کد مطلب:235999 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:130

راحتي و مرگ
امام، خسته و غم آلود پا به حياط گذاشت. به سلام خدمتكار خود پاسخ داد و پاي چاه رفت. غبار زيادي بر موها و لباسش نشسته بود. دور گردن و زير گلويش عرق كرده و داغ بود. بر لبهايش لبخندي نداشت.

خدمتكارش ياسر دويد تا كمكش كند. سطل به درون چاه فروداد و آب از آن بالا كشيد. ناگهان امام دستهاي خود را رو به آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا اگر راحتي من از اين گرفتاري كه دچارش شده ام به مرگ من است همين ساعت آن را برسان!»

ياسر بغض كرد. صورت امام را اندوه زيادي پر كرده بود. امام نفس نفس مي زد. انگار در اين چند روز زندگي در مرو رمقي برايش نمانده بود.



[ صفحه 114]