کد مطلب:235983 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:164

خنده ي كعبه
عبدالله مي گفت: «من به مذهب واقفيه [1] اعتقاد راسخي داشتم و همه ي زندگي و هستي ام به آن بستگي داشت. اما اين عشق و اعتقاد، سوزناك و از سر درد بود؛ صادقانه اما از روي جهل! يك سال براي انجام مراسم حج به مكه رفتيم. وارد كعبه كه شدم دلم مثل اناري تازه و درشت پر از ترك شد. گويي دانه هاي آن يكي يكي بيرون مي ريخت و اشك سرخش بر زمين پخش مي شد.

هاي هاي بلند گريه ام را حاجيان مي شنيدند. به اختيار خود نبودم. پرده ي كعبه را دايم مي بوسيدم و خدا را صدا مي زدم. بعد هم نام پيامبر و يك يك امامان را تا موسي بن جعفر (ع) مي بردم. براي هر كدامشان دعا مي خواندم و به خاطرشان چشمهايم را از اشك لبريز مي كردم. ناگهان حس عجيبي به درونم افتاد. دستهايم سست شد و پرده را رها كردم. گويي پاهايم نيز داشت كم كم بي حس مي شد. فكر كردم شايد از خستگي راه و گريه و بي تابي زياد باشد. آمدم كنار يكي از ديوارها نشستم. چند دقيقه اي كه گذشت حالم بهتر شد. دوباره ياد امامان مظلوممان افتادم. اين بار شكي ناشناخته در دلم رخنه كرده بود. كسي دايم در من صدا مي زد: «بعد از موسي... امام بعد از او!» بلند و بي اعتنا به آدمهايي كه كنارم بودند گفتم: «امام بعد از موسي كاظم؟ تو را چه شده عبدالله؟» آن صدا مرا رها نمي كرد. صداي گرفته اي بود كه انگار از سمت آسمان مي آمد و به دلم مي ريخت. به خود لرزيدم. به كعبه نگريستم. دور تا دورش را نور زيادي پر كرده بود. چشم به آسمان چرخاندم. گويي پر از پرنده هاي سفيد شده بود. چه مي ديدم؟ مردم سرشان به كار خودشان بود. برخاستم و با عجز به كعبه نگريستم و گفتم: «خدايا چه شده؟»

دوباره شك و دودلي مرا به اضطراب واداشت. پرنده ها هر كدام به روي كعبه فرود مي آمدند و در دل آن محو مي شدند. گفتم: «حتما مي خواهد اتفاقي بيفتد؛ آن هم براي من، نه براي حاجيان ديگر! ببين... ببين! هيچ كدامشان به آسمان نمي نگرند!»



[ صفحه 66]



- بعد از امام هفتم... عبدالله... عبدالله....!»

شك و ترديدم درباره ي مذهبم بيشتر شد. گيج و منگ سرگردانم. «خدايا چه كنم؟ اگر اشتباه باشد چه؟ آخر بعد از امام هفتم چه؟ يكي جوابم بدهد!»

حاجيان گرم عبادت بودند. خواستم نماز بخوانم. دستها و پاهايم در اختيار خودم نبود. دوباره نگاهم به كعبه ي نگين شده در نور پر زد. از چشمهايم مثل چشمه اشك مي جوشيد.

فوري نوك زبانم افتاد كه بگويم: «خدايا! تو درد دلم را خوب مي داني. مرا به بهترين دينها هدايت كن! نكند من تا اين جا اشتباه آمده باشم!....»

دوباره سرم گيج رفت. نشستم و دستهايم را زير چانه ام گذاشتم و خيره ماندم به كعبه. خدايا! چه مي ديدم؟ كعبه داشت مي خنديد. شگفت زده شدم. پرنده ها از روي بام آن به من نگاه مي كردند!

در گوشم صداي مهرباني پيچيد: رضا!... رضا!...!

بلند و پرسشگرانه گفتم: «رضا؟ كدام رضا؟»

كسي چيزي نفهميد. آن صدا دوباره گوشنوازم شد: «مدينه... مدينه... رضا...!»

به فكر فرورفتم: مدينه؟ رضا؟ نكند فرزند مولايمان موسي بن جعفر؟

- رضا در مدينه است، برخيز عبدالله!

پرآشوب اما شيفته برخاستم. حس كردم همه ي بدنم داغ شده است. سر چاه زمزم سر و صورتم را طراوت دادم و پا تند كردم.

- تا وقت باقي است بايد به مدينه بروم. ديدار رضا بهترين پاسخ اين معماي عجيب است!

و من همان روز راهي مدينه شدم.

در مدينه بي آن كه شترم را به كسي بسپارم آن را در كنار خانه ي امام رها كردم. با عجله در زدم. يكي از خدمتكارانش، موفق، آمد و گفت: «چه مي خواهي؟» و من بي صبرانه گفتم: «به مولايت بگو يك مرد عراقي به در خانه آمده است!»



[ صفحه 68]



قلبم تند مي زد و نفسم خس خس ريزي داشت. خستگي راه به تنم مانده بود. بدنم پر از عرق خشكي كه خاك بيابان به خود داشت، شده بود. در شهر سر هيچ چاهي نايستاده بودم تا خودم را تميز و مرتب كنم. آن صدا امانم نمي داد.

ناگهان از درون خانه مردي مؤدب و بلند مرا صدا زد: «اي عبدالله بن مغيره! وارد خانه شو!»

و من ناباورانه پرسيدم: «من؟ باشد، وارد مي شوم!»

اما ايستادم و از جايم تكان نخوردم. چه مي شنيدم؟ او اسم مرا از كجا مي دانست؟ موفق هم كه مرا نمي شناخت. كوبه ي در را در دستم فشردم و با بغض گفتم: «خدايا! سرانجام اين سر پنهاني چيست؟»

- اي عبدالله بن مغيره! وارد شو!

سرا پا رعشه گرفتم. وقت درنگ نبود. پا به خانه اي گذاشتم كه در دالانش بوي خوش عود پيچيده بود.

موفق پير به من احترام كرد. امام رضا (ع) در كنار بوته اي كه پر از گلهاي سرخ و سفيد بود نگاهم مي كرد. صورتش مثل ماه شب چهاردهم مي درخشيد. به من سلام كرد. درمانده و پرتشويش فقط گفتم: «سلام!»

موفق كنار گوشم گفت: «او امام رضاست. به نزدش برو!»

با شنيدن اسمش قلبم از جا كنده شد. او تبسم كنان به استقبالم آمد. جسم خسته ام را در آغوش گرمش گرفت. خيلي زود همه ي خستگي ام فروريخت؛ همه ي آلام و دردهايم.

- خداوند دعايت را مستجاب كرد عبدالله و تو را به دين خود هدايت نمود!

به پايش افتادم.

- گواهي مي دهم كه تو حجت و امين خدا در ميان بندگانش هستي!

او سر و رويم را گلباران كرد....



[ صفحه 69]




[1] پيروان اين مذهب تا امامت امام هفتم را قبول دارند و به امام بعد از ايشان اعتقادي ندارند.