کد مطلب:235993 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:140

خواب شب پيش
مرد دايم به پشت استرش مي زد اما حيوان آرام مي رفت و به فريادهاي او توجهي نداشت. مرد نگران بود كه به قافله ي امام رضا (ع) نرسد.

خانه هاي نيشابور از دور نمايان شد. مرد خوشحال و شاد، دوباره به پشت استر زد. حيوان ناليد و گوشهاي كوچكش را لرزاند.

مرد پيش خودش فكر كرد: «با اين دهان زخمي و زبان بسته چگونه بگويم؟ من كه به راحتي توان حرف زدن ندارم!»

آهي كشيد و غصه خورد و ماتم گرفت. بعد فكر كرد بهترين راه اين است كه حرفهايش را شكسته شكسته، به امام بگويد. «من شيعه اي دوستار شما هستم. مدتي پيش همراه كارواني به مسافرت مي رفتم. راهزنان سر يكي از گردنه هاي كوهستان به كاروان ما حمله كردند و همه چيز را به غارت بردند. آنها فكر كردند كه من ثروتمندم. هوا سرد بود و زمين در زير برفي سنگين در خواب. آنها دستهايم را از پشت بستند و بر روي برفها كتكم زدند. اما من مي ناليدم و مي گفتم: «شما اشتباه مي كنيد. من هيچ ثروتي ندارم. هر چه بود همين چند درهم بود و آن الاغ پير» آنها اعتنايي نكردند. سر كرده شان آمد جلو. گيسوانم را از پشت سر گرفت و گفت: «مي گويي يا خفه ات كنم؟» گفتم: «به خدا دروغ نمي گويم!»

او معطل نكرد و با بي رحمي صورتم را در برفها فروبرد. داشتم خفه مي شدم. آن قدر فشارم داد كه دهانم پر از برف و خون شد. حلقم از برف زياد سوخت و سينه ام پر از برف ريزه شد. ديگر ناي حرف زدن نداشتم. چشمهايم داشت بي جا مي رفت و دست و پايم سست مي شد كه پيرزني جلو آمد. مشتي از جواهرات خود را به سر كرده داد و گفت: «هر چه داشتم همين هاست. اين مرد بيچاره را رها كن!»

آنها رهايم كردند و رفتند. كاروانيان ور شكسته، جسم نيمه جان مرا به خانه ام



[ صفحه 99]



رساندند. از آن پس دهانم باد كرد و زبان و لبهايم زخم بزرگي برداشت. من ديگر به سختي حرف مي زنم و خوراكم اشك و ناله است. همسر و فرزندانم غصه دار منند و هيچ طبيبي در خراسان قادر به درمانم نيست. ديشب، همين ديشب خواب ديدم كه شخصي به من گفت: «امام هشتم تو به خراسان آمده. نزد او برو تا تو را درمان كند.» در همان حال به حضور شما آمدم. با خوش رويي مرا به حضور پذيرفتيد و شفايم داديد... به خدا راست مي گويم!»

مرد دوباره غصه دار شد و فكر كرد: «اما چند جمله ي ديگر هم ماند... امام در خواب به من دستور داد كه چند داروي گياهي تهيه كنم و بر روي زخمهايم بگذارم اما من هنوز آنها را تهيه نكرده ام... نه... جملاتم زياد است و من توان گفتن همه ي آنها را ندارم. شايد امام از حرف زدن بريده بريده و ناقص من رنجيده شوند... خدايا پس چه كنم؟»

به نيشابور رسيد. حالا از چند كوچه گذشته بود. خوب چشم گرداند. از قافله خبري نبود. به زحمت زبان چرخاند و از پشت پارچه اي كه بر دهانش بسته بود از كشاورزي بيل بر دوش پرسيد: «قافله ي امام رضا (ع) كجاست؟»



[ صفحه 100]



مرد فوري ايستاد و اشاره كرد به جايي نزديك.

- مولايمان آن جاست؛ در كاروان سراي سعد.

مرد استرش را به كاروان سرا رساند. پياده شد و حيوان را به درون كاروان سرا برد. با زحمت از مأموري پرسيد: «امام رضا (ع) كجاست؟»

مأمور نگاه مشكوكانه اي به او انداخت. مرد فوري صورتش را باز كرد.

مأمور تا زخم دهان او را ديد، اخم كرد و گفت: «آن جا، در آن حجره!»

با خوشحالي استر را به ديواره ي حوض كاروان سرا بست و به حجره رفت. امام در آن جا بود؛ همراه با چند مرد كه دور تا دور حجره نشسته بودند.

به زحمت سلام كرد و جلو امام نشست و زبان چرخاند و ماجرا را تعريف كرد، اما خيلي تكه تكه و كوتاه.

امام با ناراحتي به دهان او نگاه كرد. مرد گفت: «آن قدر دهانم آسيب ديده كه به سختي حرف مي زنم. آمده ام كه دوايي از شما بگيرم تا خود را درمان كنم!»

امام گفت: «مگر آن دوا را در خواب به تو معرفي نكردم؟»

مرد با چهره اي شگفت زده جواب داد: «آري... آري!»

- به همان دستور عمل كن!

- آن دستور را دوباره برايم بگوييد!

امام گفت: «مقداري زيره را با آويشن و نمك مخلوط كن و بكوب و دو سه بار بر دهانت بگذار، خوب مي شوي!»

دستور امام درست مثل همان دستور خواب شب پيشش بود. مرد داشت از تعجب شاخ درمي آورد. ديگر حرفي براي گفتن نداشت. جز اين كه احساس خوبي نسبت به امام پيدا كرده بود.

خم شد تا دست امام را ببوسد. به خاطر دهان زخمي اش خجالت كشيد.



[ صفحه 101]