کد مطلب:235987 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:171

جدايي
مركبها به اشاره ي رجاء راه افتادند. انبوهي از مردم قدمهايشان را دنبال مركبها تند كردند. كوچه ها پر از غبار شد. بامها لبريز و فرياد و اشكها يك ريز و دامن كشان.

هر كس كه به نزديك اسب امام مي رسيد به امام دست مي داد، به جانش دعا مي كرد و با گريه وداع مي گفت.

امام هم براي آنها به فراخور حالشان سخن مي گفت، دستهايشان را مي فشرد و در دلشان گل اميد مي كاشت.

اولين مقصد قافله، بصره در سرزمين عراق بود. رجاء ناآرام و نگران از كنار جمعيت، امام رضا (ع) را مي پاييد و دايم به دستيارانش فرمان مي داد.

مأموران محافظ، با پرخاش، مردم را از قافله مي راندند. دستها براي امام به هوا برخاسته بود و لبها از آواز خسته نمي شد.

مردم تا بيرون مدينه آمدند و سپس بر جاي خود ميخكوب شدند. جواد نيز در كنار موفق و اهل بيت حضرت ماند.

امام آخرين جمله و دعايش را به گوش آنها رساند. سپس گريه ها، راه بر جمله هاي آخر بست.

جمعيت، كوچك و كوچكتر شد. قافله خود را در بياباني بزرگ و پرسنگلاخ ديد.

رجاء خوشحال و شادمان اسبش را به تاخت به سمت اولين منزل سر راه راند. در اولين منزل، قافله براي استراحت كوتاه، بناي توقف داشت.

رجاء هر چه كرده بود نتوانست هم صحبت امام شود. امام دايم از او رو برمي گرداند و ذكر مي خواند. به همين خاطر رجاء عصباني بود. خشمگينانه به پشت اسب خود مي زد و زير لب غر و لند مي كرد. فكر مي كرد امام همه چيز را از چشم او ديده است؛ حتي سفر به اجبار به مرو و سختي جدايي از خانه و مردم و حرم رسول خدا و... را.



[ صفحه 80]