کد مطلب:235985 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:163

آخرين ديدار
خانه ي خدا خلوت بود. جز چند نفر از زائران غريبه كسي دور كعبه طواف نمي كرد.

امام رضا (ع) همراه جواد و غلامشان موفق، به كعبه نزديك شد. او دلگير بود. از چهره اش گويي خستگي مي باريد. جواد آرام نداشت. كودكي بود كه دايم به كعبه مي نگريست و با خدا حرف مي زد. موفق هم گريان بود. رشته هاي اشك در دو طرف صورتش خط باريكي كشيده بود.

موفق دقايق زيادي را در مقابل حجرالأسود نشست و ذكر گفت. ميان ذكر، گاه نيم نگاهي به امام مي انداخت. بعد خيره مي شد به جواد. سپس با تعجب چشم از او مي گرفت و باز منتظر مي ماند.

انگار پدر و پسر قصد جدايي از خانه ي خدا را نداشتند. موفق با خود مي انديشيد: «نكند اين ديدار، آخرين ديدار امام رضا (ع) از خانه ي خدا باشد و سفر به خراسان به طول بينجامد.»

دلش به درد آمد. دست به پيشاني خود گذاشت؛ داغ بود. برخاست و حجرالأسود را بوسيد. امام داشت در مقابل مقام ابراهيم نماز مي خواند. موفق به نزد جواد آمد و با دقت به چهره ي خردسال امام نگريست. چشمهايش اشك آلود بود و لبهايش دايم مي جنبيد.

موفق صورت خود را جلو برد و آهسته گفت: «فدايت شوم! برخيز تا دير نشده!» جواد با اندوه جواب داد: «از اين جا برنمي خيزم تا آن گاه كه خدا بخواهد!»

نگراني موفق دو چندان شد. فوري به نزد امام رفت و گفت: «فدايت شوم! جواد در كنار حجرالأسود نشسته و برنمي خيزد!»

امام با خوش رويي نگاهش كرد، دست از دعا برداشت و نزد جواد رفت. بعد كنارش نشست و گفت: «فرزندم برخيز!»

جواد مهربانتر شد در جواب پدر گفت: «نمي خواهم از اين جا برخيزم!»



[ صفحه 75]



امام مهربانتر نگاهش كرد و دوباره گفت: «بهتر است برخيزي فرزندم!» بغض جواد بيشتر شد.

- چگونه برخيزم پدر؟ حال آن كه ديدم تو آن چنان با كعبه وداع كردي كه گويي ديگر به سوي آن باز نخواهي گشت!

امام ديگر تاب شنيدن نداشت. طوفاني از غم دلش را در نورديد. چه بايد مي گفت؟ دست فرزندش را به محبت گرفت، نوازشش كرد و غمگينانه گفت: «برخيز جوادم! برخيز فرزندم!»



[ صفحه 76]



جواد برخاست و صورت در آغوش پدر پنهان كرد. امام چشم به سوي آسمان چرخاند. موفق دوباره زير گريه زد. آنها از مسجدالحرام بيرون آمدند.

ابراهيم مردي بود پرسشگر از اهالي حجاز. به راحتي هيچ عقيده اي را نمي پذيرفت و زير بار كسي نمي رفت. دوستش فوري به او گفت: «او رضاست، پسر پيامبر خدا!»

مرد حجازي جلو امام دويد و پرحرارت اما يأس آلود پرسيد: «اي فرزند پيامبر! راهها مرا گيج كرده اند. راه درست را به من نشان بده!»

امام ايستاد و با نگاهي سرشار از عاطفه و نور به او زندگي دوباره بخشيد. جواد و موفق هم كنارش بودند.

- پدرم از پدرانش و آنها از رسول گرامي نقل كردند كه كه فرمود: «كسي كه به سخنان كسي گوش بدهد او را پرستيده است.» پس اگر گوينده از خدا سخن گويد او خدا را پرستيده و اگر از هر اهريمني سخن گويد، شنونده، شيطان را پرستش كرده است. اي پسر محمود! هرگاه مردم به راست و چپ مي روند تو راه ما را بپيماي! آن كه همراه باشد ما او را همراهي مي كنيم. آن كه از ما جدا گردد. رهايش مي كنيم. كمترين چيزي كه موجب خارج شدن آدمي از دين مي شود اين است كه (به دروغ) بگويد: اين سنگ ريزه هسته ي خرماست. بعد به اين عقيده يقين مي يابد و از كسي كه با حرفش مخالف باشد بيزار مي شود. اي پسر محمود! [1] آنچه را گفتم حفظ كن! نيكي اين جهان و آن جهان را در آنچه كه گفته ام گرد آورده ام [2] .

ابراهيم گويي دوباره از مادر متولد شده بود. خندان و شگفت زده نشست تا پاي امام را ببوسد. امام نگذاشت.

ابراهيم دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و خداي را شكر گفت و به طرف دوستش دويد.



[ صفحه 77]




[1] نوعي خطاب است، يعني اي پسر حمد شده!.

[2] گويند اين ديدار تا ساعات زيادي به طول انجاميده است. (نقل از كتاب اخبار الطوال، ص 389. ).