کد مطلب:235982 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:164

منم معروف
معلم لبهاي درشت خود را به دندان گزيد، جلو رفت و سيلي محكمي به صورت معروف زد. معروف عقب عقب رفت و روي شاگردان مكتب افتاد. بچه ها سر و صدا كردند. معلم فرياد زد: «بگو عيسي مسيح فرزند خداست!»

صورت معروف زخمي بود. جاي ناخن معلم پير، خطي از خون در زير چشم او كشيده بود. بچه ها از ترس عقب خزيدند. معروف ايستاد و گفت: «خداوند يكتا و بي همتاست و فرزندي ندارد!»

معلم پير جلوتر رفت و يقه ي او را گرفت، چند مشت به دهان و گردنش زد. معروف ناليد و گفت: «چرا مي زني؟ نمي گويم!» سپس به زحمت گردن كشيد. يقه اش پاره شد. معطل نكرد و از مكتب گريخت.

بيرون از مكتب با عجله به سر چاه بزرگ محله رفت. سر و روي خود را شست و به ديوار كنار آن تكيه داد. بغضي سنگين به گلويش چنگ انداخته بود. نمي توانست درست حرف بزند. حس مي كرد تمام بدنش داغ شده. صورتش مي سوخت. دهانش درد داشت و پاي چشمش ذق ذق مي كرد. به فكرش رسيد كه حالا وقتش است؛ بايد برود به خانه ي او.

برخاست و با عجله رفت و در راه او را ديد. خودش بود؛ امام رضا (ع). گريه كنان دويد تا به حضرت رسيد. بي معطلي خودش را در آغوش امام انداخت و گريست. امام دستي به سرش كشيد. معروف گفت: «مي خواهم مسلمان شوم! از دين پدرانم خسته شده ام!»



[ صفحه 64]



امام در گوش او چيزي گفت. لبهايش به زمزمه افتاد. هق هقش بند آمد. او مسلمان شد. امام به زخمهاي صورتش دست كشيد. معروف، خوشحال و خندان به خانه ي امام رفت و پاي سخنانش نشست. چند ساعت بعد به خانه بازگشت در زد. پدر پرسيد: «كه هستي؟» پاسخ داد: «منم پدر، معروف!»

نفسش از خوشحالي بند آمده بود. سينه اش بالا و پايين مي رفت. دلش مي خواست مثل كبوتر به پرواز درآيد.

- به كدام دين هستي؟

گويا پدر از ماجراي مكتب خبردار شده بود. معروف هراسي به دل راه نداد. پدر پير او مهربان بود و بر او سخت نمي گرفت. فكر كرد بهتر است همه ي ماجرا را بگويد.

پس بلند گفت: «در دين پاك و بزرگ خدا!»

پدر در را باز كرد. معروف به خانه رفت. پدر به او هاج و واج نگاه كرد اما چيزي نپرسيد. معروف طاقت نياورد چيزي نگويد. پس به حرف آمد و از امام رضا (ع) و حرفهايش گفت.

لحظه به لحظه چهره ي پدر سفيدتر مي شد. انگار نور تازه اي بالاي ابروانش رنگ مي گرفت. وقتي حرفهاي معروف تمام شد پدر ذوق زده و خوشحال گفت: «من هم مي خواهم مسلمان شوم! كجاست امام رضا (ع)؟»

معروف گفت: «خانه اش را بلدم؛ فردا تو را به آن جا مي برم!»

از آن پس پدر و مادر معروف نيز مسلمان شدند. معروف كرخي وقتي بزرگتر شد به خانه ي امام رضا (ع) رفت و خدمتكار افتخاري حضرت شد.



[ صفحه 65]