کد مطلب:235988 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:190

سلاح
تشويش مثل عنكبوتي بر سينه ي رجاء تار تنيده بود. بيخ گلويش در فشار بود. روي زبانش دايم كلمه اي سر مي خورد و به ته حلقش مي چسبيد: «سلاح!»

برگشت به امام رضا (ع) خوب خيره شد و به خودش گفت: «كدام سلاح؟ نكند او ميان بار خود سلاح حمل مي كند تا روز مبادا مردم را بر ما بشوراند!» دل آشوبتر از پيش برخاست.

- اما نه... بار او را چند دفعه وارسي كرديم. پس كجاست؟

با ادبي ساختگي نزد او رفت. امام به او اعتنايي نكرد. او از امام شنيده بود كه: «بر شما باد كه به سلاح پيامبران باشيد!» و مي خواست بپرسد: «كدام سلاح؟ مگر شما سلاحي داريد كه ما آن را نمي بينيم؟»

رجاء پرسيد: «اي پسر پيامبر! سلاح انبياء چيست؟»

امام بي درنگ گفت: «نيايش!»

رجاء وارفت. گويي در چهار ستون بدنش شكافهاي عميقي پديدار شد. او سست و دمغ برگشت و از دور خيره شد به امام.

امام سر به سجده اي طولاني برده بود....

وقتي غلامان سفره ي غذا را پهن كردند غلامان سفيد و سياه بر سر سفره ي خود نشستند. رجاء و مأموران دورتر سفره اي ديگر انداختند. امام سر سفره ي غلامان رفت. غلامها خوشحال شدند و به احترام به او نگريستند. رجاء كه از دور امام را مي ديد، فوري چشم از او گرفت و براي آرامش خود، ديگران را به سخن گفتن واداشت.

بر سر سفره ي غلامان عبدالله بن صلت بلخي هم نشست. او كه با چشمهاي پر تعجب به غلامان مي نگريست برخاست و بالاي سر امام ايستاد و گفت: «فدايت شوم! كاش براي اينها سفره اي جداگانه انداخته مي شد!»

امام برآشفت. شنيدن و تحمل سخن بلخي برايش سخت بود. پس با لحني مهرآميز



[ صفحه 81]



اما جدي پاسخ داد: «پروردگار ما يكي است. پدر و مادر ما هم يكي است و پاداش هر كس هم به كردار اوست!»

چند غلامي كه صداي امام را شنيدند خوشحال شدند.



[ صفحه 82]