کد مطلب:235996 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

بوي غربت
دهم جمادي الآخر سال 201 قمري بود كه قافله به دروازه ي مرو رسيد.

انبوه مردم مثل شهرهاي ديگر، دور تا دور مركب امام جمع شدند. مأموران خليفه در جاي جاي محله هاي سر راه به نظم ايستاده بودند و آنها را نظاره مي كردند. رجاء خسته از سفري طولاني به مركبها اجازه ي ايستادن نداد. قافله ي مدينه بر روي موجي از جمعيت، جلو دارالخلافه رسيد.

مردم كنار زده شدند و دروازه باز شد. نديمان و اميران به استقبال آمدند. رجاء خوشحال و سركيف منتظر ماند تا مأمون از راه برسد. امام از كجاوه پايين آمد. مأموران دور او را گرفتند.

ناگهان مأمون و وزيرش فضل از پله هاي كناري قصر پايين آمدند بعد، از دروازه بيرون شدند. مأمون دستهايش را از هم گشود و با خنده گفت: «خوش آمدي پسر عمو! امروز روز بزرگ ماست. روز بزرگ خداست!»

آنها به امام احترام كردند. مأمون او را به درون قصر دعوت كرد. امام كه خسته بود نپذيرفت. مأمون و وزير و اطرافيان به درون قصر رفتند.

حاجب جلو آمد و به امام خوش آمد گفت. بعد رو برگرداند طرف رجاء و گفت: «براي اباالحسن خانه اي زيبا انتخاب كرده ايم. او خسته است. بايد تا روز ديدار با خليفه را به استراحت بگذراند!»

چهره ي استخواني رجاء گرفته و خشمگين شد. پس سر برگرداند و با ناراحتي به درون قصر رفت. چند مأمور افسار مركب امام را گرفتند و آن را به طرف يكي از كوچه ها كشاندند.

با فرياد يكي از فرماندهان، مردم متفرق شدند. امام پا به خانه گذاشت.

شهر مرو به شهر مرده ها مي مانست. بوي غم مي داد؛ بوي غربت و زندان و تنهايي.



[ صفحه 107]