کد مطلب:235998 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:139

قصه ي ولايتعهدي
مأمون، دامن خود جمع كرد و دور گوي بزرگ وسط قصر چرخيد. فضل و چند سردار دست به سينه ايستاده بودند. آن طرف تر از آنها، اباصلت و چند غلام و مأمور نيز به مأمون خيره بودند.

مأمون خود را مهربان نشان داد و پرسيد: «اي پسر رسول خدا! علم؛ كمال و تقوا و عبادت تو را به خوبي دريافته ام. اكنون به اين مهم رسيده ام كه شما از من به رهبري سزاوارتريد!»

امام رضا (ع) كه بر يكي از تختها نشسته بود پاسخ داد: «به بندگي خدا افتخار مي كنم و به وسيله ي زهد از دنيا اميد نجات از گزند دنيا دارم. به وسيله ي تقوا و پرواي از گناهان به رستگاري رسيدن به نعمتهاي خدا اميدوارم و در پرتو تواضع در دنيا آرزوي مقام ارجمند در پيشگاه پروردگار را دارم!»

مأمون سر جنباند و خود را در انديشه نشان داد و گفت: «حال من تصميم گرفتم كه خودم را از مقام خلافت و رهبري مسلمين عزل كنم و آن را بر عهده ي شما بگذارم.»

امام با لحني جدي گفت: «اگر اين مقام از آن تو است خداوند آن را براي تو قرار داده بنابراين روا نيست لباسي را كه خداوند آن را براي قامت تو دوخته از تن درآوري و به ديگري بدهي. و اگر خلافت از آن تو نيست براي تو روا نيست چيزي را كه براي تو نيست به من واگذار كني!»

مأمون لحن كلام خود را عوض كرد. قدم زنان جلوتر آمد و با حالتي بين امر و التماس گفت: «اي پسر پيامبر! حتما بايد اين مقام را بپذيري!»

امام با تندي گفت: «هرگز اين كار را از روي اختيار انجام نمي دهم!»

مأمون، خشمگين و نااميدانه برگشت و نشست روي سرير خود. خواست به خشم فرياد بزند اما به خود آمد و به خاطر امام، زبان در كام گرفت و سكوت كرد.



[ صفحه 111]



روزها گذشت و اصرار مأمون چند بار ديگر تكرار شد اما امام نپذيرفت و قباي خلافت را بر تن او ارزاني داشت.

سرانجام يك روز مأمون به نيرنگي تازه امام را به قصر فراخواند و گفت: «اكنون كه مقام خلافت را نمي پذيري پس وليعهد من باش تا پس از من زمام امور مسلمانان را به دست گيري!»

چهره ي امام غرق در غمي بزرگ و تازه شد. راه گريز نبود. مأمون رو در رويش ايستاده بود و حرارت نگاهش زياد بود. لبهايش مي لرزيد و نبض شقيقه هايش تند مي زد.

دل امام به درد آمد. صدايش گرفته و حزن آلود شد.

-سوگند به خدا، پدرم از پدرانش از اميرمؤمنان (ع) نقل كردند كه رسول خدا (ص) درباره ي من فرمود: من قبل از تو در حالي كه به زهر مسموم شده ام مظلومانه كشته مي شوم. فرشتگان آسمان و زمين براي من مي گريند و در سرزمين غربت در كنار قبر هارون به خاك سپرده مي شوم!

مأمون به گريه افتاد؛ بلند و بي آرام. فضل و حاضران، سر به زير فروبردند.

- اي پسر پيامبر! با زنده بودن من چه كسي تو را مي كشد يا قدرت تعرض به تو را خواهد داشت؟

-اگر خدا بخواهد نام قاتل خود را خواهم گفت!

مأمون اشك از چشمهاي خود گرفت و فوري گفت: «اي پسر پيامبر تو با اين سخنت مي خواهي خود را سبك و راحت كني و مقام ولايتعهدي را از خود دور سازي تا مردم بگويند علي بن موسي الرضا در دنيا زاهد است!» امام با اطمينان گفت: «سوگند به خدا، از آن هنگام كه خدا مرا آفريده دروغ نگفته ام و زهد را براي دنيا پيشه نكرده ام. من مي دانم كه مقصود تو چيست!»

- چيست؟

- اگر راست بگويم در امانم؟



[ صفحه 112]



- در امان هستي!

- مقصود تو اين است كه مردم بگويند علي بن موسي الرضا در دنيا زهد نكرد بلكه دنيا او را رها كرد. آيا نمي بينيد كه به طمع خلافت، مقام ولايتعهدي را پذيرفت؟

مأمون خشمگين شد. مشت بر كف دست ديگر خود كوفت. غيظ كرد و بلند گفت: «تو همواره با من برخوردي ناپسند داري! به خدا سوگند اگر ولايتعهدي را نپذيري تو را مجبور مي سازم! اگر آن را بر عهده گرفتي كه هيچ و گرنه گردنت را مي زنم!»

امام برخاست و گفت: «خداوند مرا نهي كرده كه خودم را با دست خود به هلاكت بيفكنم. اگر پاي اجبار و قتل در كار است آنچه مي خواهي انجام ده!»

سپس بي آن كه به او بنگرد ادامه داد: «من ولايتعهدي را مي پذيرم به شرط اين كه هيچ كس را عزل و نصب نكنم و رسم و سنتي را جا به جا ننمايم بلكه دورادور به كارها نظارت داشته باشم و اشاره نمايم.»

ته دل مأمون آرام شد. به لبهايش خنده آورد و پذيرفت. امام با كوهي از درد و غم به سمت خانه راه افتاد.

روز پنج شنبه پنجم رمضان سال 201 قمري از سوي مأمون، روز بيعت اعلام شد. به فرمان او جشني با حضور بزرگان و اميران ترتيب داده شد. از آن پس همه ي بزرگان و مردم مجبور شدند كه لباس سياه عباسيان را از تن درآورند و لباس سبز علويان را به تن كنند.

امام به اجبار به مجلس آورده شد. مأمون دست حضرت را گرفت و بيعت كرد. سپس از او خواست كه براي حاضران خطبه بخواند.

امام رو به حاضران گفت: «همانا از ما بر شما حقي ست به واسطه ي رسول خدا (ص) و از براي شما بر ما حقي. هر گاه حق ما را به ما داديد بر ما نيز مراعات حق شما لازم است.»

در مرو سكه هاي زيادي به نام امام ضرب شد و بردن نام امام در خطبه هاي مساجد و مجالس مرسوم گشت.



[ صفحه 113]