کد مطلب:235997 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:136

كفتار
مأمون بر سرير سفيد خود نشست. فضل در كناري ايستاد و رجاء جلو مأمون خم شد و همه ي ماجراي سفر را تعريف كرد.

هرچه در راه سفر ديده بود گفت. از كرامتهاي امام، از مهرباني ها و عطوفت او و از مردم شهرها، از استقبال آنها و از حس و حال بي مثالشان.

مأمون برخاست و گفت: «كافي است!» بعد بهانه آورد كه: «براي شنيدن خاطره ي تو وقت بسيار است اما بهتر است كه من فضايل او را براي مردم بازگويم نه آن كه خودشان آنها را ببينند يا از امثال تو بشنوند.»

رجاء سر خم كرد و خاموش ماند. مأمون و فضل به اتاقي ديگر رفتند. رجاء لب به دندان گرفت و خشم خود را فروخورد. او پيش خود فكر مي كرد خليفه چقدر زبون و ترسو شده است؛ درست مثل كفتار!



[ صفحه 110]