کد مطلب:235994 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:151

يك مرد بزرگ
پسنده گفت: «خواب ديده ام كه آن مرد بزرگ مي آيد؛ به همين زودي ها!» ام طاهر كه گوشش سنگين بود پرسيد: «كه مي آيد؟»

پسنده بلند گفت: «يك مرد بزرگ! يك سيد نوراني!»

چشمهاي ام طاهر گشاد شد. دوباره صورتش را جلو برد و پرسيد: «به اين جا؟ به محله ي ما؟»

پسنده با شوق آميخته با آرامش گفت: «به زودي، به همين جا!» بعد بلند داد زد: «خواب ديده ام!» سپس برخاست و آمد دم در. نمي خواست بگويد اسم آن مرد بزرگ امام رضا (ع) است. كله كشيد توي كوچه و همه جاي آن را ورانداز كرد. خبري نبود.

برگشت و نشست كنار ام طاهر در پايين باغچه نزديك ايوان. دلش دايم شور مي زد. دستش به هيچ كاري نمي رفت. خانه سوت و كور بود. پسنده كه مثل ام طاهر پير بود، هيچ كس را نداشت. تنهاي تنها بود.

گاه ام طاهر - دوست پيرش - كه چند خانه آن طرف تر با پسر بزرگش زندگي مي كرد به خانه ي او مي آمد و همنشين تنهايي اش مي شد.

پسنده دوباره برخاست و راه افتاد طرف در. ام طاهر پرسيد: «دوباره به كجا مي روي؟»

پسنده گفت: «ببينم خبري نيست؟»

ام طاهر بلند گفت: «چه گفتي؟ نشنيدم!»

پسنده با صدايي بلند گفت: «ببينم در كوچه خبري نيست؟»

ام طاهر به خودش گفت: «پسرم، طاهر مي گفت: «در نيشابور خبرهايي شده.

مي گويند يك كاروان بزرگ از حجاز آمده!»

چشمهاي پسنده برق زد. جلو ام طاهر آمد و كنار گوشش بلند گفت: «از كجا آمده؟» ام طاهر سر بلند كرد و خنديد و گفت: «از حجاز. شايد هم از عراق... نمي دانم!»



[ صفحه 102]



تشويش پسنده بيشتر شد. فكرش به هزار راه رفت. خواب شب گذشته دوباره در نظرش مجسم شد.

مردي بلند قامت بر زين اسبي سفيد نشسته بود. مردم مثل رودي خروشان در پي او روان بودند. مي گفتند او امام رضاست. او جلوي خانه ي پسنده كه رسيد از اسب پايين آمد و سلام كرد. پسنده او را به خانه دعوت نمود. تبسم كنان پذيرفت و....

- در چه فكري بي بي؟ حواست كجاست؟

پسنده به خود آمد. صفورا زن همسايه بود كه به حياط آمده بود. پسنده پرسيد: «چه شده؟ بيرون خبري هست؟»

صفورا گفت: «نه... اما در محله ي ما...»

پسنده پرسيد: «در محله ي ما چه؟ بگو، بگو صفورا! در محله ي ما چه؟»

صفورا خنديد. شانه هاي فرتوت پسنده را گرفت و او را كنار ايوان برد. درست نزديك ام طاهر. بعد گفت: «چقدر هولي مادر... مي گويند كاروان نيشابور، به محله ي ما آمده!»

پسنده از كجا كنده شد. مثل پرده اي كه ناگهان به هوا جست بزند. نايستاد كه دويد؛ با همان پاهاي پردرد و كمر خميده. ام طاهر از صفورا پرسيد: «چه شده؟ تو به او چه گفتي؟»

صفورا ابرو بالا انداخت و بلند پاسخ داد: «هيچي نگفتم!» و دويد دنبال پسنده.

ام طاهر دست به ايوان گرفت و به زحمت برخاست و همراه آنان از خانه بيرون زد. هر سه جلو در ايستادند و چشم دوختند به انتهاي محله. صفورا گفت: «برويم به بازارچه!»

پسنده گفت: «نه!»

صفورا گفت: «شايد آن جا كاروان را بهتر ببينيم. شايد كاروان تاجران شامي باشد!»

پسنده كه هنوز دلواپس به ته كوچه نگاه مي كرد گفت: «نه، من همين جا مي مانم!

سر و صداها حالا به گوش نزديكتر بود. ام طاهر كه رمق ايستادن نداشت راه افتاد طرف خانه ي خود.



[ صفحه 103]



ناگهان سياهي جمعيت در انتهاي كوچه نمايان شد. حالا زنها و مردها از خانه هايشان بيرون آمده بودند. صفورا دست پسنده را گرفت و گفت: «الآن از اين جا رد مي شوند. بيا بي بي برويم دنبالشان!»

پسنده دست خود را كشيد و گفت: «نه، من مي مانم!»

صفورا با تعجب از او جدا شد و رفت.

پسنده به ياد خواب خود افتاد. با چشمهاي كم سويش به در خانه نگاه كرد. «نه... همين جا بود. كنار همين در.»

باد عطر خوبي به مشامش ريخت. دلش زنده شد. حس كرد بوي جواني به قلبش ريخته است. اتفاقي عجيب اضطراب او را بيشتر كرد. جمعيت وارد كوچه شد. مردم دعا مي خواندند و تكبير مي گفتند. اسب سواري در پيشاپيش آنها بود. آنها دور تا دور اسب سوار حركت مي كردند. پسنده در دل گفت: «حتما خود اوست؛ همان كسي كه در خواب ديدم؛ امام رضا (ع)!»



[ صفحه 104]



اسب سوار نزديك خانه ي پسنده آمد. اسب ايستاد و پوزه ي خود را طرف در چوبي خانه گرفت و جلوتر رفت. پسنده به مردي كه بر آن نشسته بود نگريست. مرد سلام كرد. پسنده هول كرد. تاب ديدنش را نداشت. مرد، نوراني و مهربان بود.

يكي از مردها گفت: «به خاطر سلامتي و عزت امام رضا صلوات!»

پسنده كه تنها بود تعجب كنان گفت: «امام رضا؟»

امام از اسب خود پايين آمد و حال او را پرسيد. پسنده هر چه كرد زبانش نچرخيد و به حرف نيامد تا جواب بدهد. دست به در گرفت و آن را هل داد و بريده و بغض دار گفت: «مهمان من باش اي امام مهربان!»

امام تبسم كرد و گفت: «قبول است!» و خانه ي او را انتخاب كرد و همراه چند تن از ياران خود پا به خانه گذاشت. رجاء و مأموران، دور تا دور خانه را محاصره كردند. بعد آماده شدند مردم را از خانه دور كنند.

صفورا از لا به لاي جمعيت به زحمت خودش را به آن جا رساند. در خانه را باز كرد و پا به خانه گذاشت.

پسنده گليم ساده اي را در كنار باغچه پهن كرد. امام به باغچه نگريست. به يكي از يارانش گفت: «آن نهال بادام را بياور!»

او دويد و درختي كوچك را از خورجين اسب خود بيرون كشيد و آن را به امام داد. امام كف باغچه را با دست چال كرد. خاكها را كنار زد و نهال را در آن كاشت. خاكش را سفت كرد. بعد دعا خواند و با كوزه اي پاي آن آب ريخت. پسنده هيجان زده شد و به پستو رفت تا شيريني و شير و ميوه بياورد. او انگار جوان شده بود. ديگر پاها و كمرش درد نمي كرد و راه رفتن برايش سخت نبود.

امام و ياران بر روي گليم نشستند و پسنده از آنها پذيرايي [1] كرد.



[ صفحه 105]




[1] گويند پس از يك سال اين درخت بادام داد. هر بيماري كه از آن خورد شفا گرفت و... اما آن درخت خيلي زود خشكيد.