کد مطلب:236004 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:128

امر خلافت
مردان صوفي خوشحال بودند. صداي آواز يك جفت قمري از پشت پنجره نگاه آنها را به خود كشاند. بوي بهار در اتاق به پرواز درآمده بود.

غلامها طبق هاي ميوه را در ميان آنها گرفتند و تعارف كردند. مردان صوفي اول اكراه داشتند اما بعد مشغول خوردن شدند. لباسهاي آنان كهنه و سر و مويشان ژوليده بود. گويي سالها مي شد كه لباسشان را از تن درنياورده بودند.

امام هم ميوه خورد. بزرگ صوفيان كه رو به رويش نشسته بود گفت: «اميرمؤمنان خليفه درباره ي امري كه خداوند بر عهده ي او گذاشت انديشه كرد و دريافت كه شما اهل بيت از همه ي مردم به امامت و پيشوايي مردم سزاوارتريد. سپس به اهل بيت نظر انداخت و دانست كه تو از همه ي آنان شايسته تري. از اين رو بر آن شد كه امر خلافت را به تو باز گرداند. اكنون امت ما به پيشوا و رهبري نيازمند است كه جامه اش خشن و طعامش ساده باشد. بر الاغ سوار شود و به عيادت بيماران برود!»

امام، كمر از پشتي ساده ي خود گرفت، راست نشست و گفت: «يوسف (ع) منصب پيامبري داشت، قباي ابريشمي با تكمه هاي زر مي پوشيد و در مجلس فرعونيان بر پشتي هاي آنان تكيه مي زد. واي بر شما! آيا جز اين است كه از امام، قسط و عدل خواسته مي شود و اگر سخن گويد راست گويد و اگر حكم كند بر قاعده ي عدل و داد باشد و اگر وعده كند انجام دهد؟ همانا خداوند لباس يا طعامي را حرام نفرموده است.

قل من حرم زينه الله التي أخرج لعباده و الطيبات من الرزق... [1] .

«بگو اي پيامبر چه كسي زينتهاي خود را كه براي بندگان خود آفريده حرام و روزي هاي حلال و پاكيزه را منع كرده است؟»



[ صفحه 123]



بزرگ صوفيان بر جاي خود نشست و خاموش شد. غلامي با طبقي ميوه جلوش ايستاد. او دانه اي سيب برداشت، زير چشمي به صوفيان ديگر نگريست و سپس دنداني به آن زد. مردان صوفي دوباره مشغول خوردن شدند.



[ صفحه 124]




[1] سوره ي اعراف، آيه ي 32.