کد مطلب:235992 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:142

قافله در نيشابور
در نيشابور بيش از ديگر شهرها مردم جمع بودند. هزاران نفر از دور و نزديك در كوچه ها و خيابانها براي ديدار صف كشيده بودند. صداي صلوات و تكبير، مدام بلند بود. از مناره ها بانگ خوش الله اكبر به هوا برمي خواست. بوي عود و كندر، از روي آتش دانها پر مي گرفت.

قافله ي امام رضا (ع) در سه راه ميدان گاه زمين گير شد. ديگر، اسبها و شترها و استرها توان حركت نداشتند. رجاء و مأمورانش در ميان مردم گم بودند. حاكم و مأمورانش نيز در دو طرف خيابانها تا ميدان گاه، بي نظم و پرتشويش، رها بودند.

نيشايور از بزرگترين شهرهاي ايران بود. بازارهاي زيبا و بزرگش زبان زد بود و مسجدهايش ديدني و پرجمعيت.

ابوزرعه ي رازي و محمد بن اسلم طوسي - دو عالم بزرگ اهل سنت كه از حافظان حديث به شمار مي آمدند. همراه جمعي از طلاب به كجاوه ي امام رسيدند. مأموران به زحمت زياد مردم آن طرف را آرام كردند.

ابوزرعه ي و ابن اسلم جلوتر رفتند و امام را صدا زدند.

- اي پسر رسول خدا! خود را به ما نشان ده!

- تو را به پدران پاكت سوگند مي دهيم كه روي خود را به ما نشان ده و براي ما حديث بگو!

پرده ي كجاوه كنار رفت. مردم، گردن جلو دادند. امام سر خود را بيرون آورد. همه تكبير گفتند. آفتابي درخشان بود در قاب كجاوه كه چشمها را به گريه واداشت. مردم، ضجه زنان براي امام دست تكان دادند. فريادها اوج گرفت و تكبيرها مثل كبوتراني بي قرار به دل آسمان رفت. هر كس به مركب امام مي رسيد به آن دست مي كشيد و زين آن را مي بوسيد.

امام با مهرباني به همه ي آنها نگاه كرد و خوش آمد گفت. خيلي ها خود را بر خاك



[ صفحه 95]



افكندند و از شوق ديدار با امام صورت بر خاك ماليدند.

با فرياد مأموران و دانشمندان دقايقي گذشت تا همه ساكت شدند.

- سكوت مردم! سكوت!

- آي مردم! سكوت كنيد تا سخنان امام را بشنويد!

جارچيان به فاصله ي كوتاه سخنان را تا بيرون ميدان گاه و خيابانهاي اطراف فرياد مي كردند.

امام به صدايي رسا گفت: «پدرم موسي بن جعفر روايت كرد از پدرش جعفر بن محمد و او از پدرش محمد بن علي و او از پدرش علي بن حسين و او از پدرش حسين بن علي و او از پدرش علي بن ابي طالب (ع) و او از رسول خدا - كه سلام خدا بر آنها باد - و او از ذات پاك خدا كه فرمود: «لا اله الا الله حصار و دژ من است و كسي كه داخل حصار شود از عذاب من ايمني يابد!»

مردم هنوز ساكت بودند. جارچيان خوش صدا، سخنان امام را تا آن سوي خيابانهاي اطراف جار زدند.

مركب امام چند قدمي راه افتاد. نزديك بود كه سكوت مردم بشكند اما امام ادامه داد: «اين ايمني از عذاب مشروط به شرطي است و من از شروط آن هستم!» پرده افتاد. بيشتر از بيست هزار نويسنده، قلم در قلمدانهاي خود زدند و سخن امام را بر كتابچه هايشان نوشتند. منظره ي شوق آور و بي نظيري بود. عالمان اهل سنت هيجان زده بودند. مردم، آرام آرام و از سر شوق مي گريستند. روز بزرگ غدير در يادها زنده شده بود.

سر و صداي مردم بالا گرفت و دور تا دور كجاوه ي امام را هزاران مرد مشتاق در بر گرفتند. مركب امام راه افتاد.

چند روز بعد امام به محلي «فوزا» در نيشابور رفت. در آن جا دستور داد براي مردم، يك باب حمام ساخته شود. سپس به مقنيان كمك كرد تا چشمه اي بزرگ را تميز كردند و بر پايين دست آن حوضي ساختند تا آب چشمه به درون آن بريزد. سپس پشت آن حوض را محل



[ صفحه 96]



نماز قرار داد. خود در ميان آب حوض غسل كرد و در آن محل نماز گزارد و از آن پس اين ماجرا براي مردم سنت شد و آن چشمه [1] تبرك يافت.

يك بار امام رضا (ع) در نمازگاه خود نشسته بود و مردم دور تا دور او جمع بودند. ناگهان آهويي به آنها نزديك شد. يك نفر داد زد: «آن جا را نگاه كنيد! يك آهو» چند نفر گفتند: «هيس!»

دو سه نفر از مردم عقب جمعيت برخاستند تا طرف آهو بروند. پيرمردي فرياد زد: «به حيوان بي گناه كاري نداشته باشيد! شايد تشنه باشد.» سنگ تراشي درشت اندام از ميان جمعيت گفت: «هر چه باشد گوشت لذيذي براي قرباني كردن در كنار اين چشمه ي مبارك دارد!»

عده اي حرف اورا تصديق كردند و جمعي ديگر مخالفت ورزيدند.

نگاه امام به آهو افتاد. آهو آرام آرام جلو آمد. به اشاره ي يكي از بزرگان، مردم عقب رفتند. آهو كنار حوض رسيد. صورتش را به طرف امام گرفت و صدايي سوزناك از پوزه ي خود بيرون داد.

امام با نگراني برخاست. آهو سرش را جلو برد. امام نوازشش كرد. از گوشه ي چشمهاي درشت آهو اشك تازه اي جوشيد. مردم با تعجب اما آهسته و در گوشي حرف زدند.

- آن آهو چه مي خواهد؟

- گويي امام را مي شناسد!

- امام به او چه گفت؟ انگار با او صحبت مي كند!

- امام ما زبان حيوانات را هم مي داند. واعجبا!

ناگهان مردي شتاب زده و پرنفس به آن جا رسيد و بلند گفت: «رهايش كنيد!» سرها به طرف او برگشت. صيادي جوان بود كه كماني بزرگ بر پشت داشت. صياد



[ صفحه 97]



براي گرفتن آهو چند قدمي جلوتر آمد. آهو ترسيد و پشت سر امام رفت.

پيرمرد رو به صياد داد زد: «او به امام پناه آورده!»

يكي از مردها پشت سر صياد رفت و آهسته گفت: «برگرد مرد! او امام شيعيان است. شرمنده باش!»

صياد خيره شد به امام. هيبت نگاه امام او را خشكاند. ديگر ناي جلو رفتن نداشت. نگاهش را به سوي آهو گرداند. آهو مي گريست. دل صياد به هم پيچيد. پيرمرد دست او را از پشت گرفت و گفت: «او داشت شكايت تو را به امام مي گفت!»

صياد بيشتر ترسيد و پا پس گذاشت. امام برگشت و آهو را نوازش كرد. گويي به او حرفي زد؛ چون آهو از مسيري ديگر راه باز كرد و خيلي زود از آن جا دور شد.

صياد روي زانو نشست. در خود فرورفت و سر به زير فروبرد.

دهان مردم از تعجب باز ماند.



[ صفحه 98]




[1] گويند هنوز اين چشمه در شهر نيشابور برجاي است.