كرد و دوباره به راه خود ادامه مي داد.

مرد سايه به سايه ي امام مي رفت. گاه به دور و بر خود نگاهي مي كرد تا كسي به رفتار او شك نكند. بايد جاي مناسب و خلوتي گير مي آورد و دست به كار مي شد. دلش پر از شوق بود. وقتش بود. پا تند كرد و شانه به شانه ي امام شد.

- سلام اي پسر رسول خدا!

امام ايستاد و با خوش رويي جواب سلامش را داد. غلامش با تعجب جلو آمد. مرد من من كرد، انگشتهاي هر دو دستش را در هم برد و لبهايش را لرزاند.

او بي آنكه خجالت بكشد سينه اش را جلو داد و گفت: «به اندازه ي جوانمردي ات به من پولي ببخش اي پسر رسول خدا!»

لبهاي نازك امام به خنده ي خوش رنگي باز شد. دندانهاي سفيد و يك دستش درخشيد.

مرد بيشتر شوق كرد. مي دانست كه حالا همه ي دنيا از آن او شده است. اما امام گفت: «اين را نمي توانم!»

گويي آب سردي بر پيكر مرد ريخته شد. چه مي شنيد؟ چه بايد مي كرد؟ به مغزش



[ صفحه 58]



فشار آورد. با خود كلنجار رفت. فكري در سرش جرقه زد.

- پس به اندازه ي جوانمردي من!

امام دوباره خنديد: «قبول است!»

فوري به غلامش اشاره كرد. دوباره دل مرد شاد شد.

- من چقدر خوشبخت هستم! حالا امام به من كمك مي كند؛ آن قدر كه مي توانم به همه ي آرزوهايم برسم!

- دويست دينار به او بده!

ابروهاي خالي غلام بالا رفت و دهانش نيمه باز ماند! آهسته پرسيد: «دويست دينار؟»

مرد هم غرق در شگفتي شد. «دويست سكه ي طلا... اوه... چقدر زياد...!»

امام تبسم كنان به راه افتاد. غلام به مرد گفت: «همراهم بيا!» مرد كه حس مي كرد بال درآورده است هوس كرد مثل پرنده اي در پي آنها به پرواز درآيد.



[ صفحه 60]