کد مطلب:235991 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:142

در جستجوي دريا
«دنبال من بياييد! از اين طرف!»

حسن و يوسف و ميرجعفر، چند كوچه ي تنگ و باريك محله ي دروازه ي ري را به شتاب پشت سر گذاشتند. مغازه داران، خيره به آن سمت، از مغازه هايشان كله كشيدند بيرون.

- چه شده است؟

- آنها چرا مي دوند؟

- به كجا مي رويد؟

ميرجعفر كه دوان دوان مي دويد داد زد: «مي گويند قافله وارد دروازه ي بزرگ شده. بالاخره او آمد!»

هر سه در انتهاي كوچه گم شدند و به ميدان ميوه فروشان رسيدند. بعد بالا دست ميدان ايستادند و خيره شدند به يكي از ورودي هاي بيرون شهر. از قافله ي تازه وارد خبري نبود.

ميرجعفر كه نفس نفس مي زد گفت: «نگفتم؟ نگفتم دروغ است؟»

حسن با آرنج به پهلوي او زد: «ساكت! هيچ هم دروغ نيست. سيد ابوالقاسم دروغگو نيست!»

- حسن درست مي گويد. بهتر است جلوتر برويم.

ميرجعفر سرافكنده شد. حسن و يوسف دستهايشان را روي ابروانشان سايبان كردند. سواري به آنها نزديك مي شد. از ميدان بارفروشان سر و صدايي گاه و بي گاه بلند بود.

بيرون ميدان خلوت بود. در ميدانگاه هيچ كس نبود. مغازه هاي آن طرفتر بسته بود. چه شده بود؟

مرد اسب سوار به آنها رسيد. كلاه نمدي به سر داشت و رداي بلندي بر تن.

يوسف جلوش دست تكان داد. اسب سوار ايستاد. يوسف پرسيد: «از دروازه چه



[ صفحه 88]



خبر؟ از آن جا مي آيي؟» مرد به پشت اسب خود زد: «هيچ خبر. مردم زيادي منتظر قافله ي مدينه اند اما قافله ديده نشده!»

هر سه نااميد نشستند روي سكويي آجري. صبح دلپذيري بود. گنجشكها بر درختان نارون و توت، جيك جيك مي كردند. نسيم خنكي زلف پريشان بيدها را با شوق شانه مي زد.

ميرجعفر گفت: «برخيزيم و برويم!»

يوسف پرسيد: «به كجا؟»

ميرجعفر گفت: «بيرون شهر. اين طوري بهتر است.»

حسن ناباورانه پرسيد: «با چه مركبي؟ پياده؟»

ميرجعفر خنده كنان به پاهاي خود نگريست: «آن قدر پياده مي رويم تا به اولين گروه از مردم برسيم.»



[ صفحه 89]



يوسف با نگراني پرسيد: «اگر دير بشود و شب فرارسد چه؟ آن وقت چگونه برگرديم!»

حسن گفت: «هر چه بادا باد! ما هم مثل بقيه ي مردم شايد پدرانمان را آن جا ديدم. تقصير آنهاست كه صبح زود بيدارمان نكردند!»

هر سه دستهايشان را روي هم زدند، پاشنه ي گيوه هايشان را بالا كشيدند و بناي دويدن گذاشتند.

- يك، دو، سه....

بيرون دروازه غلغله بود. بوي اسفند و عود، اولين بويي بود كه به مشام مي ريخت. بيرقكها در دست بعضي از مردم به رقص افتاده بود. اسبها و شترها لا به لاي جمعيت گم بودند. مأموران حاكم جلوي جمعيت، به رديف و نظم، صف بسته بودند. در بيابان هيچ چيزي به چشم نمي آمد.

سكوت مثل قفل سنگيني دهان مردم را به هم دوخته بود. باد كوچكي زوزه مي كشيد.

- عاقبت چه خواهد شد؟

- نكند در راه، زبانم لال، برايشان....

-زبانت را گاز بگير! همراه او آن قدر مأمور هست كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.

بچه ها از كنار دسته هاي مردم رد مي شدند. گاه مي ايستادند و خيره نگاهشان مي كردند، گاه از آنها چيزي مي پرسيدند و گاه از سيني هاي در دست زنها، شيريني و نان شكري بر مي داشتند.

سقاها كوزه بر دوش در ميان مردم داد مي زدند: «آب...!»

شتربانها به پاي شترها مي زدند. بعد صدايي از خودشان در مي آوردند تا آنها را بر زمين بنشانند.

مأمورهاي حاكم، دو نفر دو نفر، در ميان مردم، نيزه در دست گشت مي زدند و به



[ صفحه 90]



جمع آنان سرك مي كشيدند.

زنها دايم صلوات مي فرستادند، دعاي دسته جمعي مي خواندند و به ناگاه همگي سر مي چرخاندند طرف بيابان.

- پس چرا نمي آيد؟

- اگر امروز نيايد، شام را همين جا مي مانيم. شايد نيمه هاي شب قافله به قم برسد.

- شايد هم صبح علي الطلوع!

- و شايد هيچ وقت!

- هيچ وقت؟

و باز لب مي گزيدند و با چهره اي سرد و بهت زده برمي گشتند طرف خيابان.

يوسف كه شال از دور كمر خود باز مي كرد روي زمين ولو شد و گفت: «همين جا خوب است! ديگر خسته شدم!»

ميرجعفر و حسن هم كنار او يله شدند. بوي نم زمين حس خوبي به آنها مي داد. سايه ي علمها و بيرقكها، گاه كش مي آمد و گاه تكه تكه مي شد و بر سرشان مي ريخت.

- آمد... آمد...!

بچه ها برخاستند. مردم هجوم آوردند. جمع زيادي از مردم به سمت پايين دست دروازه دويدند. اسب سواري به تاخت به آن جا مي آمد. مردم يك نفس دويدند. حسن و يوسف و ميرجعفر هم به دنبالشان. اسب سوار زودتر به آنها رسيد. آنها دوره اش كردند. صداها بالا گرفت.

- چه شده؟

- چه خبر داري بلد راه؟

بلد ساكتشان كرد و اسب خود را آرام به طرف دروازه راند. همه حيرت زده و ساكت راه افتادند. بلد به جلو دروازه رسيد. درست رو به روي حاكم و مأمورانش و بزرگان شهر. بعد روي



[ صفحه 91]



اسب خود كمر راست كرد و فرياد زد: «قافله ي بزرگ مدينه در نزديكي قم است و امام رضا (ع) در ميان آنهاست!»

فرياد هلهله از ميان مردم به هوا برخاست. اسبها دور خود چرخيدند.

كودكان شادي كنان دويدند طرف بيابان. يوسف و حسن و ميرجعفر كه خودشان را چسبانده بودند به اسب بلد از او فاصله گرفتند.

پيرزني فرياد زد: «آيا خودت امام را با دو چشمت ديدي؟»

- آري ديدم مادر! خودم ديدم! آفتابي مهربان بود كه در يكي از كجاوه ها مي درخشيد.

زمان به كندي سپري شد.

- الله اكبر!

- امام ما آمد!

- رضاي آل محمد به سرزمين قم پا گذاشت.

بيابان از جمعيت شلوغ بود. قافله بالأخره به دروازه رسيد. در حلقه ي تنگ انبوه مردم قم، امام رضا (ع) سر از كجاوه ي يكي از شترها درآورده بود و به همه سلام مي داد. مردم نقل مي پاشيدند و صلوات گويان براي رسيدن به مركب امام از هم پيشي مي گرفتند.

رجاء نگران و مضطرب شده بود. مأمورانش در تب و تاب بودند و فرمان از كفشان در رفته بود.

قافله بي اعتنا به حاكم و مأموران، بر موج بزرگي از مردم، از دروازه گذشت و به ميدان گاه رسيد. امام خطاب به آنان سخناني كوتاه گفت و سپس وعده ي ديدار را به روزهاي بعد موكول كرد.

جمع بي شماري خداحافظي كردند و به طرف خانه هاي خود رفتند. عده ي بسياري نيز دور تا دور مركبها ايستادند. هر كس چيزي مي گفت. فريادها كم كم در هم گم مي شد.



[ صفحه 92]



يوسف و حسن و ميرجعفر هم نزديك مركب امام بودند.

- اي آفتاب مدينه! امشب را به خانه ي ما بيا!

- خانه ي ما براي تو سزاوارتر است. ما از محبان تو و پدرانت هستيم.

- نه... اي امام رضا! به خانه ي ما بيا! خانه ي ما بزرگتر و فاخرتر است!

- خانه ي ما هر چند حقيرانه اما آماده ي قدوم مبارك توست. ما به خاطرت سر از پا نمي شناسيم.

از دست رجاء و مأموران او كاري ساخته نبود. حالا هجوم مردم بيشتر شده بود. حاكم و مأمورانش دورادور جمعيت را نظاره مي كردند.

ناگهان دست امام بالا رفت. چند لحظه اي طول كشيد تا همه ساكت شدند. امام با صدايي رسا و بلند گفت: «شتر من مأمور است! هر كجا كه او فرود آيد من به آن جا وارد مي شوم!»

مردم راه باز كردند. حيوان به حركت افتاد. آرام آرام قدم زد و عر كشيد و چند كوچه را پشت سر گذاشت. مردم هم به آرامي به دنبالش روان شدند؛ مثل رودي روان در جستجوي دريا.

شتر جلو يكي از خانه ها ايستاد. بعد روي زمين نشست. مردم تكبير گفتند. امام از كجاوه پايين آمد. مأموران رجاء دور او جمع شدند. به اشاره ي امام آنها كنار رفتند. مرد صاحب خانه امام را در آغوش گرفت و گريست هر كه در آن جا بود به گريه افتاد.

مرد ناله كنان گفت: «مولاي من! ديشب شما را به خواب ديدم!»

امام با تبسم به او نگاه كرد. مرد، عمامه از سر برداشت و دوباره ناليد و فرياد زد: «در خواب ديدم كه شما مهمان من شده ايد و به خانه ي من آمده ايد!»

هاي هاي گريه مردم بلندتر شد. شتر عرناله ي آرامي سر داد. مرد در خانه ي خود را گشود [1] حسن و يوسف و ميرجعفر به درون خانه سرك كشيدند.



[ صفحه 93]




[1] اين خانه پس از رفتن امام رضا (ع) از قم، به مدرسه ي علميه و مسجدي زيبا تبديل شد كه هنوز هم پابرجاست.