کد مطلب:236002 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:136

راز مهم
همه ي فقيهان و فيلسوفان فرقه ها جمع شدند. مأمون نيز به مجلس آمد و در ميان آنها بر پشتي بزرگي تكيه داد. امام هم كنار او نشست.

يكي از دانشمندان به نمايندگي از ميان جمع برخاست و به امام گفت: «مقام امامت براي كسي كه مدعي آن است از چه راهي ثابت مي شود؟»

امام پاسخ داد: «با تصريح پيامبر و دلايل ديگر ثابت مي شود.»

دانشمند پرسيد: «دلايل درستي امامت چيست؟»

امام گفت: «در علم و استجابت دعاي او.»

دانشمند دستي به ريش خود گرفت و پرسيد: «شما چگونه از حوادث خبر مي دهيد؟»

امام پاسخ داد: «براساس عهدي كه بين ما و رسول خدا وجود دارد!»

دانشمند گفت: «شما از دلهاي مردم چگونه خبر مي دهيد؟»

امام به طمأنينه پاسخ داد: «آيا اين سخن پيامبر به شما نرسيده است كه فرمود: «مراقب فراست و تيزهوشي مؤمن باشيد! چرا كه او به كمك نور خدا نگاه مي كند؟»»

دانشمند نگاه كوتاهي به بقيه ي دانشمندان انداخت و گفت: «آري، اين سخن به ما رسيده!» امام گفت: «هيچ مؤمني نيست مگر اين كه داراي هوش تيز و سرعت انتقال است و با نور خدا به اندازه ي ايمان و بصيرت و شناختش به اشياء نگاه مي كند. خداوند هم در وجود امامان آنچه را كه در ميان همه ي مؤمنان گسترانيده جمع كرده است.»

هيچ كس چيزي نمي گفت. همه ماتشان برده بود به امام كه ادامه داد:

«خداوند در آيه ي 75 سوره ي حجر مي فرمايد: «در اين سرگذشت عبرت انگيز (عذاب قوم لوط) براي هوشياران نشانه هايي است!» نخستين كس از بين هوشياران، پيامبر (ص) بود. سپس اميرمؤمنان علي (ع) و پس از آن حسن (ع) و حسين (ع) و امامان و فرزندان حسين (ع) تا روز



[ صفحه 118]



قيامت!»

در اين ميان مأمون فوري پرسيد: «اي اباالحسن! بر بيان خود بيفزا و بيشتر ما را بهره مند كن و خصيصه ي امامان را كه خداوند عطا فرموده بر شمر!»

دانشمندان با تكان دادن سرهاي خود، حرفهاي او را تأييد كردند. امام گفت: «خداوند ما را با روحي كه از جانب اوست تأييد مي كند. آن روح، پاك و مقدس است و از فرشتگان نيست. همراه هيچ يك از پيشينيان نبوده. فقط با پيامبر اسلام و با ما امامان است. آن روح، امامان را تأييد و موفق مي سازد و آن، ستوني از نور بين ما و خداي بزرگ است.»

حاضران شگفت زده شدند. امام همچنان سخن مي گفت. مأمون خود را جمع و جور كرد و بلندتر از قبل گفت: «به من خبر رسيده كه گروهي در حق شما غلو و زياده روي مي كنند و مقام شما را از حد و مرز خود بالاتر مي برند.»

امام نيم لبخندي زد و گفت: «پدرم از پدرانش تا رسول خدا نقا كردند كه فرمود: «مرا زيادتر از شايستگي ام بالا نبريد زيرا خداوند قبل از اين كه مرا به پيامبري بپذيرد به عنوان عبد (بنده) پذيرفت.»

سپس دو آيه [1] از سوره ي آل عمران قرائت كرد و ادامه داد: «امام علي (ع) فرمود: «دو گروه در مورد من به هلاكت رسيدند و من بي تقصيرم. دوست تندرو و دشمن افراطي. و من در پيشگاه خدا از كسي كه در حق ما زياده روي كند بيزارم؛ مانند بيزاري عيسي (ع) از مسيحيان افراطي كه در آيه هاي 116 و 117 سوره ي مائده و آيه ي 172 سوره ي نساء و آيه ي 75 سوره ي مائده آمده است.»

سؤال و جوابها بيشتر شد. امام بي معطلي اما آسوده خاطر به آنها جواب داد. همه غرق در تعجب بودند. ديگر هيچ كس حرفي نمي زد. مأمون دوباره سؤال پرسيد و جواب گرفت. صورتش سرخ شد و ته دلش لرزيد. حس كرد اگر بيشتر بپرسد دودمانش برباد مي رود.



[ صفحه 119]



پس برخاست و گفت: «اي اباالحسن! خداوند مرا بعد از تو زنده نگذارد! سوگند به خدا علم درست تنها در نزد تو و خاندان تو است و اكنون علم پدرانت به تو رسيده است. خداوند از اسلام و مسلمانان به تو جزاي نيكي بدهد!»

امام برخاست. دانشمندان برخاستند. امام خداحافظي كرد و تنها به طرف خانه ي خود به راه افتاد.

حسن بن جهم پا تند كرد تا به امام رسيد. ذوق زده پرسيد: «اي پسر رسول خدا! شكر و سپاس خدا را كه شايستگي شما بروز كرد و مأمون احترام شاياني از شما كرد و گفتارتان را پذيرفت.»

امام كه افسوس مي خورد پاسخ داد: «اي پسر جهم! احترامهاي مأمون، شما را فريب ندهد! او به زودي با زهر مرا مي كشد! اين حرف بين من و تو يك راز بماند. اين عهدي است از رسول خدا به من. تا زنده ام آن را به هيچ كس نگو!»

حسن بن جهم، افسرده و بهت زده ايستاد. مانده بود كه چه بگويد؟



[ صفحه 120]




[1] آيه هاي 79 و 80.