کد مطلب:235986 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:155

كوچ ناگوار
چند ساعتي مي شد كه رجاء [1] براي حركت عجله داشت. او مأموران خود را از نگاه گذراند و با غرور به امام رضا (ع) گفت: «تو در امن و اماني. هراس به دل راه مده! ما تو را صحيح و سالم به مرو مي رسانيم!»

در خانه ي امام، ولوله بود. گويي پس از داغ شهادت امام كاظم (ع) عزاي تازه اي به پا شده بود. رجاء تعجب كنان از خانه دور شد و اسبش را به سمت دارالأماره راند. زنها قرار از كف دادند. بچه ها شيون و ناله سر دادند و جواد پيش پاي پدر زانوي غم بغل گرفت.

امام رضا (ع) گفت: «اينك هر چه مي خواهيد بگرييد كه من هرگز از اين سفر بر نخواهم گشت...!»

شيون بالا رفت. امام چند كيسه پول را ميان اهل خانه گذاشت. دوازده هزار دينار بود.

با اندهي كه در صدايش بود گفت: «بدانيد كه من ديگر به نزد شما باز نخواهم گشت!»

صداي ناله اوج گرفت. امام آنها را آرامش داد. سپس برخاست، دست جواد را گرفت و به طرف مسجد پيامبر (ص) رفت. در راه چند مأمور آنها را همراهي كردند. مردم زيادي هم به دنبالشان رفتند.

امام و جواد وارد مسجد شدند. بغضي سرد و پنهان گلوي پردرد هر دو را مي سوزاند. با ديدن حرم پيامبر (ص)، هر دو قرار از كف دادند و پا تند كردند طرف حرم. امام دست جواد را به كناره قبر چسباند و سپس برايش دعا خواند.

- اي رسول بزرگ خدا! فرزندم را به تو مي سپارم!

هر دو گريستند و از حرم جدا شدند. مأموران و مردم دوباره در پي آنها به راه افتادند.



[ صفحه 78]



چند ساعت بعد جمع زيادي از نمايندگان و دوستان امام به دستور او به خانه اش آمدند.

او بي درنگ امام جواد (ع) را به آنها شناساند، آنها را موعظه كرد كه پس از او به امر جواد باشند و با او مخالفت نورزند. آن گاه برخاست و براي جواد هفت ساله اش از يك يك آنها بيعت گرفت.

همه ي مهمانان دست بيعت دادند. جواد هنوز غمگين بود. لحظه ي رفتن فرامي رسيد. كوچ آفتاب مدينه براي همه ي دوستان و نزديكان امام رضا (ع) ناگوار بود.



[ صفحه 79]




[1] رجاء بن ضحاك از بستگان نزديك مأمون عباسي كه از طرف وي مأمور شد امام رضا (ع) را به اجبار از مدينه به مرو برود.