کد مطلب:236001 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:129

شعر ابونواس
امام باز هم غرق در فكر بود. خستگي از چشمهايش محو نمي شد و گونه هايش هنوز به زردي مي زد.

سوار بر اسبش شد. غلامش نيز از پشت سر، سوار بر اسبي ديگر شد. هر دو از دارالخلافه بيرون آمدند و راه افتادند طرف خانه.

اسب ها آرام آرام سم بر زمين مي زدند. مردم از گوشه و كنار براي امام دست تكان مي دادند و سلام مي كردند.

در يكي از كوچه ها مردي آنها را ديد. تعجب كنان از پيرمرد بغل دستي اش پرسيد: «او كيست؟»

پيرمرد گفت: «او مولايمان، اباالحسن علي بن موسي الرضاست!»

مرد ذوق زده شد. خوشحال و بي قرار جلو امام دويد و دست تكان داد. امام اسب خود را نگه داشت. اسب غلام هم ايستاد. امام به دقت به او نگريست. ابونواس شاعر بود كه جلوتر رفت و دست امام را بوسيد و گفت: «اي مولاي خوبان! هم اينك به عشق شما شعري به خاطرم آمده كه مي خواهم برايتان بسرايم.»

تبسم كم رنگي بر لبهاي امام نشست.

- پاكيزگان و پاك دامناني هستند كه هر جا نامشان برده شود بر آنان درود فرستاده مي شود.

اگر بخواهي نسب كسي را كه علوي نيست بيان كني،

بدان! از روزگاران پيش او را مايه اي براي افتخار نبوده است!

خداوند هنگامي كه خلايق را آفريد

و آفرينش را استوار ساخت،

شما برترين آفريدگانيد و علم قرآن و محتواي سوره هاي آن در نزد شماست [1] .



[ صفحه 116]



لبخند امام پررنگ شد.

- ابياتي درباره ي ما سروده اي كه در گفتن آنها كسي بر تو پيشي نجسته است!

امام برگشت طرف غلام خود. چند مرد دور آنها جمع بودند. از او پول خواست. غلام كيسه اي با سيصد دينار از خورجين اسب درآورد. امام گفت: «آن را به ابونواس بده!»

غلام كيسه را به ابونواس داد. ابونواس غرق در شعف و شادي شد.

امام نزد خود گفت: «شايد آن وجه را اندك بداند!» پس، از اسب خود پايين آمد و افسار آن را در دست ابونواس گذاشت.

ابونواس به خاطر شوق زياد، آرام و قرار از كف داد.



[ صفحه 117]




[1] ترجمه ي يكي از شعرهاي مهم ابونواس.