کد مطلب:235984 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:156

تكه هاي طلا
شايد روزهاي آخر بود كه مردي غريب به در خانه زد. ياسر - يكي از غلامان امام - با عجله در را باز كرد. مرد غريبه گفت: «آمده ام به ديدن مولايم!» و خواست پا به خانه بگذارد. ياسر اخم كرد و گفت: «كمي صبر كن!»

مرد غريبه عقب رفت. اسب سياهي كه همراهش بود بادي به پره هاي بيني اش انداخت و سرش را لرزاند.

ياسر از امام اجازه گرفت و برگشت. «همراه من بيا!»

مرد غريبه اسب را به دنبال خود كشيد، پا به حياط گذاشت، دور تا دور آن چشم گرداند. ديوارهاي گلي، اتاقهاي كوچك و قديمي، دالان دراز و كوتاه، دلش را به درد آورد.

ناگهان امام به حياط آمد. هر دو گرم احوال پرسي شدند. مرد غريبه شوق كنان دست در خورجين اسب خود برد. سپس به ياسر گفت: «بيا كمكم كن!»



[ صفحه 70]



چند كيسه ي سنگين را بيرون آورد. از كيسه ها صداي سكه مي آمد.

مرد غريبه گفت: «اين پولها را براي كمك به شما آورده ام.» و يكي از آنها را به ياسر داد.

- پر از دينار و درهم است. همه اش براي شماست. من اين پولها را به خاطر شما به اين جا آورده ام. امام تبسم نكرد. ياسر دگرگوني حال امام را مي دانست. پس دست از كمك كشيد و كنار رفت.

مرد غريبه تعجب كرد. فوري غمگين شد و كيسه را روي كيسه هاي توي خورجين گذاشت.

امام به ياسر گفت: «يك ابريق و تشت بياور!»

ياسر با عجله ابريق و تشت آورد و جلو امام گذاشت. امام نشست و گفت: «آب بريز!» ياسر ابريق را برداشت و آن را توي تشت بر روي دستهاي امام گرفت.

مرد غريبه يكه خورد. او چه مي ديد؟ اما ياسر عين خيالش نبود. تكه هاي درشت طلا از لا به لاي انگشتهاي امام به تشت مي افتاد. صورت پهن مرد غريبه خيس عرق شد.

امام رضا با محبت رويش را به سمت او گرداند و گفت: «كسي كه چنين چيزي دارد به پولي كه تو برايش آورده اي اعتنايي نمي كند تا خوشنود شود!»

صداي ريزش سكه هاي طلا قطع شد. امام برخاست تا از مهمان غريب خود پذيرايي كند.

مرد غريبه دوباره به تشت نگاه كرد. از طلاها خبري نبود.



[ صفحه 74]