کد مطلب:235989 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:149

دانه هاي خرما
زن، پياله اي آب را به شوي خود، ابن علوان داد. مرد آن را سر كشيد. بعد عرق صورتش را با دستمال خشك كرد و در جاي خود دراز كشيد.

زن پرسيد: «خواب چه ديدي؟ آشفته بود؟»

ابن علوان كه به سقف اتاق نگاه مي كرد گفت: «نه، خير بود. انگار رؤياي صادقانه بود!»

- تعريف كن مرد!

ابن علوان گفت: «در خواب برايم خبر آوردند كه رسول خدا به شهرمان بصره آمده. از مردي پرسيدم آن حضرت كجا رفته؟ گفت: «در باغ بني فلان!» با عجله به آن جا رفتم. ديدم پيامبر خدا با جمعي از اصحابش آن جا نشسته اند. شور و شعف بسياري به درونم افتاده بود. سلام كردم و جلوشان زانو زدم. در مقابل حضرت يك طبق خرما بود. هوس خوردن خرما به سرم افتاد. حضرت فوري مشتي از خرماها را جلو من گرفت. با شوق گرفتم و شمردم؛ هجده دانه بود. تا نگاهشان كردم از خواب پريدم!»

زن با خوشحالي گفت: «شايد خبر خوبي به تو مي رسد و يا مال و زندگي مان بركت مي يابد.»

ابن علوان برخاست، وضو گرفت و نماز خواند. سپيده تازه سر زده بود كه او از خانه بيرون زد و به سراغ آن باغ در يكي از محله هاي بصره رفت. راه دوري بود. به باغ كه رسيد با دقت به درون آن نگاه كرد. تا آن وقت پا به آن باغ نگذاشته بود. اما هر چه كه مي ديد درست مثل ماجراي خوابش بود. حس غريبي وجودش را فراگرفته بود.

چند روز بعد دوستش زهير دوان دوان به در خانه ي او آمد و صدايش زد. ابن علوان با تعجب پرسيد: «چه شده؟ چرا نفس نفس مي زني مرد؟»

زهير گفت: «امام رضا (ع) به بصره آمده اند!»

- امام رضا؟



[ صفحه 83]



- آري، هم اكنون مردم زيادي براي ديدنشان به باغ بني فلان مي روند.

- باغ بني فلان؟

دل ابن علوان پايين ريخت. معطل نكرد و همراه زهير راه افتاد طرف محله اي كه باغ در آن جا قرار داشت.

آن دو به باغ رسيدند. مردم زيادي در باغ جمع بودند. ابن علوان از ميان جمعيت راه باز كرد و جلو رفت. صورت امام مثل ماه مي درخشيد. قند توي دل ابن علوان آب شد. كمي كه دقت كرد چيز عجيبي ديد. جلو حضرت چند طبق خرما بود. ابن علوان به ياد خواب چند شب پيش خود افتاد. مضطرب شد. به زحمت از لا به لاي مردم راه را باز كرد و نشست رو به روي امام. زهير هم در كنار دستش جا گرفت. امام كه با مردم صحبت مي كرد تا او را ديد مشتي خرما برداشت و گفت: «بيا، براي تو است!»

ابن علوان كه يكه خورده بود به مردهاي پيرامون خود نگريست. بعد دست جلو برد و آنها را گرفت. مردهايي كه آن جا بودند در گوش هم پچ پچ كردند.

ابن علوان كه ذوق زده بود گفت: «اي پسر رسول خدا! بيشتر بده! برايم بركت زيادي دارد.»

امام تبسم كنان پاسخ داد: «اگر جدم رسول خدا خرماي بيشتري به تو مي داد من نيز بيشتر مي دادم!»

ابن علوان با تعجب شروع به شمردن دانه هاي خرما كرد. هجده تا بود! ناخودآگاه دو رشته ي درشت اشك روي صورتش سريد. زهير تعجب كنان خيره شد به او.

- چه شد ابن علوان؟

ابن علوان كه نمي توانست سخني بگويد به اشاره ي سر به او فهماند كه: «صبر كن! برايت تعريف خواهم كرد.»



[ صفحه 84]