کد مطلب:236000 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:141

غم امام
محمد بن عرفه اجازه گرفت و همراه دوستش نزد امام نشست. اول خوب خيره شد به ظرف كوچكي كه در آن مشتي خرما و مقداري ميوه بود. تعجب كرد و انديشيد: «خيلي عجيب است! مگر امام وليعهد نيست؟ پس چرا در اين خانه و با اين وضع ساده زندگي مي كند؟»

به امام نگريست. چهره اش غم آلود و پرضعف بود. پرسيد: «اي پسر رسول خدا! چه چيزي شما را وادار كرد ولايتعهدي را بپذيريد؟»

امام خسته نگاهش كرد و پرسيد: «چه چيز جدم اميرالمؤمنين را وادار كرد در شورا درآيد؟»

مرد همراه ابن عرفه با لحني كه كمي تند بود گفت: «چرا آن را از مأمون پذيرفتيد؟»

امام پرسيد: «اي مرد! پيامبر برتر است يا وصي او؟»

او گفت: «پيامبر.»

امام پرسيد: «مسلمان برتر است يا مشرك؟»

او گفت: «مسلمان.»

امام سخنان خود را به لحني آرام تر بيان كرد: «عزيز مصر مشرك و يوسف (ع)، پيامبر بود. مأمون مسلمان و من وصي پيامبرم. يوسف از عزيز مصر درخواست كرد كه او را والي و حاكم كند؛ چنان كه در قرآن است: «و اجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم. درحالي كه من بر اين كار مجبور شدم!»

مرد كه خجالت زده بود ساكت ماند. ابن عرفه هم چيزي نگفت.

ياسر كه كنار در اتاق نشسته بود ياد ماجراي چند روز پيش افتاد و با خود فكر كرد: «وقتي مولايم به ولايتعهدي برگزيده شد او را ديدم در حالي كه دستهاي خود را به آسمان بلند كرده بود و مي گفت: «پروردگارا! تو مي داني كه من مجبور و مضطرم. مرا مؤاخذه مكن، چنان كه بنده و پيامبر خود يوسف (ع) را به سبب حكم راني بر مصر مؤاخذه نكردي!»



[ صفحه 115]