کد مطلب:236003 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:145

بي گناه
مأمون با غرور به تكيه گاه سرير خود لم داده بود و فكر مي كرد. امام نيز در كنار او بر روي سريري ديگر بود. مأموران مسلح دور تا دور تالار قد كشيده بودند.

شعله ي آتش دانهاي گرد، سايه هاي درازي در زير نيم طاقي هاي تالار درست كرده بود.

ناگاه در باز شد. انتظار به سر آمد. حاجب تعظيم كرد و گفت: «او را آورديم!» مأمون خوشحال شد، برخاست و گفت: «بياوريدش!»

دو مأمور بلند قد و هيكل، مردي را كشان كشان جلو مأمون آوردند. مرد عجز و لابه نكرد. نگاه التماس آميز به مأمون نينداخت. گويي نمي خواست به او رو بيندازد. خشم مأمون بيشتر شد. مرد ايستاده بود و هيچ خواهشي نمي كرد.

مأمون سبيلهاي شارب خود را تاب داد. حاجب. خيره بود تا دستور او صادر شود. مأمون گفت: «گردنش را بزنيد!»

مرد كمي ترسيد اما باز به روي خودش نياورد. مأموران دوباره دستهايش را گرفتند. مأمون خنديد. فضل كه به قصر آمده بود گفت: «او را ببخشيد يا امير! ديگر گناهش تكرار نمي شود!»

مأمون عصباني شد. پس قباي خود را جمع كرد و برگشت بر سرير خود و گفت: «هرگز!» حالا سر و روي مرد خيس عرق بود.

يكي از مأموران كه به دنبال جلاد رفته بود همراه او بازگشت. مرد هول كرد. مأمون نيشخند زد و اشاره كرد كه او را وسط تالار ببرند.

امام كه ناراحت بود صبر از كف داد و برخاست. مأمون تا بلند شدن او را ديد جلو آمد و با چاپلوسي پرسيد: «اي اباالحسن! شما چه مي فرماييد؟ با او چه كنيم؟»



[ صفحه 121]



امام بي درنگ گفت: «اگر نكويي كني و از او درگذري خداوند بر عزت تو مي افزايد!»

سخن امام آب سردي بود كه بر پيكر مأمون ريخته شد. مأمون مردد ماند. شده بود مجسمه اي كه هيچ تحركي ندارد.

فضل، زير چشمي اما با لبخند به مأمون نگاه مي كرد. جلاد خشمگينانه شمشير بر دوش خود گذاشت و در انتظار فرمان بود.

مرد خيره بود به مأمون. ناگهان مأمون برگشت و با اضطرابي كه در لحن صدايش بود گفت: «سخن وليعهدمان را بر چشم مي نهيم. رهايش كنيد!»

بغض مرد بي گناه از شوق زياد تركيد.



[ صفحه 122]